به گزارش خبرنگار ما، خبر كشف اجساد مادر و دختربچه سه سالهاش بهمن ماه سال 92 به مأموران پليس تهران گزارش شد.بله من دو فرزند چهار و دو ساله دارم.
آنها از بستگان من بودند. البته آشنايي دوري با هم داشتيم. سال 91 در مراسم عروسي آشنايي ما بيشتر هم شد.
شغل من آشپزي است. آن روز در حال آشپزي براي مراسم عروسي بودم كه سحر براي پرسيدن دستور پخت يك غذا نزد من آمد. به خاطر اينكه سرم شلوغ بود، شماره تلفن همراه او را گرفتم تا تلفني به او دستور پخت غذا را بدهم. از آن روز به بعد زندگيام رو به تباهي رفت.
بعد از اين ارتباط تلفني ما به بهانه دستور پخت غذا ادامه داشت تا اينكه كمكم شيطان هر دوي ما را وسوسه كرد و به هم علاقه پيدا كرديم.
نه. آن زمان در يكي از شهرهاي شمالي همراه شوهر و دخترش زندگي ميكرد، اما شهرهاي ما خيلي به هم نزديك بود به طوري كه به راحتي يكديگر را ميديديم.
نه. ارتباط ما محدود به تلفن بود و زماني با هم تلفني حرف ميزديم كه شوهرش نبود.
[سكوت ميكند و سرش را پايين ميبرد.]
نه. گفتم كه ارتباط ما فقط تلفني بود.
ارتباط ما ادامه داشت به طوري كه به او وابسته شده بودم و دوست داشتم با هم ازدواج كنيم تا اينكه مقتول همراه شوهرش براي ادامه زندگي به تهران آمد و ارتباط ما به صورت موقت قطع شد.
بله. مدتي بعد دوباره شيطان به سراغم آمد و با شمارهاش تماس گرفتم. دوباره ارتباط تلفني ما برقرار شد.
بله. من در اين مدت دوبار براي ديدنش به تهران آمدم. بار اول چهار ماه قبل از حادثه بود و بار دوم هم روز حادثه بود.
روز قبل از حادثه تلفني با مقتول حرف زدم و فهميدم شوهرش براي بارگيري كاميونش به جنوب كشور رفته است. تصميم گرفتم به تهران بيايم. وقتي به تهران رسيدم به مقتول زنگ زدم و به بهانه دادن سوغاتی با او قرار گذاشتم. به خانهاش رفتم. او از من پذیرایی کرد که ناگهان شیطان مرا وسوسه کرد و نقشه شومی به ذهنم رسید. وقتی خواستم نقشهام را عملی کنم، مقتول مقاومت کرد که او را خفه کردم.
بعد از حادثه دختربچه مدام گريه ميكرد. هر چه سعي كردم آرام نشد. از طرفي مرا شناخته بود و احتمال دادم شناسايي شوم كه تصميم گرفتم او را هم بكشم.
بله. شيلنگ گاز را بريدم تا خانهشان آتش بگيرد و آثار جرم از بين برود.
وقتي آنها را كشتم، چشمم به صندوقچه جواهرات مقتول افتاد كه كليدش هم روي آن بود. در صندوقچه را باز كردم و جواهراتش را همراه مقداري پول برداشتم و از خانه فرار كردم. جواهراتش را 6 ميليون تومان فروختم و در اين مدت خرج كردم.
بله. دو دستگاه گوشي همراه مقتول را سرقت كردم كه يك گوشي را فروختم و ديگري را به مادر زنم هديه دادم.
اول ميدان صادقيه رفتم و طلاها و گوشي را فروختم و بعد به خانه يكي از بستگانم در مهرشهر كرج رفتم و از آنجا به شهرستان.
عذاب وجدان داشتم، اما بيشتر به خاطر يلدا كوچولو.
نه. چون روزنامهها نوشته بودند كه مادر و دختر به خاطر گاز گرفتگي فوت كردهاند. فكر كردم با بريدن شيلنگ گاز مأموران را فريب دادهام. خاطرم جمع بود اما روزنامهها مرا فريب دادند.
[سكوت ميكند.]
به هر حال به آخر خط رسيدم. پشيمان هستم، اما كاش هرگز شماره تلفن مقتول را نميگرفتم.
این سگها را باید دادگاه حکم اعدام را سرید صادر کنه و از روی زمین بکنه
این سگها را باید دادگاه حکم اعدام را سرید صادر کنه و از روی زمین بکنه