از ويژگيهاي ولادت امام نهم(ع) اين است كه شيعيان از مدتها قبل بيصبرانه منتظر ولادت آن حضرت بودند. آنان ميديدند كه بيش از 45 سال از زندگي امام هشتم سپري شده و هنوز فرزند پسري ندارند . بيم آنان بيشتر از آن جهت بود كه دستگاه عباسي قبل از تولد فرزندش امام را به شهادت برساند. شيعيان اين نگراني خود را با امام رضا (ع) نيز در ميان ميگذاشتند و از امام ميخواستند كه از خدا بخواهد فرزندي نصيبش فرمايد. سرانجام مولود منتظر در شب دهم رجب سال 195 هجري به دنيا آمد. با ولادت آن گرامي، دشمنان و بدخواهان از جمله فرقه واقفيه مأيوس شدند و دوستان و شيعيان شادمان گشتند و شايد به همين دليل پدر بزرگوارش فرموده است كه در اسلام پربركتتر از او براي شيعيان زاده نشده است.
شايد تصور شود كه مقصود از اين حديث اين است كه امام جواد(ع) از همه امامان قبلى براى شيعيان، بابركتتر بوده است، اما بررسى موضوع و ملاحظه شواهد و قرائن، نشان مىدهد كه ظاهراً مقصود از اين حديث اين است كه تولد حضرت جواد (ع) در شرايطى صورت گرفت كه خير و بركت خاصّى براى شيعيان به ارمغان آورد، بدين معنا كه عصر امام رضا (ع) عصر ويژهاى بوده و حضرت در تعيين جانشين خود و معرفى امام بعدى، با مشكلاتى روبهرو بوده كه در عصر امامان قبلى، بىسابقه بوده است، زيرا از يك سو پس از شهادت امام كاظم(ع) گروهى كه به «واقفيه» معروف شدند، براساس انگيزههاى مادى، امامت حضرت رضا (ع) را انكار كردند و از سوى ديگر امام رضا (ع) تا حدود 47 سالگى داراى فرزند نشده بود . فقدان فرزند براى امام رضا (ع)، هم امامت خود آن حضرت و هم تداوم امامت را زير سؤال مىبرد و واقفيه اين موضوع را دستاويز قرار داده امامت حضرت رضا (ع) را انكار مىكردند.
گواه اين معنا، اعتراض «حسين بن قياما واسطى» به امام هشتم در اين مورد و پاسخ آن حضرت است. «ابن قياما» كه از سران «واقفيه» بوده است، طى نامهاى به امام هشتم او را متهم به عقيمى كرد و نوشت: چگونه ممكن است امام باشى در صورتى كه فرزندى ندارى؟!
امام در پاسخ نوشت: از كجا مىدانى كه داراى فرزندى نخواهم بود، سوگند به خدا بيش از چند روز نمىگذرد كه خداوند پسرى به من عطا مىكند كه حق را از باطل جدا مىكند.
وسوسههاى واقفيه و دشمنان خاندان امامت در اين مورد، به حدى بود كه حتى پس از ولادت حضرت جواد كه واقفيه را خلع سلاح كرد، گروهى از خويشان امام رضا(ع) ـ طبعاً بر اساس حسدورزيها و تنگ نظريها - گستاخى را به جايى رساندند كه ادعا كردند حضرت جواد، فرزند على بن موسى (ع) نيست!
آنان در اين تهمتزني جز شبهه عوام فريبانه عدم شباهت ميان پدر و فرزند از نظر رنگ چهره! چيزى نيافتند و گندمگونى صورت حضرت جواد(ع) را بهانه قرار داده گفتند در ميان ما، امامى كه گندمگون باشد وجود نداشته است ! امام هشتم فرمود: او فرزند من است. آنان گفتند: پيامبر اسلام (ص) با قيافهشناسى داورى كرده است، بايد بين ما و تو قيافه شناسان داورى كنند. حضرت فرمود: شما در پى آنان بفرستيد ولى من اين كار را نمىكنم، اما به آنان نگوييد براى چه دعوتشان كردهايد. يك روز بر اساس قرار قبلى، عموها، برادران و خواهران امام در باغى نشستند و آن حضرت، در حالى كه جامهاى گشاده و پشمين بر تن و كلاهى بر سر و بيلى بر دوش داشت، در ميان باغ به بيل زدن مشغول شد، گويى كه باغبان است و ارتباطى با حاضران ندارد. آنگاه حضرت جواد (ع) را حاضر كردند و از قيافه شناسان درخواست نمودند كه پدر وى را از ميان آن جمع شناسايى كنند. آنان به اتفاق گفتند پدر اين كودك در اين جمع حضور ندارد، در اين هنگام امام رضا (ع) به آنان پيوست. قيافه شناسان به اتفاق گفتند در او، اين است.
در اين هنگام على بن جعفر، عموى حضرت امام رضا از جا برخاست و بوسه برلبهاى حضرت جواد زد و عرض كرد: گواهى مىدهم كه تو در پيشگاه خدا امام من هستى. بدين ترتيب بك بار ديگر توطئه و دسيسه مخالفان امامت براى خاموش ساختن نور خدا، با شكست روبهرو شد و خداوند آنان را رسوا ساخت.
از آنجا كه حضرت جواد نخستين امامى بود كه در كودكى به منصب امامت رسيد، طبعاً نخستين سؤالى كه در هنگام مطالعه زندگى آن حضرت به نظر مىرسد، اين است كه چگونه يك نوجوان مىتواند مسئوليت حساس و سنگين امامت و پيشوايى مسلمانان را بر عهده بگيرد؟ آيا ممكن است انسانى در چنين سنى به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشين پيامبر خدا باشد؟ و آيا در امتهاى پيشين چنين چيزى سابقه داشته است؟
در پاسخ اين سؤالها بايد توجه داشت كه درست است كه دوران شكوفايى عقل و جسم انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد كه با رسيدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مىرسند، ولى چه مانعى دارد كه خداوند قادر حكيم، براى مصالحى، اين دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاى كمترى خلاصه كند. در جامعه بشريت از آغاز تاكنون افرادى بودهاند كه از اين قاعده عادى مستثنا بودهاند و در پرتو لطف و عنايت خاصى كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنين كودكى به مقام پيشوايى و رهبرى امتى نائل شدهاند.
قرآن مجيد درباره حضرت يحيى ورسالت او و اينكه در دوران كودكى به نبوت برگزيده شده است، مىفرمايد: «ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم. بعضى از مفسران كلمه «حكم» را در آيه قرآن به معناى هوش و درايت گرفتهاند و بعضى گفتهاند مقصود از اين كلمه، «نبوت» است. مؤيد اين نظريه رواياتى است كه در كتاب «اصول كافى» نقل شده است، از آن جمله، روايتى از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طى آن با تعبير «حكم» در آيه قرآن، به «نبوت» حضرت يحيى در خردسالى استشهاد مىكند و مىفرمايد: پس از در گذشت زكريا، فرزند او يحيى كتاب و حكمت را از او به ارث برد و اين همان است كه خداوند در قرآن مىفرمايد: «يا يَحْيى خُذِ الْكَتابَ بِقُوّه وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً»: «اى يحيى كتاب (آسمانى) را با نيرومندى بگير، و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم.»
به عنوان شاهد مثال دوم ميتوان به سخن گفتن عيسي مسيح در كودكي اشاره كرد. با اينكه براى آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولاً زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مىدانيم كه حضرت عيسى(ع) در همان روزهاى نخستين تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود كه به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنيا آورده بود و به اين جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود بهشدت دفاع كرد.