
برخي فيلمسازان ما انگار خبر از ذوق و ذائقه مخاطب ندارند؛ مثل تافته جدابافته ميمانند. هرچه ميسازد، توقع دارد كه مردم برايش كف و سوت بزنند. اين برخيها، جنسشان گويي از جنس بيننده نيست؛ مخيلات ذهنيشان با هم فرق دارد چون دنيايشان يكي نيست.
اينها انگاري دنبال اين هستند كه با دمدستترين قصهها، سراغ سينمايي بروند كه مردم دوستش دارند. منظورم همين فرم «كمدي و طنز» است كه هر از گاهي فيلم خوبي از دلش درميآيد، كات ميشود و ميرود براي چند سال بعد. با ذكر اين نكته كه رقم بالا درگيشه كمدي را به كيفيت ربط نبايد داد. جالب اينكه عمده فروش سينماي هر ساله را همين آثار دارند؛ خب مردم در سينما دنبال ضدحال نيستند. ميروند فيلمي ببينند كه حالشان را خوب كند. بيتعارف ميروند سينما كه هر از گاهي بخندند. حالا تصور كن كه كمديساز اين را بلد باشد!
فيلمساز بلد نيست وگرنه «50 كيلو آلبالو» با نسخه فعلي، به خورد مخاطب داده نميشد. نه! فيلم ماني حقيقي، خيلي افتضاح نيست بالاخره بدتر از اين نيز ساخته شده. فاجعه نشده ولي قبول كن عنوان سينمايي همهجوره برايش سنگين و باري به هرجهت شده است.
رژه بازيگران جلوي دوربين
فيلم چند سال قبل او كه «پذيرايي ساده» باشد بهنظرم طنز تلخ بود تا اجتماعي و ساخت نسبتاً خوبي داشت. بافت آن با اين يكي يعني «50 كيلو آلبالو» زمين تا آسمان فاصله دارد. حقيقي آمده ژانر كمدي را تجربه كند ولي كاملاً به شكل دستگرمي. وگرنه با اين جماعت بازيگري كه دور خودت جمع كردي، ميتوانستي اركستر حتي به راه بيندازي؛ نه فيلمي كه هر كدام فقط چند سكانس نصيبشان شده. الكي و زيادي هم سرخوشند بدبختانه.
حداقل از اين شوي بازيگري كه راه انداختي استفاده ميكردي. براي جذب مخاطب گويا فقط چشم سبز و قد رعناي فلاني را ديده وگرنه بيچاره مهران غفوريان و ويشكا آسايش؛ واقعاً. كل كاركردشان يكي، دو سكانس است كه بودنشان هم بيخودي است. از سكانس اول كه ماجراي عروسي است، نااميد ميشويم كه اي بابا نكند دوباره دلقكبازي. چرا همه آثار كمدي ما بايد داستان عاشقي چاشنياش باشد. بيخيال اين قصهها بشويد لطفاً. ادواتش نيز كه مشخص است حجم غليظ موسيقي بزن- بكوب و بعد هم «دست و جيغ و هورا».
دقيقاً اين ماجرا را در«50 كيلو آلبالو» شاهديم حالا به شيوه ديگرش. ريخت و پاش عروسي و آشنايي دختر- پسر و دستگيري بعدش و ازدواج صوري و غيره. داستاني كه حول يك دايره ميچرخد پس تا تهش را بخوانيد. جالبتر اينكه آقاي كارگردان، ادعاي اثر رمانتيك نيز دارد؛ طنز را نميتوانيم بسازيم سراغ عاشقانه كردنش هم ميرويم. اتفاقاً سينماي ما نه عاشقانهساز است نه كمديساز. حالا تركيب اين دو چه اعجوبهاي ميشود، خدا داند.
همه چيز داريم از ناز و كرشمه تا ابرو كمون جز فيلمنامه
فيلم درحدي نيست كه بشود نقدش كرد. براي خالي نماندن عريضه اينكه؛ «50 كيلو آلبالو» زور ميزند ريتمش تند باشد و دارد از جشن افتتاحيه تا برسيم به ماجراي فرار و دادگاه (تقريباً نيمههاي فيلم). چه بازي خوبي هم ميكند سيامك انصاري در كاراكتر قاضي و اداي بامزهاي به خودش گرفته. بهنظرم تنها وجه مثبت در پردازش نقشهاست و شايد تا حدودي قلدري آزاده صمدي.
از اينجا به بعد را بايد ايست داد چون روند داستانگويي به هم ميريزد. وارد لوكيشنهاي آبادان كه ميشود ريتم ميافتد و كم كم عاشقانهاي بيخاصيت ميبينيم. همان اصطلاح «تكرار پشت تكرار». همگي يادشان ميرود كه فيلم قرار بود ابتدا طنز باشد مثلاً. شايد تك و توك سكانس و پلانهاي طنازانه همان ميدان مين باشد. ببخشيد اگر ميگويم سكانسهايي كه كارگردان سراغ فيلم خيالي «نخلستان هوس» ميرود، افتضاح است!
ماني حقيقي از موسيقي چيپ گرفته تا ناز و كرشمه بازيگر و شعار مرگ بر امريكا و غيره را دخيل به فيلمش ميبندد تا مخاطب پس نزند. تو فكر كن كه نزند! نشسته با موسيقي بندري و خواننده آنوري لابد حال ميكند وگرنه قصه كه لوس است. از اول فيلمنامه، ميشود فينالش را حدس زد. چقدر هم صحنه پِرت و بيخود دارد. رسماً ميشود در چند تايم مختلف سر و ته كار را سر هم آورد. الكي كش پيدا كرده تا اندازه فيلم سينمايي بشود لابد. مثلاً اگر از سكانس روي نيمكت نشستن داوود و آيدا همه چيز تمام ميشد، قصهات ناقص بود؟ راستي چطور فلان كاراكترت، وكيل است و ديگري حقوقخوانده آن هم شاگرد ممتاز دانشگاه اما در قصه سادهترين مسائل حقوقي ازدواج را نميدانند؟ مگر داريم!
بيخيال شوخي نچسب نميشوند
از فرهاد توحيدي بعيد بود چنين فيلمنامهاي بنويسد. نه اينكه شاد نباشد اما سرخوشي كاذب و افراطي دارد. داستانش اداست مثل كنايههاي بيريخت فيلم. ميخواهد اعتراضكي هم بكند ولي شجاعت ندارد اتفاقاً حرفش را بزند. شيطنت در مورد عاقد، روابط آدمها، مملكت و حرفهاي سياسي و بقيهاي كه فيلم دارد، زيادي جانيفتاده هستند. كل هنر كارگردان (مانند بقيه آثار اين ژانر) در جذب مخاطب، در موسيقي اصطلاحاً شيش و هشتي خلاصه ميشود.
«50كيلو آلبالو» شوخي زننده گاهي دارد اما دوزش زياد نيست. البته دوباره در لفافه تيكهپراني جنسي كرده ولي جدياش نگيريد چراكه اين شيطنتها دمده شده؛ شبيه جوك درنيامده هستند. اما همين كه زورش را زده كه به سمت خلق موقعيت و اتمسفر كميك برود، بدك نيست. حالا نتيجهاش شده فقط اسمي به دردبخور براي فيلم والا چيزي از سينما درش نميبينيم.
نهايتاً اينكه به اينجور فيلمها بخنديد البته با تماشايش؛ عمدتاً البته از سرلج است و تلخند و اقليتي نيز به شيطنتها، محتواي خوشحالوار و ساخت خندهدارش. حيف است كه ظرفيت عجيب سينماي كمدي، همچنان فراموش بماند. پس قصه بنويسيد، بسازيد و پول دربياوريد.