سيدعلي سادات فاطمي، داماد شهيد حجتالاسلام والمسلمين سيد عبدالكريم هاشمينژاد و از همراهان او در دوران دشوار مبارزه است. او را ميتوان در زمره رازآگاهان حيات آن شهيد گرانمايه در تمامي ابعاد تلاشهاي بيوقفه او تلقي كرد. درگفتوشنودي كه پيش روي داريد، سادات فاطمي به مدد خاطرات فراوان خويش، ابعاد فرهنگي و سياسي شهيد هاشمينژاد را به تحليل نشسته است. اميد آنكه مقبول افتد.
آشنايي شما با شهيد سيدعبدالكريم هاشمينژاد از چه مقطعي و چگونه آغاز شد؟ بسترهاي شكلگيري اين ارتباط چه بود؟
بسماللهالرحمن الرحيم و به نستعين. بايد عرض كنم كه پدرم با ايشان آشنا بودند و شهيد هاشمينژاد هر وقت به تهران ميآمدند، در منزل ما مهمان بودند و از سنين كودكي و نوجواني ايشان را ميشناختم و به ايشان ارادت داشتم. در سال 43 پدرم به دست عوامل ساواك در بيمارستان شهيد شد و ما پس از شهادت ايشان به مشهد رفتيم و رابطه ما با خانواده شهيد هاشمينژاد صميميتر و نزديكتر شد. در سال 52 بود كه افتخار دامادي ايشان را پيدا كردم.
قبل از وصلت با خانواده شهيد هاشمينژاد، در كدام محافل با ايشان در ارتباط بوديد؟ سلوك و منش ايشان را چگونه ميديديد؟
صبحهاي جمعه از ساعت 9 تا 11 در «كانون بحث و انتقاد ديني» مشهد، در خدمت ايشان بوديم. بعد از ظهرها هم به كانون قوچان ميرفتيم و شب برميگشتيم. ايشان بسيار به نظافت و تميزي اهميت ميدادند. در قوچان مهمان بوديم و صاحبخانه با دست مرغ را خرد كرد و جلوي ما گذاشت. براي ايشان چنگال گذاشتم، ولي چون صاحبخانه اين كار را كرده بود، به غذا دست نزدند! بعد هم به كسي كه رابط ما با صاحبخانه بود، گفتند: اين چه كاري بود كه ايشان كرد؟ شايد خيليها از اين كار خوششان نيايد!... خيلي هم به حفظ سلسله مراتب مقيد بودند. كسي آنجا بود و گفت: «حاج آقا! برويم؟» و ايشان گفتند: «چون با شما خودماني رفتار ميكنيم دليل نميشود مراعات سلسله مراتب را نكنيد. منتظر بمانيد، هر وقت صلاح ديديم ميرويم!» اين دقتها در رفتارهاي ايشان، فراوان ديده ميشد.
يكي از مهمترين ويژگيهاي شهيد هاشمينژاد را ارتباط صميمانه ايشان با جوانان نقل كردهاند. از اين جنبه از شخصيت شهيد، چه خاطرات و گفتنيهايي داريد؟
دقيقاً همينطور است. طرز رفتار ايشان با جوانان به گونهاي بود كه هر كسي هر سؤالي داشت ميپرسيد و ايشان هم با كمال دقت جواب ميدادند. انس با جوانان، براي ايشان يك اولويت بود.
شهيد هاشمينژاد در حادثه مسجد فيل كه منجر به كشته شدن دو نفر شد، در دادگاه محاكمه، اما تبرئه شدند. قضيه از چه قرار بود؟
مرحوم سرهنگ حجازي همسايه و رفيق مسجدي ما بود و با هم براي نماز جماعت ميرفتيم. ايشان ميگفت: همراه با دوستش موجبات تبرئه شدن شهيد هاشمينژاد را فراهم كرده بود! متأسفانه اجل مهلت نداد و ايشان در اثر تصادف از دنيا رفت، والا قصد داشتم ريز ماجرا را از ايشان بپرسم. مسئله مسجد فيل، از فصول درخور مطالعه درتاريخ انقلاب در مشهد است.
انگيزه شما از وصلت با خانواده شهيد هاشمينژاد چه بود؟ چه خصالي از اين جنبه، در ايشان و خانوادهشان براي شما جذاب بود؟
ميخواستم با كسي ازدواج كنم كه در فضاي مبارزه بزرگ شده باشد كه اگر بلايي بر سرم آمد يا اعدام شدم، از قبل آمادگي داشته باشد و بداند به فرزندانم چه بگويد؟ و چگونه آنها را به حقانيت راهي كه رفته بودم واقف سازد؟ از اين گذشته علاقه خاصي به شهيد هاشمينژاد داشتم و ايشان هم به من لطف داشتند. ايشان پدر معنوي و راهنمايم بودند و البته هيچ دلم نميخواست رابطهمان در حد داماد و پدر زن پايين بيايد! گاهي به شوخي به بقيه دامادهاي خانواده ميگويم: شما داماد خانم هستيد نه داماد خود ايشان!... چون همه آنها پس از شهادت شهيد هاشمينژاد به خانواده ملحق شدند.
شهيد هاشمينژاد در سال 54 دستگير و زنداني شدند. ازآن دستگيري چه خاطرهاي داريد؟ كيفيت آن بازداشت چگونه بود؟
در آن موقع در تربتجام، مسئول يك كارگاه ساختماني بودم و اصلاً در مشهد نبودم. با من تماس گرفتند و به مشهد آمدم، ولي دستگيري ايشان را در نوبتي ديگر، خودم حضور داشتم. ايشان همراه آقاي ابطحي به جشن عروسي آقاي راستگو رفته بودند كه ساواكيها آمدند و به زور وارد خانه شدند و همه جا را گشتند. بعد هم فرمي به من دادند كه مشخصاتم را بنويسم. آنها در كشوي ميز شهيد، تعدادي نوار حضرت امام و يك اعلاميه پيدا كردند. داشتم با آنها سر اين قضايا بحث ميكردم كه حاج آقا از مهماني برگشتند. يكي از مأموران لوله تفنگ يوزي را به سمت ايشان گرفت، ولي رئيسش عصباني شد و تشر زد كه لوله تفنگ را پايين بياورد و بعد با لحن بسيار مؤدبانهاي به ايشان گفت: براي پاسخ دادن به چند سؤال بايد به اداره بياييد! حاج آقا گفتند: پس اجازه بدهيد با خانواده خداحافظي كنم و بيايم. سپس نزد خانم رفتند و نامه بسيار مهمي از امام همراه با يك سري مدارك را به ايشان دادند. حاج آقا را بردند و به آقاي ابطحي تلفن زدم كه: بياييد ببينيم براي خلاصي ايشان چه بايد بكنيم؟ بعد فهميديم همان شب حاج آقا طبسي و آقاي تهامي را هم گرفتهاند. نزد برخي از علما از جمله آيتالله فلسفي، آيتالله مرواريد، آيتالله سيد عبدالله شيرازي و آيتالله ميرزا جواد آقا تهراني رفتيم و قضايا را تعريف كرديم و با فشار آنها، فردا ظهر حاج آقا را آزاد كردند.
از ملاقات شهيد هاشمينژاد با وليان، استاندار خراسان هم اگر خاطرهاي داريد بيان كنيد؟ ظاهراً مفاد آن مذاكرات نيز جالب و شنيدني بوده است؟
بله، در سال 57 وليان از حاج آقا ميخواهد به ديدنش بروند. او در باغي در وكيلآباد سكونت داشت و رئيس ساواك و عدهاي از سران رژيم هم حضور داشتند. وليان به حاج آقا گفته بود: چرا اين كارها را ميكنيد؟ و حاج آقا جواب داده بودند: چون شما خلاف شرع عمل ميكنيد و ما به پيروي از مرجع تقليدمان آيتالله خميني در برابر شما ميايستيم و برايمان هم مهم نيست چه پيش بيايد! وليان رو به بقيه ميكند و ميگويد: «اگر فقط يك نفر مثل اين مرد داشتم كه اينجور به آقاي خميني اعتقاد دارد، به من و شاه اعتقاد داشت، سر و صداها را در تمام خراسان ميخواباندم!»
از ملاقاتهايي كه در زندان با ايشان داشتيد، چه نكاتي به خاطر داريد؟ كيفيت انجام اين ملاقاتها چگونه بود؟ در آنها چه نكاتي مطرح ميشدند؟
ملاقات را فقط به اقوام درجه يك ميدادند، ولي آقايي به اسم خاني، كه بسيار آدم متديني بود و به شهيد هاشمينژاد، آقاي طبسي و ساير افرادي كه در زندان بودند علاقه داشت، در روزهاي ملاقات لطف ميكرد و اجازه ميداد من هم همراه خانواده ايشان به ديدارشان بروم. به اين ترتيب چندين بار با شهيد هاشمينژاد در زندان ملاقات كردم.
در اين ملاقاتها تا جايي كه وقت امكان ميداد، مسائل مختلفي مطرح ميشدند. مثلاً پسر دايي بزرگم ـ در واقع پسر دايي پدر و مادرم ـ در دبيرستان علوي درس خوانده بود و بعد هم در رشته جامعهشناسي دانشگاه تهران قبول شد. نميدانم اين رشته جامعهشناسي چه جور رشتهاي بود كه هر كس سراغش ميرفت، از آن طرف ماركسيست بيرون ميآمد! او در آن زمان در زندان بود و از شهيد هاشمينژاد خواهش كردم با او حرف بزنند، شايد متوجه واقعيتها بشود، ولي شهيد گفتند: حرف زدن با او ابداً فايدهاي ندارد و او مائوئيست شده است! بالاخره هم وقتي بيرون آمد، خانوادهاش او را به فرانسه فرستادند و الان هم همان جاست. در هر حال با نشانههايي كه براي هر دوي ما شناخته شده بود، با يكديگر اطلاعاتي را رد و بدل ميكرديم. مواقعي كه در مشهد بودم، خانواده را براي ملاقات ميبردم، ولي وقتي در تربتجام بودم آنها حسابي به زحمت ميافتادند.
درباره گروه مجاهدين خلق از شهيد هاشمينژاد چيزي ميشنيديد؟
شنيدم محسن خاموشي كه ماركسيست بود در اواخر عمر توبه كرد و دائماً نماز ميخواند! وحيد افراخته در مدرسه علوي درس ميخواند و سه كلاس بالاتر از ما بود و نماز شبش ترك نميشد! خدا ميداند چطور نهايتاً چنان آدمي از آب در آمد؟! وقتي علت انحراف اين جور آدمها را از شهيد هاشمينژاد ميپرسيدم و ميگفتم: چه كنيم به اين راه نيفتيم؟ ميگفتند: نترس! امثال تو كه اسلام را با روح و قلبتان پذيرفتهايد، منحرف نميشويد، اين حضرات ميخواهند با اسلام برخورد علمي كنند! سوادش را هم ندارند، سؤال هم نميكنند و به اين روز ميافتند.
در سال 60 كه مجاهدين در تهران اغتشاش كرده بودند، شهيد هاشمينژاد به تهران رفتند و خواستند با مسعود رجوي حرف بزنند. اتفاقاً او خيلي هم استقبال كرده بود و شهيد با او زياد حرف زدند، اما وقتي انسان به انحراف كشيده ميشود، مرتكب كارهايي ميشود كه تصورش را هم نميشود كرد. اينها غير از سران انقلاب و روحانيون، 6 هزار نفر از مردم عادي را صرفاً به دليل طرفداري از نظام ترور كردند و دست به جناياتي زدند كه تاريخ به ياد ندارد.
شهيد هاشمينژاد در برابر استاندار شدن طاهراحمدزاده هم موضعگيري تندي داشت. از آن قضيه برايمان بگوييد؟ علت و زمينههاي اين رويارويي چه بود؟
آقاي احمدزاده قبل از انقلاب، از دوستان صميمي پدرم بود و رابطه صميمانهاي با هم داشتند. مسعود و مجيد، فرزندان آقاي احمدزاده ماركسيست بودند و در جريان سياهكل كشته شدند. يك بار در منزل پدربزرگم جلسهاي بود و شهيد بهشتي و آقاي سيدان هم حضور داشتند. مادر مسعود و مجيد نابينا بود. آقاي احمدزاده به كنايه ميگفت: «خواهرزنم او را به حرم ميبرد و ميگويد يا امام رضا(ع)! او را شفا بدهيد! نميفهمم مگر كار امام رضا(ع) شفا دادن مريضهاست؟» شهيد بهشتي بحث كرد كه مأموريتهاي ائمه(ع) در عالم، منافاتي با شفا دادن بيمار ندارد. آدمي با چنين اعتقاداتي را استاندار خراسان كرده بودند. ايشان مرا خوب ميشناخت. با دوچرخه هم سر كار ميرفت! يك روز او را ديدم و احوالپرسي كردم و گفتم: «آقا! شما با همان رولز رويس وليان سر كار برو، ولي كار مردم را راه بينداز! چرا اين ادا و اطوارها را در ميآوري؟» به او خيلي برخورد كه چرا چنين حرفي زدم. واقعاً هم آن روزها، خيلي كارها ميشد كرد. كافي بود اعلام كنند: مردم براي دروي محصولات، به كمك كشاورزان بروند و يكمرتبه سيلي از مردم بدون اينكه مزد بخواهند، به سمت مزرعهها راه ميافتادند! مردم اينطور آماده خدمت بودند و آن وقت اينها با چنين ادا و اطوارهايي وقت را تلف ميكردند.
شهيد هاشمينژاد معتقد بود آقاي احمدزاده با مجاهدين ارتباط دارد. يك روز به حرم رفتم و ديدم عدهاي با مجوز آقاي احمدزاده، با ريوهاي ارتشي كه تصرف كرده بودند، وسط صحن آمده و مستقر شدهاند! شهيد هاشمينژاد آنچنان سخنراني تند و پرشوري عليه اين رفتارها كرد كه بساط آقاي احمدزاده برچيده شد و بعد از ايشان آقاي دكتر غفوريفرد آمد.
يكي از فرازهاي زندگي شهيد هاشمينژاد برخورد ايشان با انجمن حجتيه است. چه شد كه توجه ايشان به اين جماعت جلب شد و درصدد افشاي آنها بر آمدند؟
خانه ما در محله سعدآباد مشهد بود كه بهاييها در آن مينشستند. خودمن، در 14، 15 سالگي به انجمن حجتيه ميرفتم و در آنجا به ما آداب و شعائر بهايي را ياد ميدادند تا از اين طريق بتوانيم در آنها نفوذ كنيم! آقاي ابطحي ـ پدر آقاي محمدعلي ابطحي معاون اول آقاي خاتمي ـ برادر خانم شهيد هاشمينژاد بود. ايشان «كانون بحث و انتقاد ديني» را راه انداخت و در زمان استانداري پيرنيا، ميدان گوهرشاد را به ميدان امام زمان(عج) تبديل كرد و نام خيابان سعدآباد هم شد خيابان امام زمان(عج)! شهيد هاشمينژاد ميگفتند: همانطور كه پس از شهادت پيامبر(ص)، عدهاي گفتند كتاب خدا و كلام پيامبر(ص) براي ما كافي است تا مردم به اميرالمؤمنين(ع) مراجعه نكنند و عملاً ارتباط آنها با پيامبر(ص) و قرآن قطع شود و آنها بتوانند منوياتشان را به اسم اسلام پيش ببرند، امروز هم انجمن حجتيه تحت اين عنوان كه ما امكان ارتباط با امام زمان(عج) را نداريم، ميخواهند امام خميني را كه پرچم اسلام را به دست گرفته و اين انقلاب را رهبري كرده است، خانهنشين كنند! هنوز هم بعضي از افراد انجمن حجتيه به ما كه ميرسند از اين حرف شهيد هاشمينژاد گلايه ميكنند! ما هم ميگوييم: حرف حق كه گلايه ندارد، شما همان موقع هم كه مراجع مصرف پپسي را به دليل اينكه مال بهاييها بود حرام اعلام كردند، باز مصرف ميكرديد و ميگفتيد: ما به اين كارها كاري نداريم! وقتي ميگفتيم: روغن موتور ماشين اُسو، مال ثابت پاسال بهايي است و اگر بخريد در واقع به صهيونيستها كمك كردهايد، ميگفتيد: اين مسائل به ما مربوط نيست! نكته جالب اين است كه هر وقت شهيد هاشمينژاد عليه بهاييها صحبت ميكردند، مأموران شاه ميآمدند و براي ايشان ايجاد مزاحمت ميكردند! ولي حجتيهايها كه خبر ميدادند اينجا يك محفل بهايي راه افتاده است، بلافاصله ميآمدند و بساط آنها را جمع ميكردند!
بچههاي انجمن حجتيه در رژيم قبل، آدمهاي با اخلاص و پاك، اما سطحينگر بودند. انجمن كاري به اين نداشت كه بهاييها ستون فقرات سيستم اقتصادي شاه را تشكيل ميدهند و در نتيجه فقط به مسائل ظاهري اكتفا ميكردند. شهيد هاشمينژاد نسبت به موضوع، عميقتر فكر كرده و سعي ميكردند آدمهاي بااخلاص انجمن حجتيه را به راه بياورند كه يك وقت اين انجمن تبديل به يك گروهك يا فرقه نشود، ولي متأسفانه چندان موفق نشدند. سران اينها را خوب ميشناسم كه دل چندان خوشي از نظام ندارند.
شهيد هاشمينژاد از كي و چگونه با آيتالله قمي ارتباط داشت و پس از موضعگيري آيتالله قمي در قبال انقلاب، رويكرد شهيد هاشمينژاد درقبال ايشان، به چه صورت در آمد؟
پدرم و مرحوم آيتالله قمي، خيلي با هم صميمي بودند و حتي در زماني كه حضرت امام در زندان قيطريه بودند، آيتالله قمي ـ كه آن زمان در كرج تبعيد بودند ـ پدرم را به عنوان اقوام درجه يك معرفي كرده بودند و پدرم خيلي راحت به ملاقات امام ميرفت. آيتالله قمي خويشاوندي دوري هم با ما دارند. وقتي ايشان در كرج تبعيد بودند، همراه آقاي ابطحي چند بار به ديدنشان رفتم. عدهاي مفتّن اين حرف را سر زبانها انداخته بودند كه آيتالله خميني راحت در كنار حرم مولا(ع) زندگي ميكنند و آيتالله قمي دائماً در تبعيد و گرفتاري هستند، بنابراين روا نيست در انقلاب سهم كمتري داشته باشند و مثلاً براي امام سه صلوات بفرستند و براي ايشان يكي! شهيد هاشمينژاد هميشه به ديدن بزرگان و مراجع ميرفتند و سعي ميكردند تا جايي كه در توان دارند، سوءتفاهمها را برطرف كنند و نگذارند نيروهاي انقلاب پراكنده شوند، ولي افرادي مثل شيخ علي تهراني ـ كه خدا هدايتش كند ـ خلاف اين كار را انجام ميدادند. شهيد هاشمينژاد بسيار روي مسئله مرجعيت حساس بودند. يادم است يك بار گلايه كردم كه: چرا آيتالله قمي از كار دادگاههاي انقلاب ايراد ميگيرند؟ بد نيست آدم سياست داشته باشد. ايشان عصباني شدند و گفتند: «فضولي موقوف! يك مرجع تقليد وقتي امري برايش ثابت ميشود وظيفه دارد اعتراض كند! شما لطفاً وارد اين مسائل نشويد.» در حالي كه خود ايشان با موضعگيريهاي آيتالله قمي مخالف بودند، اما اجازه نميدادند كمترين خدشهاي به شأن يك مرجع وارد شود. ايشان بهشدت با شيخ علي تهراني مخالف بودند و ميگفتند: او حال طبيعي ندارد...و درست هم ميگفتند.
ظاهراً شما در روز 22 بهمن، همراه شهيد هاشمينژاد بوديد. درآن روز چه ديديد؟ در آن شرايط شهيد هاشمينژاد كجا بودند و چه ميكردند؟
بله، شهيد هاشمينژاد در ظهر روز 22 بهمن، در قائمشهر سخنراني داشتند. آقاي طبسي روز 12 بهمن كه امام تشريف آوردند، به تهران رفتند. ما هم قرار شد همراه شهيد از طريق سبزوار، شاهرود و جاهاي ديگري كه ايشان سخنراني داشتند، به تهران برويم. شب به تهران رسيديم و در مدرسه علوي خوابيديم و صبح بيدار شديم تا در نماز جماعتي كه به امامت امام در طبقه پايين تشكيل شده بود، شركت كنيم. امام تشريف آوردند. بديهي است چهره شهيد هاشمينژاد در ظرف 15 سال خيلي فرق كرده بود. مرحوم حاج احمد آقا كه در كنار امام بودند، شهيد هاشمينژاد را معرفي كردند. من بودم و آقاي ابطحي و فرزند دو سالهام و جواد آقاي هاشمينژاد. مرحوم امام از همان دور آغوش باز كردند و به طرف شهيد هاشمينژاد آمدند. بعد هم پسرم، نوه شهيد را بغل كردند و تا نمازخانه در آغوش ايشان بود. ما تا مدتها لباس اين بچه را نميشستيم كه بوي عطر امام از آن نرود!
از توصيههاي سياسي شهيد هاشمينژاد به جوانان برايمان بگوييد. ايشان بيشتر بر چه مقولاتي تأكيد داشتند؟
ايشان هميشه به ما توصيه ميكردند وارد هيچ حزب و گروهي نشويد، چون اگر وارد گروههايي مثل منافقين شويد، اگر هم بخواهيد فكر مستقلي داشته باشيد، تو را ميكشند يا چنان ترور شخصيت ميكنند كه ديگر نتوانيد زندگي كنيد! همه گروههاي سياسي ميخواهند افرادي كه جزو آنها ميشوند، درست يا غلط، همان خط مشياي را كه آنها دستور ميدهند، پيروي كنند و ابداً با عقايد مخالف مماشات نميكنند، بنابراين طبق فرموده قرآن سعي كنيد همه اقوال را بشنويد و بهترين را انتخاب كنيد...
پس چرا خودشان مسئوليت حزب جمهوري را پذيرفتند؟
اتفاقاً اين سؤالي بود كه ما هم ميپرسيديم و ايشان لبخند ميزدند و ميگفتند:«به خدا سرم كلاه رفت! به من گفتند: اين يك كار فرهنگي است، نگفتند اجرايي است، والا امكان نداشت قبول كنم! ترجيح ميدهم آزاد باشم و حرف خودم را بزنم.»
ايشان حقيقتاً از اينكه مستقيماً مسئوليتي به ايشان تفويض نشده بود، خوشحال بودند و خدا را شكر ميكردند و ميگفتند: به اين شكل بهتر ميتوانم كمك كنم. واقعيت امر هم اين است كه كمكهاي غير مستقيم ايشان بسيار مؤثرتر از اين بود كه مسئوليتي به دوششان قرار ميگرفت و مشغلهها اجازه تفكر دقيق و صحيح را به ايشان نميداد. از بچگي در كنار پدرم همه جا ميرفتم و شاهد اغلب حوادث انقلاب بودهام، از جمله تظاهراتي كه از ميدان قيام تا دانشگاه تهران بر پا شد، مدرسه فيضيه و حمله كماندوها، سخنراني آقاي فلسفي كه دولت را استيضاح كرد و 15 خرداد تهران. به قول يكي از دوستان اگر خاطراتم را بنويسم، دهها جلد ميشود. روز 16 شهريور هم قرار بود از تهران همراه شهيد هاشمينژاد به قم برويم. به ايشان گفتم: حاج آقا! شك نكنيد اينها فردا مردم را به گلوله ميبندند! داشتيم به قم ميرفتيم كه ديديم از طرف منظريه دارند تانك ميآورند! گفتم: بيبر و برگرد ميخواهند حكومت نظامي كنند. فرداي آن روز در قم بوديم و ديديم در خيابان چهارمردان، تانك گذاشتهاند! و شنيديم مردم را در ميدان ژاله به گلوله بستهاند.
چرا ايشان را از امامت جمعه مشهد كنار گذاشتند؟ داستان از چه قرار بود؟
شهيد هاشمينژاد به ليبي رفته بودند و در غياب ايشان مرحوم آيتالله حاج شيخ ابوالحسن شيرازي را گذاشته بودند كه بنده خدا پيرمرد ضعيفي هم بود و خطبه اول را كه ميخواند، ضعف ميكرد! آيات و روايات هم يادش ميرفت و چند نفر در اطرافش بودند و مطالب را به او يادآوري ميكردند. در آن شرايط، ايشان را به جاي شهيد هاشمينژاد گذاشتند كه ابداً اهل ملاحظهكاري نبود و همه چيز را صريح به مردم ميگفت. شايد به همين دليل كه نميشد ايشان را به سكوت وادار كرد كه بعضي از حرفها را نزند، او را كنار گذاشتند! متأسفانه اين كار منجر به بعضي از سوء استفادهها هم شد.
چگونه از خبر شهادت ايشان آگاه شديد؟ در پايان خاطره آن روز را نقل كنيد؟
قرار بود مادربزرگم را به تهران ببرم. به دفتر حزب رفتم كه از ايشان خداحافظي كنم. در دفتر ايشان عكسي از شهيد بهشتي بود كه زير آن نوشته بود: «بهشتي يك ملت بود.» گفتم: «آقا! خدا ايشان را رحمت كند، فردا يك وقت شما را هم ننويسند بود! از خودتان مراقبت كنيد، اوضاع خطرناك است.» البته ايشان خودشان را كسي حساب نميكردند و هميشه ميگفتند: كسي به من كاري ندارد، كارهاي نيستم! گفتم:«حاج آقا! شما خار چشم دشمنان هستيد، اينقدر خودتان را دست كم نگيريد!» ايشان خنديدند و گفتند:«بسيار خب! حالا تو برو و برگرد، با هم صحبت ميكنيم.»
و اين آخرين ديدار ما بود. با ماشين به تهران رفتم، اما همين كه خبر شهادت ايشان را شنيدم، سريع با هواپيما برگشتم كه بتوانم در مراسم تشييع ايشان شركت كنم. حقيقتاً عنصر بسيار ارزنده و مفيدي براي انقلاب بودند. يادم است روزي كه خبر شهادت استاد مطهري رسيد، ايشان گفتند:«تا كي نوبت ما شود!» پدر خيلي خوب ميدانستند شهيد خواهند شد. ايشان به مراد دل خود رسيدند، اما افسوس، حسرت و خسران براي ما باقي ماند.