کد خبر: 776757
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۳ فروردين ۱۳۹۵ - ۲۰:۰۸
چند روزي از تعطيلات عيد گذشته بود و با بچه‌هاي همسايه تو پارك محله جمع شده بوديم. حرف از تعطيلات شد و استفاده از طبيعت بهاري. فكر كرديم چقدر خوبه سفري يك روزه بريم به دامن طبيعت.
حسین کشتکار
چند روزي از تعطيلات عيد گذشته بود و با بچه‌هاي همسايه تو پارك محله جمع شده بوديم. حرف از تعطيلات شد و استفاده از طبيعت بهاري. فكر كرديم چقدر خوبه سفري يك روزه بريم به دامن طبيعت. البته نه خيلي دور جايي سر‌سبز همين دور و اطراف شهر. قرار بر اين شد در صورت موافقت خانواده‌ها‌مون ، صبح زود بريم و عصر برگرديم . چند ساعت بعد، از جمع 9 نفره‌مون فقط رضا، سعيد، ساسان، مجيد، سهيل و من اعلام آمادگي كرديم. رضا كه بزرگ‌تر از همه بود و بچه‌هاي محل هم قبولش داشتند و هميشه سعي مي‌كرد بزرگ‌تريشو به رخ همه بكشه شروع كرد به تقسيم كار در بين گروه و وظيفه هر كسي رو مشخص كرد. يكي مسئول تهيه چادر و وسايل پخت و پز، يكي هم صندوقدار گروه و موظف شد از هر نفر مبلغي را بابت خرج سفر دريافت كنه و به اصطلاح حسابدار گروه شد و دست آخر گفت: «ميمونه تهيه غذا.» در همين موقع مجيد  به من اشاره كرد و گفت: «اينا‌ها، مسعود آشپزيش حرف نداره. خوب بلده غذا درست كنه. قبلاً به من گفته آشپزيش عاليه. تازه وقتايي كه مامانش نيست، خودش غذا درست ميكنه مگه نه مسعود؟» رضا رو كرد به من و گفت:«تو مطمئني مسعود؟ غذا پختن كار مهميه‌ها.» من براي اينكه كم نيارم گفتم:«نه يه چيزايي بلدم، بعدشم براي اينكه خيالتون راحت بشه دستور پختن غذا رو از مامانم ميگيرم.» رضا گفت: «خيلي خب بچه‌ها، پس مسعود هم مسئول پخت و پز غذا» بعد رو كرد به من و ادامه داد: «مسعود چيزايي كه براي ناهار لازمه را ليست كن تا هزينشو بهت بدم خودت بري تهيه كني تا فردا صبح زود كه راه مي‌افتيم چيزي از قلم نينداخته باشي.»
 شب تو‌خونه با مادر‌ سر‌صحبت رو باز‌كردم و ماجرا روتوضيح دادم. مادرم با دلواپسي گفت:«پسرم از يك طرف خوشحالم از اينكه با قبول اين كار، مسئوليت‌پذيري را تجربه مي‌كني اما از آن طرف هم چون بار اوليه كه بدون نظارت من غذا درست مي‌كني، نگرانم از عهده اين كار به‌خوبي بر‌نياي.» گفتم:«نگران نباش مامان ،فقط شما دستور پخت عدس پلو براي شش نفر روبهم بگو چون قول دادم واسشون عدس‌پلو درست كنم.» مادر هم شروع كرد ريز به ريز مواد و روش پختن غذا روبرام گفت و من هم يادداشت كردم.
صبح روز بعد همه طبق قرار حاضر شدند، هر كدام وسايل مورد نياز سفر را آماده كرده بودند. منم با يك كوله وسايل آشپزي آماده بودم.
***
 دم دماي ظهر كه ناهار آماده شد، سفره روچيدم، بعددو دستم رو به‌صورت حلقه جلوي دهنم گرفتم و مثل سربازي كه تو شيپور جنگي ميدمه رو كردم به بچه‌ها كه در حال بازي بودند ،با صداي بلند گفتم دو دورو دودورررررررر. ‌
ناهار آماده شد. هر كي ميخواد زود بياد تا تموم نشده.
 بچه‌ها هم كه انگار منتظر همين لحظه بودند بازي رو ول كردند و با سرعت آمدند كه سر سفره جا بگيرند. غذا رو كه كشيدم تو بشقاب‌ها ديگه امون ندادند. انگار كه مسابقه غذاخوري گذاشته باشند، حمله‌ور شدند و تو همون لحظه اول دهان‌ها پر شد از لقمه‌هاي غذا. خودم هنوز شروع به غذا خوردن نكرده بودم. همه رو زير نظر داشتم و مي‌خواستم ببينم عكس‌العمل بچه‌ها چيه و كي از دستپختم تعريف مي‌كنه. راستش از اينكه براي اولين بار تونسته بودم جلوي بچه‌ها خودي نشون بدم احساس غرور مي‌كردم.
كه يكدفعه ساسان كه كم سن و سال‌تر از همه بود يك دستمال از جيبش در‌آورد و غذاي درون دهنش رو ريخت تو دستمال و با عصبانيت پرت كرد بيرون. رنگ چهره‌اش قرمز شده بود. داد زد اَه اَه اَه . بعد از اون ، بلافاصله بچه‌ها يكي يكي همين كار رو كردند.
از اين رفتار بچه‌ها گيج شده بودم با تعجب پرسيدم:«چرا اينجوري مي‌كنين؟ چي شده؟»
 رضا گفت: «چي شده؟» بعد در حالي كه با دستمال دهنشو مي‌گرفت، گفت :«خودت از اين غذا خوردي؟»
 گفتم:« نه، مگه چيه؟ الان ميخواستم بخورم.» بعد يك قاشق غذا برداشتم و چند بار كه جويدم يكدفعه احساس كردم غذا ليز و لزج شده ، چيزي مثل مزه صابون.
 مجيد گفت: «چي درست كردي عدس پلو يا كف پلو؟ تو حلقم پره كفه.» گفتم:«نمي‌دونم من كه سعي كردم غذارو همون جوري كه مامان گفته بود درست كنم.»
سعيد گفت:«تو مطمئني ؟خوب فكر كن ببين كجاش رو اشتباه كردي؟» گفتم: «بله. ايناهاش دستور پختن عدس پلو. فقط مامان گفت براي لذيذتر شدن عدس پلو ميشه از كره گياهي يا روغن مايع نارگيل استفاده كرد. منم واسه اينكه عدس پلو طعم خوب و لذيذي بده از روغن نارگيل استفاده كردم. خودم ديروز از سوپري محله خريدم.»
 بعد رفتم سراغ وسايل غذا و بطري روغن استفاده شده را برداشتم و نشون دادم و گفتم ببينيد روش چي نوشته: «با استفاده از روغن نارگيل اصل!»
 رضا بطري رو از من گرفت، با دقت نگاه كرد و بعد انگار كه متوجه چيزي شده باشه به طرف من گرفت و گفت:«آقاي آشپز باشي، اينجا چي نوشته؟ خودت بخون.»
 من بطري رو كه از رضا گرفتم ، دقت كردم ديدم ‌نوشته مايع دستشويي ،بعد زيرش نوشته بود تهيه شده از
 «روغن نارگيل اصل».
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۰۲ - ۱۳۹۷/۰۵/۲۹
0
0
سفره
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها