کد خبر: 741149
تاریخ انتشار: ۲۸ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۵:۴۶
مریم کمالی
هفته نامه چی چست استان آذربایجان غربی: سعید تاجیک نویسنده جنگ است، نویسنده ای که جنگ او را نویسنده کرده است. نویسنده ای خوش ذوق و طناز. طنز نهفته در کلام تاجیک، خوانش آثارش را لذتبخش تر می کند. پس عجیب نیست اگر اسم کتابش جنگ دوست داشتنی است. کنار هم گذاشتن طنز و اتفاقات طنز آلود در کنار جنگ و مشکلات و مسائلی جدی، کار هر کسی نیست و تاجیک توانسته در این کتاب به خوبی از عهده آن بر آید. کتاب جنگ دوست داشتنی، شامل خاطراتی طنز آمیز و شوخ طبعانه از جنگ و حضور سعید در جبهه است. در میان خاطرات وی، هم طنزهای مبتنی بر موقعیت طنز آمیز و هم طنزهای عبارتی که مبتنی بر ظرفیت های زبانی هستند، وجود دارد و تلفیق این دو شیوه، کتاب او را خواندنی و ارزشمند کرده است. طنز آن مثل نمک غذا می‌ماند. مقوله‌ای شیرین که اغلب ما تنها مصرف کنندگان آن هستیم و کمتر کسی می تواند محتوای طنزآمیز آن هم در حیطه مسئله جدی مانند جنگ تولید کند و «جنگ دوست داشتنی» یکی از آن تلاش های موفقیت آمیز در حیطه طنز جنگ است. با این حال آنچه از نظر تاجیک جنگ را دوست داشتنی می کند نه تنها اتفاقات طنز آمیز که فضای عاطفی و معنوی حاکم بر سنگرهای ایرانی و حواشی آن است.
سعيد تاجيك درباره انگيزه خود از نگارش اين كتاب می گوید: چون اين كتاب بر اساس مشاهدات عيني و خاطرات خودم از دوران جنگ تحميلي است، به نسل های امروز و بعد تعلق دارد... فرزندان ما از دوران ابتدايي تا مقاطع بالاي دانشگاهي متأسفانه مطلبي درباره دوران جنگ و دفاع مقدس به صورت تخصصي نمي‌خوانند و با اين موضوع فاصله زيادي دارند.
خلاصه کتاب:
کتاب جنگ دوست داشتنی سی فصل دارد و هر فصل با مرخصی رفتن سعید یا اتمام عملیات به پایان می رسد. فصل های اول کتاب شرح کودکی و نوجوانی و شیطنت های تاجیک است.
«یک روز برای هوا کردن حباب از لوله خودکار، بالای دیوار خانه مان رفتم. برادر کوچکم مجید، آمد بالای دیوار و کنارم نشست. وقتی حسابی خسته شدم، از دیوار پایین آمدم، پایم لیز خورد، چاره ای نداشتم جز اینکه لباس برادرم را بگیرم. هر دو به پایین پرت شدیم، مجید زودتر از من رسید. من هم انگار روی نازبالش فرود آمدم. اوضاع را که بی ریخت دیدم، آه و ناله را بلند کردئم. مجید بی هوش روی زمین افتاده بود. خونریزی مغزی کرده بود و مدتها توی بیمارستان بسترس شد».
تاجیک نوجوان جنوب شهری بود که تا مدتها او را به جبهه راه نمی دادند:
عشق به جبهه داشـت مـرا می‌کشت. به هر دری زدم‌ تا‌ به جبهه بروم، اما بی‌فایده‌ بود. صورتم مثل صورت آقا بزرگ چنگیز خـان مـغول، صاف صاف بود؛ دریغ از یک تار مو! هر کـاری کـردم موهای صـورتم بـیرون بریزد، نمی‌ریخت. به یـکی‌ از‌ بچه‌ها گفتم:«چه‌کار تا صـورتم مو‌ در‌ بیاورد؟»گفت: «صورتت را تیغ بکش!...»
بعدتر سعید توانست با تقلب خودش را به جبهه برساند.
سعید بالاخره راهی جبهه می شود و آنجاست که با جنگ دوست داشتنی و آدمهای دوست داشتنی تر آشنا می شود:
«نادعلی حدود 72 سال داشت و قدش حدود هشتاد یا نود سانتی‌متر بود. او آدم عجیبی بود. یک نفر فردای‌ آنـ‌روز تـعریف کـرد: عراقی‌ها شروع‌ به‌ ریختن‌ آتش کردند. در همان لحظه یکی از بچه‌ها مجروح شد. مجروح را روی برانکارد گذاشتم و داد و فـریاد کـردم و کمک خواستم. همه جا تاریک بود. در همین حال‌که‌ داد می‌زدم، دیدم جلوی برانکارد بلند شد. بلافاصله‌ عقب‌ آن را بلند کردم وقـتی جـلو را نگاه کردم، متوجه شدم کسی جلوی برانکارد نیست و برانکارد روی هوا می‌رود. با تعجب فـریاد زدم اللّه اکـبر... امام زمان(عج)... برانکارد را رها کردم. صدایی توأم با فشار به‌ گـوشم‌ رسـید کـه‌ چرا برانکارد را ول کردی؟ چرا چرت و پرت می‌گویی؟ منم نادعلی، زود بـاش کـه مردم...نادعلی بدون اینکه حرفی بزند، زیر‌ برانکارد را گرفته بود. پاهای مجروح جلوی سر نادعلی قـرار مـی‌گیرد و سرش‌ دیده‌ نمی‌شود.»
سعید تاجیک در کتابش صادق است. طنزش روراست است. فیلم بازی نمی کند و سعی ندارد خودش را مهم جلو دهد او تنها با نگاهی تیزبین به بیان زاوایای پنهان‌تر جنگ پرداخته است:
«موعد حرکت‌ نیروها‌ بود. صدای صلوات مردم بـلند بـود. عده‌ای شعار جنگ جنگ تا پیروزی را سر می‌دادند. به حسین گفتم:«شیطانه می‌گوید اینها را که شعار می‌دهند، جمع‌ کنی‌ ببری‌ منطقه، تا دیگر این‌طور هندوانه زیر بغل ما نزنند!»
***
رفتم کنار آب تدارکات و سر شیر را باز کردم و داخـل کاسه گذاشتم، بعد با‌ صدای‌ بلند داد زدم برادرها بیایید‌ سر‌ شیر‌ بگیرید. تدارکات سر شیر‌ می‌دهد! طولی‌ نکشید‌ که بچه‌ها سراسیمه به‌طرف‌ تدارکات‌ دویدند. بعضی‌ها آن‌قدر عجله داشتند که با پای برهنه آمده بودند. بچه‌های تدارکات که از کار من‌ خنده‌شان‌ گـرفته بـود، داد می‌زدند:«بابا دروغه، من هم داد‌ می‌زدم‌ خدا شاهده‌ دروغ‌ نیست، توی‌ کاسه‌ام‌ سر شیر است.»
***
کتاب سرشار از جزییاتی است که می تواند به تصور خواننده کمک زیادی کند:
«ماشین به سرعت می‌رفت. بعد از آنکه از دید مستقیم عراقی‌ها‌ بیرون‌ رفتیم، به‌ اولین میدان غربی شهر رسیدیم. از آنجا هم به‌طرف هرمز آباد حرکت کردیم. به‌ سرعت از کنار آن گذشتیم‌ و به محلی بـه‌نام تـاسیسات برق رسیدیم که در اثر حملات دشمن ویران شده‌ بود. بعد، یک‌ سه راهی بود که یک سمت آن‌ به‌ محور گردان بهشتی ختم می‌شد. به سمت چپ جاده پیچیدیم، اطراف‌ جاده‌ خاکریز دو جداره بود و امنیت بـیشتری بـرای تـردد کننده داشت. به اولین سنگر کـروهان‌ بهشتی‌ رسیدیم».
فصل پایانی کتاب شامل عکس‌هایی‌ست که تاجیک از آن روزها به غنیمت دارد. درباره پایان جنگ تاجیک چنین می نویسد:
«تویوتا آرام آرام عقب می رفت باورم نمیشد که برای آخرین بار است که صدای شلیک گلوله ها را می شنوم، در آن لحظات آخر، همه چیز برایم حکم خوردن زهر را داشت. زهری که به تدریج جانم را می ستاند. به یاد جمله شهید چمران افتادم: زمانی که شیپور جنگ نواخته می شود، مرد از نامرد شناخته می شود».

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار