کد خبر: 793806
تعداد نظرات: ۳۴ نظر
تاریخ انتشار: ۰۵ تير ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۲
لاك‌پشت آسمان را خيلي دوست داشت هميشه به آسمان نگاه مي‌كرد. يك شب كه زير نور ماه به آسمان خيره شده بود...
سيد محمد جواد حجتي ذوالپيراني
لاك‌پشت آسمان را خيلي دوست داشت هميشه به آسمان نگاه مي‌كرد. يك شب كه زير نور ماه به آسمان خيره شده بود ستاره دنباله‌داري ديد و با خود گفت:چقدر زيباست...! او آرزو كرد كه بتواند به فضا برود... و بعد خوابش برد.

صبح كه بيدار شد خود را در يك قفس ديد، وقتي دقت كرد، ديد در اتاق بزرگيست انگار موجودات ديگري هم آنجا بودند، حيواناتي مثل:طوطي، ميمون، مار و حتي يك كرم خاكي كوچولو...
خيلي ترسيده بود و هنوز مطمئن نبود آنچه مي‌بيند، واقعيت است يا خيال...


با صداي بلندي پرسيد:آهاي...! آهاي...! اينجا كجاست؟! ميمون گفت: اينجا آزمايشگاه است و تو را در اينجا آزمايش مي‌كنند تا مطمئن شوند كه تو سالم هستي. تعدادي از اين حيوانات را انتخاب مي‌كنند و به يك آزمايشگاه پيشرفته‌تر مي‌برند و آنجا هر كدام جان سالم به در بردند به... قبل از اينكه حرف ميمون تمام بشود، انساني ميمون را برد. لاك‌پشت گفت: ميمون... ميمون كجا مي‌برنت؟ ميمون پاسخ داد، اما لاك‌پشت در آن هياهو پاسخ ميمون را نشنيد...


تقريباً همه حيوانات كنار لاك‌پشت را برده بودند. لاك‌پشت خيلي ترسيده بود و بعد خوابش برد. لاك‌پشت پس از مدتي حس كرد قفسش دارد تكان مي‌خورد. فكر كرد خواب مي‌بيند. خواب ديده بود، در سفينه‌اي نشسته و سفينه پرواز مي‌كند. خيلي به او در خوابش خوش مي‌گذشت. ميمون و مار را در كنار خود مي‌ديد كه به هم كمك مي‌كردند تا پرواز كنند.


انسان قفس را كه روي زمين گذاشت، لاك‌پشت بيدار شد. چند انسان دور او بودند و يكي از آنها او را از قفس بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سوزني در بدنش فرو كرد. مقداري خون از بدن او بيرون كشيدند. بعد خيلي آرام او را در قفس خودش و كنار ساير حيوانات گذاشتند. صداي انسان‌ها را مي‌شنيد كه با هم پچ پچ مي‌كردند. آنها مي‌گفتند: لاك‌پشت و مار و ميمون از شرايط بهتري برخوردار هستند.

لاك‌پشت با خود گفت:يعني همان ميمون و من را مي‌گويد؟و دوباره با خود گفت:وااااااااااي! من كه غذاي طبيعي مارم... بعد با ترس خوابيد. فردا صبح انساني او را از قفس بيرون آورد و در كنار ميمون گذاشت و در يك كاميون قرار داد. در كاميون يك مار هم بود. مار خيلي هم آرام بود. لاك‌پشت كه از ديدن ميمون خيلي خوشحال شده بود، به او گفت آن روز كه تو را بردند حرفت نصفه ماند. ميمون گفت: هر كس از آن آزمايش‌ها جان سالم به در ببرد، به فضا مي‌رود. لاك‌پشت تعجب كرد و با خود گفت: يعني اين ادامه آرزوي من است؟


مار تصميم گرفته بود با آنها دوست بشود. به آنها گفت: من افعي سياه هستم اسم شما چيست؟ لاك‌پشت گفت:من لاكي هستم و ميمون هم گفت:اسم من پيشگام است.
كاميون كه ايستاد، آنها را از كاميون خارج كردند. در يك اتاق عجيب آنها را روي يك ميز قرار داد. لاكي و افعي ترسيده بودند، اما پيشگام نترسيده بود. افعي و لاكي به او گفتند تو چرا نمي‌ترسي؟ پيشگام گفت:دوستان من مي‌دانم اينجا كجاست... اينجا همان آزمايشگاه پيشرفته است. لاكي خيلي خوشحال شد.


انساني، افعي، لاكي و پيشگام را در محفظه‌اي قرار داد. لاكي از پيشگام پرسيد: اينجا كجاست؟ پيشگام پاسخ داد:اينجا سفينه مجازيست يعني مثل سفينه واقعي. لاكي و مار كمي ترسيدند. پيشگام، اصلاً نمي‌ترسيد. سفينه مجازي شروع به حركت كرد و با سرعت بسيار بالايي دور خودش مي‌چرخيد.


سرشان گيج رفته بود. بعد از مدتي كم كم سرعتش كاهش يافت و بالاخره ايستاد.
انسان‌ها آنها را از محفظه خارج كردند. انگار كه مي‌خواستند حيوانات را با فضا آشنا كنند. آنها را روي ميزي گذاشتند و تصاويري را با رايانه به آنها نشان دادند. تصاويري زيبا از فضا... ماه، زحل و غيره...

انسان‌ها صبح خيلي زود لاكي، افعي و پيشگام را در كپسولي قرار دادند و وارد محفظه سفينه كردند.


در كپسول غذا و اكسيژن كافي براي هر كدام گذاشتند و سفينه را تنظيم كردند. در همين حين صدايي به گوش رسيد كه مي‌گفت:10... 9... 8... 7... 6... 5... 4... 3... 2... 1... آتش...!
سفينه به شدت تكان مي‌خورد و همه ترسيده بودند... سفينه از زمين بلند شد و رفت تا از جو زمين خارج شود. انسان‌ها خوشحال شدند. بعد از چند دقيقه سفينه از جاذبه زمين خارج شد. لاكي حس مي‌كرد كه سبك شده... افعي احساس بي‌وزني مي‌كرد. افعي و لاكي ترسيدند. اما پيشگام مي‌خنديد. او قبلاً اين شرايط را تجربه كرده بود...
آنها بين زمين و هوا معلق شده بودند...

لاكي از پنجره بيرون را مي‌ديد. لاكي حالا ديگر كاملاً به آرزوي خودش رسيده بود و سفينه همينطور از زمين دور مي‌شد.

پنج روز گذشت و در اين مدت خيلي به آنها خوش گذشت. بازي مي‌كردند، شعر مي‌خواندند و از مناظر شگفت‌انگيز فضا لذت مي‌بردند.


انگار ديگر وقت بازگشت به زمين رسيده بود. سفينه با سرعت و تكان‌هاي شديد، وارد جاذبه زمين مي‌شد. سفينه وارد آسمان ايران مي‌شد. حيوانات به انتهاي سفينه رفتند. بعد از چند دقيقه سفينه به زمين نشست . سفينه به سلامت به مقصد رسيده بود، انسان‌ها هيجان‌زده بودند. در سفينه را باز كردند. آنها از اينكه مي‌ديدند  لاكي، افعي و پيشگام به سلامت رسيده‌اند بسيار خوشحال بودند.


عده‌اي عكس مي‌گرفتند. نور فلش‌ها چشمان آنها را آزار مي‌داد. انگار اتفاقي كه افتاده بود، خيلي بزرگ بود. الان ديگر لاكي مي‌دانست، آن انسان‌ها، دانشمندان و متخصصان ايراني هستند كه او و دوستانش را به فضا فرستاده و لاكي را به آرزويش رسانده بودند.


دانشمندان، پس از مدتي آنها را در طبيعت رها كردند...  
لاكي نزد دوستانش رفت و داستان سفرش را براي آنها تعريف‌كرد. اما باز منتظر بود. شايد منتظر  سفري ديگر...

غیر قابل انتشار: ۲
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۳۴
ملیکا جعفری
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۱:۵۹ - ۱۳۹۹/۰۶/۲۹
30
71
عاااااالی
ایلیا
|
Germany
|
۱۵:۰۹ - ۱۳۹۹/۰۷/۱۹
25
40
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۵:۳۰ - ۱۳۹۹/۰۸/۰۳
25
49
خیللللللی خوبه
خلیل
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۵۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۴
35
50
تپسی چرا کار نمیکند
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۰:۲۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۱۱
35
52
عالییییی
طناز امانی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۰:۱۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۱۸
32
54
خیلی خوب بود خوشم اومد
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۹:۳۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۱۹
34
57
خیلی خوبه نبود
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۱۳ - ۱۳۹۹/۰۹/۲۰
35
57
عالیییی
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۴:۲۵ - ۱۳۹۹/۱۰/۱۱
36
52
خیلی بد
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۹:۰۳ - ۱۳۹۹/۱۰/۲۵
26
36
عالییی
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۲:۰۱ - ۱۳۹۹/۱۱/۰۸
26
38
عالییییی
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۹:۱۶ - ۱۳۹۹/۱۱/۱۴
30
37
اصلا عااااااااالی نیست
پارسا پیران
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۰۶ - ۱۳۹۹/۱۱/۱۹
25
34
خیلی داستان خوبی بود عالههه بود
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۹:۰۶ - ۱۳۹۹/۱۲/۰۲
23
35
عالی
sss
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۳:۴۰ - ۱۴۰۰/۰۲/۱۰
19
29
بسیار بسیار بسیار بسیار زیبا بود
مهرسا
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۴۲ - ۱۴۰۰/۰۷/۲۵
3
6
لذت بردم باحال بود واسه انشأ
مهرسا
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۴۲ - ۱۴۰۰/۰۷/۲۵
15
31
لذت بردم باحال بود واسه انشأ
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۴۰ - ۱۴۰۰/۰۷/۲۸
4
6
عالیییئی❤ی خیلی خوب بود خیلی خوشم اومد دست نویسنده درد نکنه
Quin
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۸:۱۴ - ۱۴۰۰/۰۸/۳۰
3
9
عالییییی
سارا
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۷:۰۰ - ۱۴۰۰/۰۹/۲۳
4
9
سلام خسته نباشید خیلی عالی بود
فرشته
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۱۱ - ۱۴۰۰/۱۱/۲۳
15
19
خییییییییییلی خوشم اومد عااااااااااااااالی
زهرا حسینی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۵:۴۷ - ۱۴۰۰/۱۲/۰۴
12
16
عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۲۸ - ۱۴۰۰/۱۲/۱۶
3
9
عالی
امیر
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۰:۳۷ - ۱۴۰۱/۱۰/۰۳
10
11
عالیه
هیچی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۲۶ - ۱۴۰۱/۱۰/۱۴
11
11
اه عالی بود
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۶:۱۱ - ۱۴۰۱/۱۱/۰۵
5
11
خیلی خوب بود مرسی از زحماتتان
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۱۲ - ۱۴۰۱/۱۱/۰۶
7
8
خیییلی خوب بود
محمد
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۲:۲۰ - ۱۴۰۲/۰۷/۱۸
5
7
عالی بود، بچه ها با قصه بهتر مطالب علمی رو یاد میگیرن
یاسین
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۳:۱۸ - ۱۴۰۲/۰۹/۲۳
3
6
خیلی عالی
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۵:۱۶ - ۱۴۰۲/۱۰/۰۹
3
4
عالیی بود
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۹:۴۸ - ۱۴۰۲/۱۰/۲۵
3
4
عالی بود
محسن
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۹:۲۷ - ۱۴۰۳/۱۲/۰۵
1
2
عاااااااآااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللیییییییسیسسییییییییییییییی
محسن ناعمی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۹:۲۹ - ۱۴۰۳/۱۲/۰۵
0
3
عالی خیلی قصه قشنگی بوده
مهدی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۱:۵۲ - ۱۴۰۳/۱۲/۱۱
1
1
خیلی داستان لاک پشت قشنگ بود ❤❤❤❤❤❤❤❤
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها