
از آن زمان كه ايران به طاس لغزنده تاريخ فرو غلتيد، بيش و كم، صد البته با تسامح، دو صد سالي ميگذرد، دو صد سالي كه طي آن نخست به آرامي و زيرپوستي، سپس تند و تندتر و علانيه و سرآخر به تعجيل تام و تمام، گفتي سر به دنبالش گذارده باشد هيولايي آدمي خواره، شتابان گريخت از هر آن پيشينه و داشته رو سوي آنچه بديع بود و تحفه از آب گذشته، خاصه از آن و ياران كه «فرنگ» اش ميگفت.
تا بدين جاي كلام، ظاهر و باطن عبارات فوقالذكر گواه از تسطير مقولهاي ميدهد به غايت تكراري و در پارهاي مواضع سخت دستمالي شده. حكايت برخورد ما با فرنگ، تأثير و تأثرپذيري از فرنگان، فرو هشتن هويت و داشتههاي خودي، در يك كلام دخيل بستن به ضريح «مدرنيته» و «شبهمدرنيته» - كه همانقدر با حال و روز ما خارج آهنگ و ناساز است كه همين واژه، «ضريح» در تركيب «ضريح مدرنيته و شبه مدرنيته» و نيز واژه «دخيل بستن» به نحو ايضاً در همين تركيب- بلايي به روز و روزگارمان آورده كه تا سالهاي آزگار بيژن وار در چاهش به تقلاييم و بساره زين شب تاريك هم به در نبريم، كه گرداب هايل است و بيم موج بالفعل و طوفان مهلك و سهمگين بالقوه.
بحث كوزه مالامال آب داشتن و عطشان و تشنه لب به گرد عالم گشتن به تمناي سلسبيل، گرچه بحثي است به همان ديرسالي فرو غلتيدن ملك و ديار به طاس لغزنده تاريخ، اما پس از انقلاب، طبيعتاً بالا گرفته، حدت يافته و به شدت مكرر شده است. اينكه ميگويم «طبيعتاً» از آن روست كه عود به خويشتن دوباره و ده باره و صد باره نه، كه كرورها كرور باره به مداقه در خود نگريستن از پي حصول به خودشناسي و نهايتش «خود شدن»ذاتي هر انقلاب است؛ خاصه انقلابي معنوي و اعتقادي از جنس و جنم «انقلاب اسلامي» به هر روي نه گفتنيها كم است و نه ما كم گفتهايم از بسيار و بسياران. بسا درد از همين«پرگفتن»ها هم گريبانگير شده باشد و مزمن بدين ساني كه هست «گفته»ها را بايد «فرهنگ» كرد و «فرهنگ» را هم بايد «زيست» ونه در تا به حشر بر همان پاشنه خواهد چرخيد كه زين پيشتر ميچرخيد و نيز حاليه ميچرخد. حال اگر تا صبح قيامت هم او را دخان اين ورد شويم كه «دو صد گفته چون نيم كردار نيست» تا بدانجا كه همين مثل سائره را «فرهنگ» نكرده و «زندگي»اش نكنيم، آش همان است و كاسه نيز همان.

در سنوات اخير، بحث «سبك زندگي» غالب رسانهها را در اقصا نقاط اين سامان مسخر ساخته و گه پارهاي فريادها از فرش به عرش رسيده است. ميزان دگرديسي در شماري ميادين
فرهنگي- اجتماعي و تسري و فراگيري اپيدميهاي مهلك هادم الهويت چنان و چندان خطير است كه آب را هم اگر بر دست است، بايد نياشاميده فرو گذارد، چارهاي، دفع خطري كرد و آن گه كف آب سردي از زلال زمزم و كوثروش «خود شدن»، «خود بودن» و «خود زيستن» نوشيد پس از هدم بدسگال؛ همان آب كه فرمودهاند به است از عمر هفتاد و هشتاد سال.
ضرورت تعمق فوري و فوتي در ابعاد و كم و كيف اين عارضه بن روب بنيان كن آن مبلغ هست، بيگمان، كه رهبر معظم انقلاب پس از خطابه بليغ و شهره ايراد شده در ارض اقدس رضوي بدين سوي، بارها جميع مردم، از خرد و كلان را به هشياري و بيداري در اين آوردگاه و نبرد بي امان فرهنگي- اجتماعي دعوت فرموده، هشدار دادهاند.
به يقين، بي پرداختن به پيشينه اين تشبه فراگير به فرنگان، نه حاليه در شناخت آيد و نه چارهاي در كنار، عملكرد پيشينيان در آن تشبه جستنها، سواي عدم شناخت خود، خودباختگي محض هم بود، عدم شكر و قدرشناسي از خود داشتهها نيز همان خودباختگي كه خويش را همان سان ميخواستندكه به گمان ايشان فرنگي ميپسنديد و درخواه بود. پس راضي بودند به رضاي او، نه رضاي خدا و خويش. اين درد بي درمان هم خلق نشد، مگر به جمله مساعي رژيم پيشين در غالب عرصهها و از ممر هر آن ابزار در دسترس، خاصه رسانه. بهرغم تأثير و تأثيرپذيريهاي آرام و زيرپوستي نخستين، تا كودتاي سياه سوم حوت 1299 هجري خورشيدي، ملك و ملت هنوز هم قابل شناسايي بود، هم واجد هويت ديرنده خويش در غالب عرصات. اگر تا بدان گاه فراز و فرودها درحد بالا و پايين شدن به نرمان و سختانها بود، از بدو زمامداري آن قزاق بدل به فراز و فرود ستيغ و دره شد؛ به ضرب و زور گسست پديد آمد، آداب، سخن، رسوم، باورها و حتي خرده فرهنگها پايمال. اين شدت و حدت چون زنگي مست تيغ در كهن پردهاي فرهنگ و جامعه نهادن، به دوران سلطنت قزاقزاده بسا بيشتر شد و پيشتر رفت ژرفناي آن زخم دهان گشوده به آهن.
در «سخن» رسمي ساري و جاري به رژيم آن قزاق و قزاقزاده، آنچه بيش و پيش از هر عبارتي بيان، نوشته، شنيده، ديده و خوانده شد، همانا نبود مگر اين عبارت منحوسه:«در انظار خارجه» مقصود از اين عبارت هم جلب رضاي فرنگان و همان شدن بود چنان و چندان كه او را خوش آيد و پسندش افتد. اگر فرنگان پايههاي بناي شبه دانش استعماري «شرقشناسي» را نخست بر مشاهدات مشتي سياح فرهنگ ناشناس، خودمدار و گهنژاد پرست خويش از «شرق» گذارده بودند و پس آن گه بر كثر انديشيهاي اسماً دانشي مردان به واقع مزدور و كارگزارزاده فرنگ؛ اين سوي آب، فقط موجاموج خودباختگي بود، گرداب مهلك شيفتگي و شيدايي سر آمدان رژيم در قبال آن سوي آبنشينان؛ دريغ از ذرهاي شناخت پيشينه و كم و كيف روند پديدهها در آن دياران. اين شيدايي گاه به سر منزل جنون ره ميبرد، به سخره خويش و خودي ميانجاميد دلقكوار در آن بازار مكاره جلب و جذب بيفرهنگيهاي هر جلنبر بيسر و بيپاي فرنگي، خاصه به كعبه آمال قزاقزاده: ديار يانكينشينان تنگ پيشينه بيبهره ز ديرندگي و تاريخ كه بندبندش بر چپاول غير است در هر رگ و هر پي استوار. دل خوش داشتن بدين نيز كه شماري معدود به هر مملكت هم خلاف جنس و جنم دولت خويشاند، ره به جايي نميبرد چندان. جهانخوار، جهانخوار است، غول بيشاخ و دوم هم نيست كه هم شاخ دارد و هم دم. سبعيت، وقاحت، درمنشي و دش رفتاري و دش كرداري، ذاتي اوست، جز آناش خميره نيست. دموكرات و غيردموكراتاش هم سر و ته يك كرباس؛ سينه به تنور چسبانيدنهايشان را بنگريد به هر آن زنجه مؤيد آن مول صهيونيست. نه دايه مهربانتر از مادر، كه والده مكرمه اويند بيهيچ ترديد و گمان؛ والده

و مول هم هر دوان شر مطلق، جوهر اهريمن.
پر دور نشوم، كه مجال اندك و حوصله اين مقال اندكتر. پس به ذكر چشمهاي پلشت از خودفروشيهاي مرسوم به عهد قزاقزاده بسنده ميكنم، صد البته منضم به اسناد وقيح آن كنش ضد ايران و هر آن ايراني.
در سير پرشتاب آن تشبه به بيگانه و سرخاب، سفيدآب شبه مدرنيته و نيل به آستانه «دروازه بزرگ تمدن» به چهره ماليدن، شماري نهادها، مجامع و تأسيسات عمومي، اجتماعي و... حتي شماري معتنابه از حرف و مشاغل يكسر شريك مظلمه بودند و گه ميرغضب گوش به فرمان تيغ بر كف و بر نطع قربانگه ايستاده، تا هر آن ارزش را به طرفهالعين قربان كنند و بر نطع افكنند محض خوشامد و جذب و جلب مشتري سپيدروي و روشن موي چشم آبي يانكيزاده و غيريانكيزادگان يانكي مسلك. در ميان آن شركاي مظلمه، شركايي بودند از جنس «نوشگاه»، «رقصگاه»، «كاباره»، «قمارخانه»، «متل» و «هتل». البته اين نوع اخير درجات مختلف داشت و گونههايي از «مسافرخانه» تا «هتل پنج ستاره» را شامل كه جملگي را هم نه ميشد و نه ميشود راند به يك چوب؛ چه در بين اينان نيز بودند شماري باوردار و پايبند به فرهنگ، سنن و آداب ايران زمين. محض آنكه كاشتههاي قزاقزاده زودتر ريشه كند و به بار بنشيند، به شماري مؤسسات هتلداري بينالمللي هم جواز و رخصت تأسيس شعبه دادند كه هم بر افتخارات رژيم افزوده شود، هم چرخ تجارت آزاد جهانخواران تند بچرخد. يكي از اين شمار مؤسسات، باني و صاحب هتلهاي زنجيرهاي بينالملي «اينتركنتي نانتال» بود كه آمد و ساخت و نشست و جا خوش كرد تا بدانگاه كه انقلاب بر فرقش كوبيد و شد «هتل لاله» و دور از آن حال و هواي مستولي و خالق بيگانه. همين هتل عليه ما عليه و نيز يك آژانس مسافرتي به نام I.I.A: tehrani travellers ، محض جلب سياح و مشتري، به شناعتي دستي ازيدند دلخواه آمال رژيم قزاقزاده و در راستاي محتواي «دروازههاي تمدن بزرگ» و ارائه سيمايي از ايران به آن حضرات كه طابق النعل بالفعل همان نگارههاي دست پرورده رژيم بود و لايق خاندان پهلوي، نه ايران بزرگ سرفراز كه بهرغم تمامي خودباختگيهاي ضد ايراني رژيم قزاقزاده، به همت فراوان اين ديار چه در تبعيد و چه در كند و زنجير و به زير داغ و درفش آدميخوارگان اهريمن خوي ساواك، پنهان و آشكار، برداشتهها و ارزشهاي خويش ماند و پاي فشرد تا سرآخر سقف اريكه ستم شاهي بر فرق ستمگر بيگانهپرست ويران كند و او را آواره عالم تا اربابان پيشين او حتي، حق نمك چپاول كرده نگه ندارند و پيكر مفلوكش را از خروجي دفع زباله از بيمارستان خارج، دريش عموسام را از چنگال به تضرع آويختهاش رها كنند و جنس بد را دو قبضه صادر و به ريش «سادات» بياويزد تا در ديار فراعنه به دستياري قلم به مزدي از جماعت فرنگان، سرقلم رود و به خام خيالي خود «در پاسخ تاريخ» ترهات بلغور و بعد هم ديده بر عالم فرو بندد. تاريخ از او پرسشي نداشت تا كه پاسخ گويد، او خود پرسش بود و مسئله، همان مسئله و پرسش كه ملت غيور به پاخاسته آن را به نكوتر وجه پاسخ داد، چندان رسا پاسخي كه حتي آن كر مادرزاد هم شنيد و خود معترف شد كه «صداي انقلاب شما را شنيدم.» آري، او خود مسئله بود و خود پرسش.
شناعت آن هتل و هتلدار بيگانه و صاحب آژانس بدانجاي اوج گرفت كه به مساعدت طراحي خود فروخته، به Hajaved اقدام به آوارهگري تجاري كردند و محض جذب مشتري همپالگي خويش شماري كارت آوازهگر منتشر. نگاهي از سرتأمل، نه، حتي نيم نگاهي گذرا، به محصول شنيع آن هتلدار و طراح آژانس و بيهيچ ترديد رژيم صادركننده مجوز طبع و نشر اين شناعتها، گواه آشكار ضديت رژيم آن قزاق و قزاقزاده است با هر آنچه نشاني از ايران و ايراني بر جبين دارد و خاصه عناد علانيه آن دستگاه جور با اسلام، عليالخصوص تشيع علوي.
اين شما و اين هم اسناد آن شناعتها، كارتهاي آوازهگري تجاري هتل «اينتركنتي نانتال» و آژانس مسافرتي I.I.A. Tehrani travelers
1- كارت اول:استفاده از طرح گنبد و منارعه مسجد براي آوازهگري رستوران و نوشگاه آن هتل؛ جمع كردن «مي» و «مسجد» به يكجاي!
2- رو و داخل كارت دوم: جمع «سگ» و «چادر» و آن عبارت موهن از زبان سگ كه «زير چادر چيست؟» در داخل و درج اين عبارت در روي كارت:«من اينجا در بحر راز شرق ميانه فرو رفتهام.»
ايران را به «شرق ميانه» چه نسبت كه عنواني است جعلي شده، استعماري و اروپا محور!
3- كارت سوم: مموشي فرنگي در روی کارت کسب؛ لذت از رقاصهاي نيمه عريان حين رقص عربي!
4- كارت چهارم: ايضاً متني در مورد سرخوشي و شادخواري يك فرنگي در تهران به روي كارت؛ كسب لذت از چهار رقاصه نيمه عريان رقص عربي!
5- رو و داخل كارت پنجم: متن رو «اميدوارم شما بتوانيد اين دختران زيباي ايراني را ببينيد»؛ متن درون كارت:اميدوارم آنها را ببينم! عناد با ايران و ايراني، اسلام و تشيع تا بدين پايه؟!
6- رو و داخل كارت ششم: روي كارت در مورد راهي كه راقم در مورد آرام ماندن در ترافيك تهران يافته؛ داخل تصوير همان فرنگي سرخوش در گره كور ترافيك، به تصوير ايرانيان، خاصه حركت موهن انگشت اشاره راننده پايين كارت توجه كنيد كه عين حركت يانكيهاست.
پشت كارتهاي 2 تا 6: عنوان آژانس، آي.آ.آ. مسافران تهراني و عبارت:حق چاپ محفوظ.
ضديت با ايران و ايراني، اسلام و تشيع بارزتر و آشكارتر از اين. وطن فروشي نه شاخ دارد و نه دم، اما آن دو قزاق و قزاقزاده وطنفروش فيالواقع هم شاخ داشتند و هم دم.
حال قره نوكران ريز و درشت به مجامع به ظاهر دانشگاهي غرب، تراشهها و تركشهاي ايشان به جمله رسانههاي فرامرز مدام بنشينند و «غلام عباس» وار قاروره «امانت» عباس افندي و عبدالبها را قرقره كنند، صلاي كاذب ايران مداري آن گور به گور شده قزاق و اولاد و احفادش سر دهند، يا هرزگيهاي دشت «بدشت» را سرآغاز تجدد و آزادگي والدههاي خويش قلمداد؛ چيزي نميكاهد اين جمله مساعي و جانفشانيها از واقعيت و حقيقت بيگانه بودن، بيگانه زيستن و بيگانه قبض روح شدن آن قزاق و زاده قزاق. به راستي چه توجيهي دارد جز عناد با ايران و ايراني، جز ضديت با فرهنگ دير سال اين ديار و صد البته تشيع سرفراز استوار، كه آن قزاق به گاه تحميل منع استفاده بانوان از حجاب اسلامي، منع «كشف حجاب» را براي روسپيان ساري و جاري كرد و آن قشر بخت برگشته تنها با پوشيدن حجاب ميتوانستند در شوارع عام و مجامع عمومي ظاهر شوند و لاغير. اگر اين عناد نيست شمايان بفرماييد چيست. به خيال باطلش قزاق بيگانه گمارده ايران و اسلامستيز را آن گمان بود كه از اين پلشت ممر، چادر، پوشش ديرنده بانوان اين سرزمين را با آن قشر معدود ستمزده ترادف دهد و الفت؛ هم بدان سان كه قزاقزاده نيز به همين شيوه عمل كرد؛ گواهش همين كارتهاي آوازهگر و برخورد آنها با مقوله دين، مذهب، مسجد، حجاب، چادر و...
حال جمع مداحان بيان و قلم به مزد از بام تا به شام مداحي كنند و از ايران مداري آن دو ترهات بافي؛ جمله ايشان نيز جز عرض خود بردن نصيبي ندارند، درست عين آن ««مائوئيست اسبق»، مستخدم سابق، ساواك «كه به محض سربالا رفتن آب، همصدا با ساير وزغهاي استنفورد و ديگر چلپاسههاي بيگانه معماي «اميرعباسي»، نه، فيالواقع «غلام عباسي» مينويسد «هويدا» و آشكار و ايرانمدار مينمايد «آريامهر» قزاقزاده را.
سخن كوتاه! هجمه خودفروختگان فرامرز شبانهروزي است؛ بيوقفه؛ پهنهاش رسانه است، ميدانش جمعي و از همه دست رسانه. باور كنيد تركتازي ايشان وامدار كم كاري ماست، زاده نابسامانيها و ندانمكاريهامان. پس جماعت، بياييد يكان به يكان، هر يك كه بر داشتن قدمي يا راندن قلمي در توان داريد، يكبار مردانه و استوار چنان چون شهداي اين خاك و سرزمين، «يا علي» گفته، دل يكدله كرده، «شعار بس!» كنيد و فرهنگ خودي را به زندگي بدل. رسانه را نه منع كارساز است و نه منع را جز تحريص به منهي نتيجه و پيامدي؛ رسانه جنس خود را طالب است تنها و لاغير. به فرموده آن مياندار با سلوك و رادمردگو و جوانمردان، زور خانه: كبادهاي، كباده، لبادهاي لباده! يا علي!