
همون روز اول مادر باهامون شرط كرد كه: «نبينم يه وقت حيووني، كفتري چيزي با اين بزنينا!» (خب پس چيكار بايد ميكرديم؟!).
اما... يه روز تفنگ به دست رفتم توي كوچه. بچه محلها هم بودن. يكيشون پرسيد: «بُرد تفنگت چقدره؟» گفتم: «نميدونم، تا حالا امتحان نكردم». گفت: «يعني فكر ميكني به اون دسته كفترا كه تو آسمونن برسه؟» نگاه كردم ديدم يه دسته كفتر اون بالا بالاها دارن ميپرن. به نظرم خيلي بالاتر از بُرد تفنگ ميومدن. گفتم: «نه فكر نكنم». گفت: «حالا يه امتحان كن ببين ميرسه؟». منم با اطمينان از اينكه نميرسه، تفنگو نشونه گرفتم وسط دسته كفترا و ماشه رو كشيدم! هيچي ديگه، ماشه رو كشيدن همان و يكي از كفترا عين هواپيمايي كه زده باشنش، سقوط كردن همان! همين كه برگشتم چشمم افتاد روي بالكن خونه و مادرم كه با غضب داشت منو نگاه ميكرد و ناله و نفرين. به محض اينكه از پلهها رفتم بالا و رسيدم توي خونه، تفنگو از دستم گرفت و كوبيد روي زمين. گفت: «اي الهي كه... خدا قهرش مياد، بترس از قهر خدا، بترس! حالا ببين كي تلافي كنه واست... اون كفتره هم نفرينت ميكنه و...» همه اين حرفا به كنار، 10 دقيقه بعد، يه ابر سياه غليظ آسمونو گرفت و خاك و طوفان و رعد و برقي شد كه به عمرم نديده بودم. تگرگ ميومد اندازه اين تيله درشتا، اندازه گردو كوچيكا! همچين ماستامو كيسه كرده بودم كه مسلمان نشنود، كافر نبيند! مادرم گفت: «بفرما، ديدي! گفتم خدا قهرش ميگيره يا نه؟! حساب كار اومد دستت؟...»
بعد از گذشت سالها هنوز، هر وقت طوفان ميشه مخصوصاً از اين خاكياش! يا تگرگ كه مياد اندازه تيله، ... من با خودم ميگم: «باز كدوم فلان فلان شدهاي حرف مادرشو گوش نكرد و لوله تفنگشو نشونه گرفت تو سينه كفترا؟» هنوز طوفان كه ميشه، من نگران كفترا هستم!