به گزارش خبرنگار ما، ساعت 22 و 30 دقيقه شامگاه شنبه 24 مهرماه، قاضي مدير روستا، بازپرس ويژه قتل تهران با تماس مأموران كلانتري 157 مسعوديه از قتل مرد جواني با خبر شد و همراه كارآگاهان اداره دهم پليس آگاهي در محل حادثه به تحقيق پرداخت.حدود هشت سال.
ابتدا ترياك ميكشيدم، اما بعد شيشه مصرف كردم و الان هم معتاد به شيشه هستم.
عاشق بودم. عشق مرا معتاد كرد.
نه. قبل از اينكه معتاد شوم با دختر جواني به نام آتوساآشنا شدم. من مدتي بعد عاشق و شيفته او شدم به طوري كه روز و شبم آتوسا شده بود. خيلي تلاش كردم با او ازدواج كنم، اما قبل از اينكه به خواستگارياش بروم، پدرش او را عروس كرد. از آن روز به بعد انگار دنيا براي من تار و تاريك شد و به شدت افسرده شدم تا اينكه به پيشنهاد يكي از دوستانم به مواد روي آوردم تا آرام شوم.
بدبخت شدم و الان هم اين حال و روز من شده است.
پدرم قبل از فوتش مرا به كمپ برد و ترك كردم، اما وقتي فوت كرد، دوباره معتاد شدم.
سماورسازي داشتم.
زباله جمعكن هستم.
من و مقتول بچه يك محل هستيم. چندين سال است كه او و دوستش در محل مواد ميفروشند و من هم از آنها مواد ميخرم. شب حادثه مقداري زباله فروختم و تصميم گرفتم با پولش مواد تهيه كنم به همين دليل در پارك به سراغ مواد فروش رفتم كه مقتول، دوست و همكار مواد فروش پيش ما آمد. وقتي به آنها پول دادم كه مواد بگيرم گفتند مواد گران شده است و بايد پول بيشتري بدهم. آنها هميشه گرانفروشي ميكنند. مخصوصاً زماني كه متوجه ميشوند ما خمار هستيم و نياز شديد به مواد داريم، سعي ميكنند مواد را به ما گران بفروشند. پس از اين من به مقتول اعتراض كردم و به طرف دوستش رفتم تا مواد بگيرم كه او راه مرا سد كرد و با هم درگير شديم. مقتول با كاتر به من حمله كرد كه من هم چاقويم را از جيبم بيرون آوردم و يك ضربه به بازويش زدم. او دوباره به من حمله كرد كه پايم در چاله افتاد و زمين خوردم و مقتول روي من افتاد و چاقو به گردنش برخورد كرد.
وقتي ديدم خوني شده از ترس فرار كردم و براي اينكه دستگير نشوم به خانهام نرفتم و آن شب به حاشيه شهر رفتم و در بيابانها خوابيدم تا اينكه شب بعد دوباره براي خريد مواد به پارك آمدم كه مأموران مرا دستگير كردند.