
دارم تلفني با مريم حرف ميزنم كه مرد وارد ميشود. ميگويم: بفرماييد. مرد با چهرهاي عبوس و در هم ميگويد: ريزنمرههاي دخترمو ميخوام. به مريم ميگويم: بعداً باهات تماس ميگيرم و از مرد ميپرسم: كارت شناسايي و شماره دانشجويي دخترتون لطفاً.
كارت شناسايياش را جلوي صورتم ميگيرد و ميگويد: شماره دانشجويي ندارم، اما حتماً بايد ريزنمرهها رو ببينم. توي سيستم ميگردم، شماره را پيدا ميكنم. حالا ريزنمرات دختر روي مانيتور است. به مرد عبوس ميگويم: كمي از همكلاسيهاش عقب افتاده اما وضعيتش بد نيست. مهرماه ميره بخش!
مرد عصبانيتر از قبل نگاهم ميكند. به نظر ميرسد هم سن و سال پدرم باشد. طرز نگاهش ميترساندم. ميگويد از ريزنمرهها برايش پرينت بگيرم. امكانش نيست. ميخواهد عكس بگيرد، باز هم اجازه چنين كاري را ندارم. مانيتور را به سمتش ميچرخانم و ميگويم اگر ميخواهيد يادداشت كنيد. مرد عصباني است، دستانش ميلرزد و من علت اين همه ناآرامي را نميفهمم و سعي ميكنم شمرده و آرام صحبت كنم تا آرامشش برگردد. مرد نگاهي به نمرهها مياندازد و ميگويد: دختر من توي دبيرستان خيلي زرنگ بود، رتبه اول! چرا اينطوري شده؟ ميگويم: پزشكي رشته سختيه.
مرد صدايش را بلند ميكند: منم دام خوندم. اگر اينا آناتومي انسان ميخونن من آناتومي خوك و خروس و... خوندم و بعد داد ميكشد: فارماكولوژياش رو چرا 8 شده؟
نميدانم بايد چه كار كنم. صداي مرد آنقدر بلند شده كه همكار اتاق كناري بيرون ميآيد و سرك ميكشد و از دور ميپرسد خوبي؟ و من اشاره ميكنم كه مشكلي نيست.
دوباره داد ميكشد كه بايد به من پرينت بدهيد. ميگويم: با اينكه اجازه عكس گرفتن از صفحه نيست اما شما اگر ميخواهيد عكس بگيريد. گوشياش را درميآورد و هر چه تلاش ميكند نميتواند عكس بگيرد. بلد نيست. جرئت نميكنم ازش بخواهم كه كمكش كنم.
گوشي را رها ميكند روي ميز و بلندتر ميگويد: من بايد با مافوق شما صحبت كنم. اين چه وضعي است؟
خانم اديب ميآيد و از مرد ميخواهد آرام باشد و مشكلش را با آرامش بگويد. مرد داد ميزند: چرا اين خانم به درددل منِ پدر گوش نميكند؟ و ما مبهوت اين خواستهاش ميمانيم. خانم اديب محترمانه توضيح ميدهد كه ما 240 دانشجو داريم كه اگر بخواهيم به درددل خود و خانوادهشان گوش كنيم ديگر فرصت كار برايمان نميماند ولي اگر ميخواهيد، مشاور هم داريم كه ميتوانيد با ايشان صحبت كنيد.
از اتاق بيرون ميآيم. نفس عميقي ميكشم و دختر مرد را بهخاطر ميآورم. دانشجويي كه ميزان استرسش هميشه باعث تعجبم شده. وقتي براي كاري ميآيد حاضر است يك صبح تا ظهر را منتظر بماند تا اتاق خالي شود و بعد خواستهاش را بگويد. هر چقدر خواهش ميكنم حرفش را بزند، ميگويد: بذاريد اتاق خالي شه!
وقت ديدن نمراتش هم از من ميخواهد نگاه نكنم. مني كه به راحتي به همه نمرات دسترسي دارم. يادم ميآيد روزي كه به پهناي صورت اشك ميريخت و ميگفت: من مشكل خانوادگي دارم، نبايد عقب بيفتم...