هر انساني يه دونه قلب كه بيشتر نداره.
خب هركسي كه قلب داره حق داره كه تو قلبش يه چيزايي براي خودش نگه بداره كه واسش مهمه.
خيلي چيزاي بزرگ ممكنه توي اين قلب به اين كوچكي قرار بگيره. چيزايي كه براي صاحب اين قلك به ظاهر كوچولو، كوچيك نيست و برعكس خيلي هم بزرگه. مثه چي؟ مثه دوست داشتن.
دوست داشتن پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ، برادر، خواهر، اقوام، آشنايان، دوستان، حيوانات، طبيعت و كلاً هر چي دوستداشتنيه. ديگه از چيزاي بزرگ كه تو اين ظرف ظريف قرار داره احساساته. احساساتي مثه شادي، غم، مهربوني و... اما يكي از اون چيزاي بزرگ كه تو دل جا داره و ميخوام الان دربارهاش بگم، رؤيا و آرزوئه كه هرآدمي به تناسب خواستههاي خودش داره.
خب منم يه دونه قلب دارم مثه بقيه. يه دل به اندازه خودم كه توش كلي آرزوهاي جورواجور دارم.
اما مسئلهاي كه ميخوام بگم اينه من فكر ميكنم خودم بهخاطر داشتن آرزوهام مشكلي ندارم، ولي اطرافيانم چرا. اونا با آرزوهاي من خيلي مشكل دارند.
اصلاً من نميفهمم اگه آرزو مال منه چرا اونا با رؤياهاي من مخالفند؟ خب هر كسي حق داره آرزو داشته باشه و دلش بخواد آرزوهاش برآورده بشه. مگه نه اينكه آرزو بر جوانان عيب نيست؟ اولين مخالف رؤياهاي من همين مامان جونمه. همش نصيحت ميكنه. ميگه دست از اين خيالپردازيهات بردار. ميگه بچه جون يه كم واقعبين باش. با رؤيا و خيالپردازي آدم به جايي نميرسه. البته اينم بگم كلاً با آرزو و رؤيا مخالف نيستا. ميگه آرزوي نشدني آدم رو به جايي نميرسونه. اصلاً شما قضاوت كنيد حالا من چند تا از رؤياهامو ميگم، ببينيد حق با كيه.
من آرزو دارم وقتي پاي تلويزيون نشستم هيچ كس كاري به كارم نداشته باشه. مخصوصاً مامانم هي نگه: «واويلا از صبح تا شب پاي تلويزيون ميشيني كه چي بشه؟ درسته كه تابستونه و خبري از درس و مدرسه نيست، ولي اين دليل نميشه علاف اين برنامه و اون فيلم بشي. يه كم مطالعه كن.»
يا دوست دارم براي يه روز هم كه شده هرچي دلم خواست بخوابم و بابام صدام نكنه كه: «پاشو بچه جون. مگه تو كار و زندگي نداري؟ مجبوري آخه، شب تا دير وقت بيدار بموني وپاي كامپيوتر اينقدر بازي كني كه تا لنگ ظهر بيهوش بيفتي؟»
يكي ديگه از آرزوهام اينه كه وقتي از مدرسه ميام خونه لباسام و كتابامو پرت كنم يه گوشهاي صاف شيرجه بزنم رو تختم. يهو مامان نياد بگه: «اتاقت نامرتبه. واسه چي دفتر و كتابات روي زمين پهنه؟ چرا اينجا اينقدر بهم ريختهاس؟ چرا هر چيزي سر جاش نيست؟ چرا نظم نداري؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟»
كاش ميشد، يه روز وقتي از مدرسه اومدم، صاف برم سراغ يخچال همچنين يه حالي به شكم گرسنه بدم بدون اينكه كسي بگه: «مگه از جنگ برگشتي؟ چه خبرته؟
چرا اينجور هول هولكي ميخوري؟ در يخچالو چرا باز گذاشتي؟ اين چه طرز غذا خوردنه؟ اصلاً دستاتو شستي؟ اَه اَه ببين لباست لك شده گزارش تمام چيزايي كه خوردي روي لباسات هست.»
يا چقدر خوب ميشد يه آدم ماشيني داشتم كه وقتي مجبور بودم وسايل مورد نياز خونه رو از بازار بخرم به آدم ماشينيه دستور ميدادم ميرفت و سه سوته همه چيز ميزا رو تهيه ميكرد و برميگشت. بعد بزرگترا بهم ميگفتن: «آفرين بچه جون؛ چه زرنگ شدي، چه زود خريد كردي؛ بيا اين مقدار پول جايزهات. برو هرچي دوس داري واسه خودت بخر.» آي كيف داشت. كاش ميشد.
فصل امتحانات كه ميشه آرزوهاي منم علمي ميشه. مثلاً چقدر خوب بود اگه يه دانشمند، يه اختراعي كنه از همه درساي امتحاني، يك معجوني، عصارهاي چيزي به صورت قرص يا كپسول خوراكي درست كنه، تا با يك ليوان آب خوردن همه درس ها بره تو ذهن آدم كه ديگه اين قدر مجبور نشيم شباي امتحان تا صبح درس بخونيم.
چقدر خوب ميشه اگه يه روز از خواب بلند شم ببينم تو سرزمين آرزوها هستم. واي آدم هرچي بخواد واسش هست. يه استخر بستني، يك سبد پر از شكلاتهاي جورواجور. كارتن كارتن خوردنيهاي خوشمزه.
ديگه بسه همين مقدار از آرزوهامو به عنوان مثال گفتم اگه بخوام بقيشو بگم شايد حوصلتون سر بره.
حالا واقعاً شما قضاوت كنيد، اينا آرزوهاي قلبي منه. مامانم ميگه زيادي رؤيايي هستم، بابا ميگه بچه جون با خيالپروري آدم به جايي نميرسه بايد واقعيت رو فهميد تا بتوني با تلاش و كوشش و روش صحيح به آرزوهاي معقول دست پيدا كني. ولي من ميگم آدم حق داره هر آرزويي داشته باشه به نظرتون حق با كيه؟ با من يا با بزرگترها؟
كاش ميشد شما همين الان بهم ميگفتيد.