تراكت اول: پر شغل و بيتخصص!
حدس زدن كافي است، بهتر است پيگير باشم. فاصله جايي كه كارت تبليغ پخش شده است از محل كارم دور است، تصميم ميگيرم اول تماس بگيرم. طبق معمول اين وقتها با تلفن دفتر شماره ثابت را ميگيرم كسي جواب نميدهد. شمارههاي بعدي خطهاي اعتباري است كه هركدام از ما ده تا از آن را داريم و هر روز ميلمان بكشد سيمكارتمان را عوض ميكنيم؛ بازهم كسي جواب نميدهد. چارهاي نيست، با تلفن همراهم زنگ ميزنم با اولين بوق «سلام بفرماييد» معجزه صداي زنان حقيقتاً چه ميكند براي جذب مشتري! فراموش نميكنم كه قرار است بفهمم اين مشاغل باري به هر جهت چقدر مطمئن هستند؟ پس بلافاصله ميپرسم «سلام خانم من تماس گرفتم اگر ممكنه براي آشنايي بيشتر آدرس مركزتون رو بپرسم». اولين حسي كه رد و بدل ميشود ترس است و همين خوب است. لحن نازك زنانه جدي ميشود و ميپرسد «چرا اول آدرس؟». كم نميآورم «آخه من با تلفن ثابت تماس گرفتم جواب ندادید، اما تلفن همراهم را جواب داديد كمي شك كردم چرا؟». اينجور وقتها خندههاي هيستريك به داد پاسخگوي عصبي ميرسد «راستش ما به تلفنهايي كه پيش شمارهاش نزديك به مركزمان نباشد جواب نميدهيم. چرا الكي مردم را ناراحت و اسير كنيم وقتي ميدانيم فاصلهشان از ما دور است جواب نميدهيم كه هم شرمنده نشويم هم وقت آنها را نگيريم». دليلش تقريباً قانعكننده است اما من هنوز نميدانم مركزي كه با مديرش صحبت ميكنم دقيقاً كجاست؟ چه مساحتي دارد؟ تحت نظر چه سازماني است؟ و...
«منزل ما نزديك شماست شهرك گلستان؛ برخلاف محل كارم كه مركز شهر است. حالا ممكنه آدرستون رو بديد؟». مدير كه انگار از جوابم راضي است، لبخند ميزند «بله اما يك نكته رو فراموش نكنيد ما هم براي جذب مشتري و حضورش قوانيني داريم». قوانين؟ مگر MI6 يا پنتاگون است كه آنقدر بايد براي گرفتن آدرس با مدير كلنجار بروم؟! خود شما بوديد اطمينان ميكرديد؟
اين بحث بايد به نتيجه برسد پس نبايد كم بياورم «ممكنه قوانينتون رو بدونم؟». «بله شما بايد پيش از نوبت گرفتن يك وجه عضويت به حساب بانكي ما واريز كنيد، شناسه واريز رو به ما بگيد بعد من براي شما نوبتي مقرر كنم تا تشريف بياوريد و مركز را ببينيد».
من پول بريزم، زنگ بزنم، شناسه واريز را بخوانم، بعد نوبت بگيرم؟! هيچ تضميني هم نيست كه اين تلفن را دفعه بعد جواب بدهند يا نه، من هم كه هيچ آدرس و شماره مستند قابل رهگيري ندارم حالا بايد بدوم دنبال وصول پولم! چه كاسبي گنگ و مبهمي است!
بجاي اينكه تبليغاتش را پرت كند داخل به محض ديدن شيشه بالارفته كارت تبليغ كوچكش را به شيشه چسباند. چه حرفهاي! انگار از قبل فكر همه چيز را كردهاند چون وقتي كارت را روي شيشه ميچسباند ميبينم دقيقاً از جهتي چسب دارد كه ميتواني حتي از داخل ماشين بدون اينكه شيشه را پايين بدهي تبليغاتش را بخواني.
در هر شغل و هر حرفهاي كه شاغل باشيم براي خودش كلي اصول و قواعد دارد كه اين اصول و قواعد، هم براي راحت و بيدغدغه كار كردن ماست هم براي آسوده بودن و لذت بردن مردم. اين قواعد كم يا زياد، وسيع يا محدود، در كشور خودمان يا كشورهاي خارجي به هر حال وجود دارد. كارمندي ميتواند مفيد و موفق باشد كه به اين قواعد عمل كند و صلاح خودش را در كنار صلاح ديگران ببيند. من معتقدم ما كارشناسان تبليغاتي وظيفهمان از همه مهمتر است چون از يك طرف بايد فكر فروش بيشتر و تبليغات باشيم از طرف ديگر به حد و حريم خودمان و بقيه واقف. متأسفانه معضلي كه ميخواهم در موردش صحبت كنم در كشور ما بيشتر از ساير كشورها ديده ميشود. حقيقت جامعه فعلي ما اين است كه به اسم تبليغات و براي كسب فروش بيشتر و بازار سود بهتر هرچه سد و مانع هست را پشت سر ميگذاريم. ما تبليغاتچيها به قول مردم آسايش را از آنها سلب كردهايم. بعضي از ما نيمهحضوري و غيرحضوري، حقيقي و مجازي، عيني و غيرملموس به هر حال همه جا، پاي تبليغاتمان را روي راه نفس مردم گذاشتهايم و به آنها حتي فرصت فكر كردن و نفس كشيدن نميدهيم چه برسد به خريد كردن. همه جا هستيم! تراكتهايمان را هر روز صبح به ضرب زور از كمترين درز در خانهها ميچپانيم داخل. هر جايي كه از يك خودرو پيدا ميكنيم از درز كاپوت جلو گرفته تا برفپاككن سريع زيرش يك تبليغ ميگذاريم. شب و نصف شب با شبكههاي رايانهاي هزاران پيام كوتاه تبليغاتي براي همه ميفرستيم و اصلاً به اين فكر نميكنيم كه ممكن است آن طرف خط يك نوجوان باشد كه تبليغ ما برايش مضر باشد يا كاربر تلفن همراه پيرزني باشد كه هم توان خواندن ندارد هم در حال استراحت بوده است. اين روزها كه به قول شما بساط مشاغل مخفي و پنهان هم داغ شده است كه اوج فعاليت حرفهاي ماست.
همه اين توصيفها را كنار بگذاريم من به عنوان يك كارشناس ارشد تبليغاتي ميبينم كه عرصه تبليغات ديگر از حد توصيه و كمك كردن در خريد پا را فراتر گذاشته و كار به تهديد و تحقير كشيده شده است.
نمونهاش همين كه اين روزها ميبينيم يك كانون فرهنگي و آموزشي در تبليغات بيلبوردي و تلويزيونياش با زبان بيزباني ميگويد «اگر شما پدر يا مادر فرزندتان را در مركز ما ثبت نام نكنيد پس آيندهنگر نيستيد، وظيفهنشناس هستيد و نگراني براي آينده فرزندتان نداريد». اين يعني چه؟ ما حق نداريم به قيمت تبليغات خودمان ساير مردم را مورد توهين و حتي فعل امر قرار دهيم.
از همه اينها كه بگذريم دور شدن از انصاف جزء جدانشدني تبليغات اين روزهاست. ما در تبليغاتمان كار BBC را ميكنيم. چند خصلت مفيد و مثبت كالايمان را ميگوييم و در لابهلاي اين خصلتها بديها و كمبودهايش را پنهان ميكنيم، حقيقت را كه نميگوييم هيچ تازه بديها را كتمان ميكنيم و خصلتهاي مثبت دروغ هم براي تبليغمان ميسازيم. ميدانيم فلان خودرو سيستم موتوري، ترمز و حتي بدنه خوبي ندارد و نتوانسته حداقلهاي كيفيت را كسب كند با اين حال تمام تلاشمان را ميكنيم تا بتوانيم از تبليغاتمان در ذهن مردم چيزي بسازيم كه نيست، رؤيايي كه حتي جزئيترينش وجود ندارد. اين انصاف نيست! تبليغات اين روزها دور از انصاف، حريم شخصي، انسانيت و حتي مردمداري است. از همه بدتر اينكه تبليغات در هر كشوري به اين معناست كه شما براي يك كار قانوني، يك فروش علمي و صحيح تبليغ كني نه براي هيچ و پوچ. ما اين روزها ميبينيم در كشوري كه كوچكترين رفتار ما تحت نظر قانون و مراجع اجتماعي و قضايي است خيلي راحت مشاغل كاذب و مخفي شكل ميگيرد و كاملاً علني براي آنها تبليغ ميكنند. مشاغلي كه هيچ رد و نشاني ندارند، با گروههاي خاص مخاطبين كه معمولاً در نقطه توجه همه هستند. اين گروه مشاغل به خودي خود قانوني و قابل اعتماد نيستند چه برسد به اينكه برايشان تبليغات بينام و نشان هم بكنيم يا حتي تبليغاتي كه فراخور سن مخاطبان نيست و بدآموزي دارد.