رفتن به مدرسه در تابستان و ديدن مدرسهاي خلوت و خالي از بچهها، مدرسهاي بدون خنده و فرياد، بدون صداي زنگ مدرسه و آب خوردنهاي هول هولكي قبل از كلاس، رژه رفتن توي راهروها قبل از آمدن معلم، چندان چنگي به دل نميزند.
آن روز برعكس روزهاي ديگر در تابستان دانشآموزان به همراه والدينشان در مدرسه رفتوآمد داشتند و بازار ثبتنام گرم بود. وضعيت دانشآموزان مقطع ششم معلوم بود، بايد از مدرسه خداحافظي ميكردند، از طرفي حس دلتنگي داشتند و نرفته دلشان براي مدرسه تنگ شده بود و از طرفي ديگر براي رفتن به مدرسه جديد روزشماري ميكردند. اكثر دانشآموزان پايه ششم پروندهشان را ميگرفتند و براي ثبتنام به مدرسه دولتي كوچه بالاتر ميرفتند.
آن روز ريحانه همراه مادرش به مدرسه آمده بود كه چشمش به دوستش نازنين افتاد. دست مادر را رها كرد و گفت:«مامان جون شما بريد منم ميام». مادر كه منظور ريحانه را متوجه شده بود، سري تكان داد و به سمت اتاق مدير قدم برداشت.
بعد از سلام و احوالپرسي و خوش و بش كردن، ريحانه دستهاي نازنين را گرفت و گفت:«خيلي خوبه امسال هم با هم توي يه مدرسهايم». نازنين از حرف ريحانه تعجب كرد و گفت: «مگه تو هم با ما مياي اون مدرسه؟» ريحانه گفت: «خب معلومه ديگه مدرسه كه ديگه هفتم نداره همه با هم ميريم مدرسه جديد.» نازنين لبخندي زد و گفت: «پدر و مادرت مخالفت نكردند؟ مشكلي با هزينه مدرسه ندارند؟»
ريحانه كه متوجه حرفهاي نازنين نميشد، گفت: «چي؟ مگه مدرسه كوچه بالايي رو نميگي؟»
نازنين با خنده گفت: «نه بابا، من مدرسه چهارراه بالايي رو ميگم، همون كه غيرانتفاعيه. ميگن بچهها اصلاً دفتر و كتاب ندارند و همه كاراشون با لپ تاپه، تازه دخترعموم كه تو اون مدرسه درس ميخونه ميگه زمين تنيس داره، استخر داره و يه عالمه اردوهاي تفريحي و خيلي چيزاي ديگه كه مدرسههاي ديگه عمراً داشته باشند.»
همينطور كه نازنين با آب و تاب در مورد مدرسه صحبت ميكرد، ريحانه هاج و واج گوش ميداد تا جايي كه نازنين گفت:«تازه سارا و مژده هم ميخوان تو اون مدرسه ثبتنام كنند.»
با اين حرف نازنين، ريحانه خودش را توي مدرسه جديدش تنها و بدون دوست تصور كرد. انگار زبانش قفل شده بود و ديگر نميتوانست حرفي بزند. در همين حين مادر نازنين آمد و او را صدا كرد. نازنين با عجله از ريحانه خداحافظي كرد و رفت، اما ريحانه انگار در جايش ميخكوب شده بود. با خودش حرفهاي نازنين را مرور ميكرد. در همان لحظه با خودش تصميم گرفت كه «هر جوري شده پامو توي يه كفش ميكنم كه منم بايد برم مدرسه چهارراه بالاتر، غذا نميخورم و از اتاقم بيرون نميام، حتماً پدر قبول ميكنه كه تو اون مدرسه ثبتنام كنم.»
همينطور كه داشت برنامه چند روز آينده را تصور ميكرد مادرش آمد و او را صدا كرد، ريحانه از جايش بلند شد و به همراه مادر از مدرسه بيرون رفتند. در راه مادر پيشنهاد كرد كه امروز به مدرسه جديدش بروند و ثبتنام را انجام دهند كه ريحانه مخالفت و خستگي را بهانه كرد. همينطور كه به سمت خانه ميرفتند در كوچهشان فاطمه و مادرش را ديدند. فاطمه از شاگردزرنگهاي كلاسشان بود. همينطور كه مادرها با هم صحبت ميكردند ريحانه و فاطمه هم كه چند وقتي از هم دور بودند شروع كردند با آب و تاب از اين چند وقت دوري حرف زدن، تا اينكه صحبت از مدرسه شد و ريحانه گفت:«راستي فاطمه توهم مثل بچههاي ديگه ميخواي تو مدرسه چهارراه بالا كه غيرانتفاعيه ثبتنام كني؟» فاطمه با تعجب گفت: «نه، من همون مدرسه دولتي نزديك مدرسهمون ثبتنام كردم. چطور مگه؟» ريحانه جريان را براي فاطمه تعريف كرد.
بعد از اينكه ريحانه حرفهايش تمام شد، فاطمه گفت: «هيچ فكر كردي پدرت چقدر بايد كار كنه تا شهريه مدرسه رو بپردازه؟ من و تو خوب ميدونيم كه پدرامون كارمند ساده يك اداره هستند و درآمد آنچناني ندارند. از طرف ديگه مدرسه دولتي به خونهمون نزديكتره. براي رفتن به مدرسه غيرانتفاعي حتماً بايد با تاكسي يا اتوبوس بري يا سرويس بگيري كه خب اونم هزينههاي خودشو داره. تازه خاله من توي مدرسه دولتي جديد معلمه، خيلي از وضع تحصيلي بچهها تعريف ميكنه و هميشه ميگه بچههايي كه توي مدرسه دولتي درس ميخونن توي جامعه خيلي زودتر از بچههاي ديگه پيشرفت ميكنن چون با امكانات كم درس ميخونن و خودشونو با شرايط وفق ميدن.» فاطمه لحظهاي مكث كرد و گفت: «ريحانه جون، هم من، هم خودت ميدونيم كه اگه ما بخوايم درس بخونيم توي هر شرايطي درسمونو ميخونيم.»
بعد از تمام شدن حرفهاي فاطمه، ريحانه كه تازه متوجه اشتباه خود شده بود از او خداحافظي كرد و به همراه مادرش به خانه رفتند. ريحانه خيلي به حرفهاي نازنين و فاطمه فكر كرد و تصميمش را گرفت و خدا رو شكر كرد كه خدا فاطمه را سر راهش قرار داد.