ناسيوناليسم به طور عمده به دو بخش عقلاني و احساسي تقسيم مي شود و بيانگر تمايلات منفعت محور بر اساس منافع ملي است كه در اين ميان گاه به مباني عقلاني تكيه دارد و گاه نيز برگرفته از عملكردهاي احساسي است كه چيزي جز زحمت و تخريب براي يك ملت ندارد. در حوزه خاورميانه بحث ناسيوناليسم عرب بيش از همه در قرن 20 نمايان شد. زماني كه كشورهاي منطقه در يوغ استعمار بودند و انديشه گران و عمل گرايان به دنبال راه رهايي از ستم استعمار بودند. اين رويكرد سياسي – اجتماعي در دنياي عرب بيش از همه در مصر نمايان شد. زماني كه مصري ها تا قبل از قرن 20 خواهان جدايي از امپراطوري عثماني بودند و همچنين زماني كه براي رهايي از ستم انگليس در قرن بيستم مبارزه مي كردند.
در دوره معاصر و عصر جنگ هاي جهاني، مصر بحث اتحاديه عرب را پيش كشيد كه اتفاقا با مخالفت «ابن سعود» مواجه شد. عربستان همواره نگران عقب ماندن از ديگر كشورهاي منطقه بود و به اين دليل علاقه اي نداشت كه مصر بنيانگذار و رهبر دنياي عرب شناخته شود. اين در حالي است كه به لحاظ بسترهاي فكرساز هيچ تناسبي بين مصر و عربستان وجود ندارد و در طول تاريخ، مصر به لحاظ دارا بودن انديشمندان مطرح همچون محمد عبده، رشيد رضا و ... مغز متفكر دنياي عرب شناخته مي شود. در همين راستا جمال عبدالناصر، با تفكرات چپ گرايانه، اولين حكومت ناسيوناليسم عربي را شكل داد كه يكي از مباني آن، محوريت حمايت از اعراب در برابر شكل گيري و تداوم ظلم صهيونيستي عليه ملت عرب در فلسطين بود. ناسيوناليسم عرب طي اين دوره توانست دست به اقدامات موثري بزند و اگر چه از مباني فكري چپ گرايانه الهام مي گرفت اما هنوز در مصر و منطقه داراي جايگاه است. البته ناسيوناليسم عرب در مصر و در دوره عبدالناصر نتوانست به موفقيت هاي مورد نظر خود برسد و به همين دليل با سرخوردگي مواجه شد.
همزمان با شكست ناسيوناليسم عرب در مصر، عراق در حال تحولاتي بود كه گام به گام به سمت رهبري دنياي عرب پيش رفت و با حضور صدام در اين كشور، ادعاي رهبري دنياي عرب در اين كشور پررنگ شد. اما تفاوت اين بود كه در انتقال از مصر به عراق، ناسيونيسم از حالت نيمه عقلاني به سوي احساسي و افسارگسيختگي فكري پيش رفت. به گونه اي كه تنها به جنجال و جنگ فكر مي كرد و به همين مناسبت دو جنگ منطقه اي را برافروخت كه يكي از آنها عليه كويت و از دنياي عرب بود. در حالي كه در جنگ تحميلي هشت ساله، عمده كشورهاي عرب، حتي كويت از اقدامات صدام حمايت مي كردند. پس از اين دو جنگ رهبري ناسيوناليسم عرب در عراق و منطقه به فراموشي سپرده شد تا اينكه در سال 2003 با حمله امريكا به عراق و اعدام صدام، اين ادعا به گور رفت.
از آن زمان به بعد كشور خاصي در دنياي عرب به سمتي پيش نرفت كه تمايل داشته باشد خود را رهبر دنياي عرب و ناسيوناليسم عربي معرفي كند به استثناي سعودي ها كه هر از گاهي دست به اقداماتي مي زدند و به واسطه جغرافياي كه در اختيار دارند در اين مسير گام گذاشتند. اما عامل ديگر و مهمي كه عربستان را به اين سمت سوق داد افول قدرت نسبي عربستان سعودي در قبال برخي از كشورهاي منطقه بود كه اتفاقا در جريان حملات آمريكا به منطقه و همچنين تحولات بيداري اسلامي رخ داده بود.
سعودي ها تا زمان زنده بودن ملك عبدالله، از محافظه كاري نسبي برخوردار بودند و كمتر اختلافات و شكاف هاي منطقه اي را علني مي كردند اما حضور ملك سلمان در راس قدرت عربستان، همزمان با تمايلات رهبري منطقه اي و عربي، سياست هاي اين كشور را به سمت بي خردي سوق داده است و اگر بتوان اين رويكردهاي سعودي را ناسيوناليسم ناميد، بايد گفت كه اين رويكرد از بستر احساسي دوران صدام به سمت بي خردي در عربستان سعودي پيش رفته است. عربستان به عنوان يكي از مهمترين عاملان و پرورش دهندگان تروريسم در منطقه خواهان ايجاد ائتلافي منطقه اي به رهبري خود است كه البته نتوانسته و نمي تواند كشورهاي درجه اول و دوم را با خود همراه كند. دليل اصلي اين مسئله نيز آن است كه وزن سياسي و فكري عربستان سعودي بسيار پايين تر از آن است كه بتواند از چنين موقعيتي برخوردار باشد. در چنين نگاهي بايد تاكيد داشت كه ناسيوناليسم عرب و بحث رهبري عربي طي حدود 70 سال گذشته از حالت نيمه عقلاني مصري به سمت احساسي صدامي و بي خردي سعودي پيش رفته است كه منطقه آسيب هاي خود را از اين تحول خواهد ديد. اما مهمتر از همه اين است كه عربستان بيش از هر كشوري از اين آسيب برخوردار خواهد بود.