
نمايش «تكههاي سنگين سرب» به كارگرداني ايوب آقاخاني با محوريت زندگي شهيد چمران از 12 شهريور ماه اجراي خود را در سالن چهارسوي تئاتر شهر آغاز كرده است. به همين بهانه گفتوگويي با پيام دهكردي بازيگر نقش شهيد چمران در نمايش «تكههاي سنگين سرب» داشتهايم.
آقاي دهكردي! چه شد كه بازي در نقش شهيد چمران نمايش «تكههاي سنگين سرب» را پذيرفتيد؟
سال گذشته آقاي آقاخاني اين نقش را به من پيشنهاد دادند و من نپذيرفتم، يكي به دليل مشغله و خستگي و ديگر اينكه من هميشه سعي كردهام به سمت بازي در چنين نقشهايي نروم؛ منظورم نقشهاي معاصر و شخصيتهايي حقيقي است كه ويژگيهاي خاصي دارند و در مقاطع تاريخي اثرگذاريهاي خاصي را از خود نشان دادهاند. آقاي آقاخاني خيلي به من لطف داشتند و اصرار ايشان باعث شد كه من نقش را پذيرفتم. نقش، نقش پرخطري بود و با احوالاتم همگوني داشت. من معمولاً در دوران بازيگريام همواره نقشهايي را پذيرفتهام كه خطر دارند و از اين منظر فكر كردم ميتواند چالشي باشد و خدا را شكر ميكنم كه اين نقش را در نهايت پذيرفتم.
خطر بازي در اين نقش از نظر شما چه بود؟ موضعگيريهاي احتمالي يا دشواريهاي بازي در نقشي كه جايگاه بلندي از نظر سياسي و اجتماعي در تاريخ معاصر دارد؟
بحث پر خطربودن براي من بيشتر از بعد فني است، اينكه نقشي بازي ميكني كه دور از تجربيات خودت است و اشرافي به آن شخصيت نداري و نمونهاش را بازي نكردهاي؛ مانند شخصيتي كه من در نمايش مرد بالشي بازي كردم. در نمايش «مرد بالشي» هم نقش من بسيار دشوار بود و بازي در آن ميتوانست تبديل به يك نقشآفريني ضعيف شود و اين مسئله در نمايش «تكههاي سنگين سرب» هم به همينگونه بود. كاراكترهايي مانند شهيد چمران شخصيتهايي هستند پر از پيچيدگي كه نوع زندگيشان، چگالي بالايي دارد و اگر دقيق و درست در مسير نقش قرار نگيري، خداي ناكرده ميتواند خروجي نابساماني را رقم بزند كه تا ابد آدم را شرمنده خودش كند. بازي كردن در نقش شهيد چمران مانند راه رفتن روي يك تار مو بود و يك اشتباه من ميتوانست باعث از دست رفتن اين شخصيت شود؛ اينكه نقش، شخصيتي غيرقابل درك و غيرزميني از كار درميآمد يا يك تيپ سطحي. اين مسئله دشواريهاي بسياري براي ايفاي نقش ايجاد ميكرد ضمن اينكه براي نقشهاي اينچنيني كه كاراكترها معمولاً فراز و فرودهاي بسياري را تجربه كردهاند و حجم آلام و دردهايشان زياد است و نياز به جسم و روحي دارد كه بخشي از اين اتفاق را تجربه كرده باشد، مجموعه اينها دشواريهاي نقش بود. من براي بازي در اين نقش 10 كيلو وزن كم كردم.
چرا؟
براي اينكه اندام اوليه من تناسبي به اندام دكتر چمران نداشت و فكر كردم اگر 10 كيلويي وزنم را كم كنم بيشتر به نقش نزديك ميشوم.
حال و هواي بازي كردن در نقش يكي از مهمترين فرماندهان جنگ تحميلي چطور بود؟
من براي همه كساني كه براي عزت و سربلندي اين آب و خاك جانفشاني كردند، چه شهدا و چه اسرا و جانبازان همواره احترام و اهميت خاصي قائل بودم و هميشه ميگفتم اگر جانفشانيهاي اين عزيزان نبود ما بخشهاي گستردهاي از خاكمان را از دست داده بوديم و نميتوانستيم احساس امنيت و آرامش كنوني را داشته باشيم. همه اين از خودگذشتگيها باعث شد كه يك سانتي متر از اين خاك از دست نرود و ما بتوانيم سربلند در سرزمين خودمان زندگي كنيم. براي من حس منحصر به فردي بود كه در قالب نقش آفريني در يك تئاتر، گوشهاي از اين احوالات را به نمايش بگذارم. متأسفانه من تجربه حضور در جبهه را نداشتم اما مقوله جنگ را با تمام وجود احساس كردهام.
يك سال پيش فيلمي با محوريت شهيد چمران با نام «چ» اكران شد كه از قضا حاشيههاي بسياري را هم به دنبال داشت، به نظر شما چمران نمايش «تكههاي سنگين سرب» چه تفاوتهايي با چمران حاتميكيا داشت؟
من متأسفانه «چ» حاتميكيا را نديدهام و تنها شنيدههايي درباره اين فيلم داشتهام، مبني بر اينكه تنها جنبههاي جنگي شخصيت شهيد چمران در آن فيلم مورد بررسي قرار گرفته است و ماجراي پاوه و بر اساس اين شنيدهها آن سويه با اين سويه متفاوت است. اما در نمايش «تكههاي سنگين سرب»سعي شده جنبههاي شخصي، عاشقانه و عارفانه شهيد چمران مورد بررسي قرار بگيرد. اينكه كدام يك از اين چمرانهاي خلق شده، نزديكي بيشتري را براي مخاطب ايجاد ميكند به قضاوت صاحبنظران باز ميگردد.
به نكته مهمي اشاره كرديد «تكههاي سنگين سرب» به بعدي از زندگي چمران پرداخته است كه شايد در آثاري كه پيش از اين با محوريت اين فرمانده جنگي ساخته شده چندان ديده نميشد، تأكيد بر اين بعد به چه دليلي بود؟
به باور من همه شخصيتهايي از اين دست چه نامآشناييهايي مانند چمران، همت و بابايي و چه شهداي گمنام، آدمهايي بودند مثل من و شما، آدمهايي كه پا در زمين داشتند اما سر در آسمان، آنها هم مانند من و شما غذا ميخوردند و زندگي ميكردند اما در بزنگاههايي، تصميمهاي مهمي گرفتند و پاي تصميمها و تعهداتشان ايستادند. اين نمايش درباره زندگي عاشقانه و عارفانه چنين شخصيتي است و شخصيت را براي ما به شدت ملموستر و اينجاييتر ميكند و نسل دهه هفتادي كه شايد شهيد چمران را چندان هم نشناسند و تنها نامش را شنيده باشند زماني كه اين نمايش را ميبينند متوجه ميشوند كسي كه از فرماندهان اصلي جنگ بوده اين وجه از زندگي را هم داشته است پس بنابراين ناخودآگاه احساس ميكنند كه شايد من هم بتوانم از او ياد بگيرم. در واقع با اين رويكرد زماني كه ما چنين اسطورههايي را به صورت انسانهاي واقعي به نمايش ميگذاريم، ميتوانيم بخشي از اين الگوسازيها را ايجاد كنيم. چنين نمونههايي در ايران بسيارند، نمونههايي كه در صورت پرداخت صحيح ميتوانند ما را از قهرمانان غربي بينياز كنند. نمايش «تكههاي سنگين سرب» شهيد چمران را از جهان تكساحتي كه تنها جبهه و جنگ بوده خارج ميكند و ما ميبينيم كه چمران شخصيتي جامعالابعاد است، به عنوان مثال مخاطبان به من ميگويند كه ما نميدانستيم كه چمران نقاش هم بوده است و ما نميدانستيم رابطه چمران با همسرش به چه صورت بوده است، اين اتفاق خيلي مهم است. به نظرم اينها حلقههاي مفقود از زندگي شخصيتهاي معاصري است كه خوب است با هنرهاي نمايشي به اين ابعاد هم پرداخته شود. متأسفانه در سالهاي گذشته عمده آثاري كه ميبينيم كوشش كردهاند كه وجه دلاورانه و شجاعانه چنين شخصيتهايي را به نمايش بگذارند، در حالي كه ما بايد تمام ابعاد اين شخصيت را به مخاطبانمان نشان دهيم. از طرف ديگر بايد بر اساس تصميمها و عملكرد اين شخصيتها بتوانيم، الگوسازي فرهنگي به وجود بياوريم. به عنوان مثال شهيد چمران قولي زمان خواستگاري به مادر همسرش ميدهد كه تا روز پاياني زندگياش هم پايبند آن قول و قرارش است.
چمران قصه شما، مردي است كه عشق را به اندازه جنگهاي چريكي بلد است.
اينها همه دشواريهاي نقش بود، مثلاً در سكانسي كه شخصيت منقلب ميشود و گريهاش ميگيرد يا در قسمت ديگري كه پس از مدتها همسرش را ميبيند، من كوشش كردم كه واكنشهايي را اجرا كنم كه واكنشهاي يك آدم واقعي است. در حالي كه كافي بود من اين واكنشها را حذف ميكردم و رويكرد عكسالعملي جهان اسطورهوار را به نمايش ميگذاشتم، مردي كه گريه نميكند، عصباني نميشود، دلتنگ نميشود و تنها يك اسطوره است. من سعي كردم با بضاعت اندك بگويم كه اين فرمانده جنگ هم به همسرش علاقهمند است و از دلتنگي فرزندش آزرده ميشود و ميتواند كابوس ببيند و اين مؤلفه از ابتدا در متن بود و من سعي كردم چمراني را معنا ببخشم كه تماشاگر او را بشناسد و با او همذاتپنداري كند و سعي كردم آميزهاي از او و من به صورت توأمان روي صحنه برود.
يكي از ابعاد نمايشنامه، انتخاب دكتر چمران ميان وظيفه و خانواده بود، مسئلهاي كه در ديالوگهاي متعدد از اين نمايش هم به آن اشاره شد. آيا شهيد چمران از انتخاب ميان خانواده و وظيفه در دوگانگي به سر ميبرد؟
واقعيت اين است كه افرادي از اين دست همواره در اين دوگانگي در تردد هستند و اين مسئله غير قابل انكار است، به هر حال زماني كه كسي تصميم ميگيرد و براي دفاع از آرمان و وطن و مردم و اعتقاداتش به مبارزه ميرود، چيزهايي را از دست ميدهد. زماني كه اين آدمها به دنبال آرمان ميروند بايد با خانواده، عزيزان، آرامش، خواب راحت، غذاي خوب و هر آنچه كه يك آدم معمولي در شرايط عادي دارد، خداحافظي كنند، اما هيچ انساني زماني كه به جنگ ميرود از خانواده و علاقهمنديهايش به طور كامل نميگذرد و خاطرات خانواده و دلبستگيها همواره در رؤياهاي او وجود دارند. به عنوان مثال در خاطرات شهدا و اسرا اين دلتنگيها بسيار ديده ميشود. اين دوگانگي، فصلي است كه نقشهاي اينچنيني را شخصيت ميكند و نميگذارد تيپ شوند. در تيپها، ما با شخصيتهايي روبهرو ميشويم كه مثلاً تنها جنگجو هستند و آرمانگرا؛ نه گريه ميكنند و نه خشمگين ميشوند، اما شخصيت آميزهاي از اين چندگانگيهاست. بله شخصيت دكتر چمران به دليل آرماني عجيب تصميم ميگيرد و به جنگ ميرود اما به ياد اعضاي خانوادهاش گريه هم ميكند و در اين كار تلاش همه بر اين بوده است كه چمران شخصيت باشد و نه تيپ.
براي نزديك شدن به نقش چه منابعي را مطالعه كرديد؟
من شخصيت شهيد چمران را از ديرباز ميشناختم، اما به ضرورت نقش فيلم و عكس ديدم و صدا شنيدم و جزواتي را كه بود مطالعه كردن و موزه شهدا رفتم اما ايدهآل من اين بود كه نقش را به گونهاي بازي نكنم كه هر كس نمايش را ديد نگويد مثل چمران راه ميرفت و حرف ميزد و از روز اول هم تصميمم اين بود كه به آميزهاي از پرسوناي خودم و شهيد چمران برسم تا هم خودم در آن باشد و هم چمران. چمران خيلي درد كشيده است و من سعي كردم براي ايفاي اين نقش خيلي به دردهاي خودم فكر كنم تا بتوانم اين دردمندي را هم در صدا، هم در نگاه و هم در حضور هويدا كنم. البته اين نمايش حاصل يك تلاش جمعي است و نه تنها بازيگري من.
يكي از اتهاماتي كه به آثاري كه با محوريت جنگ تحميلي ساخته ميشوند وارد است، سفارشي بودن اين آثار است؛ مؤلفههايي كه در اين اثر ديده نميشود. به نظر شما اين نمايش و همچنين بازي شما چگونه توانست وارد ورطه سفارشي كاري نشود؟
اعتقاد من اين است زماني كه اثري بر اساس سفارش يا دستور به وجود ميآيد و دغدغهاي در اين ميان نيست، آن اثر در اوجش مدتي سر زبانها ميافتد و پس از آن براي هميشه از يادها ميرود. خود من اين نقش را پس از دشوارهاي بسيار پذيرفتم و آنقدر براي اين نقش انرژي گذاشتم كه براي ساير نقشها اينگونه نبود. متأسفانه در اثري از اين دست، آثار چندان ارزشمندي نبودند و آثار موفق آثاري هستند انگشتشمار كه سفارشي نبودهاند. به همين دليل است كه در بازخوردهاي مخاطبان هم همين جمله شما را بسيار ميشنويم.
بازخورد مخاطبان پس از گذشت چند روزي كه از آغاز نمايش ميگذرد، چه بوده است؟
بازخوردها خوب بوده است. پيشنهاد من به مخاطبان اين است كه با اين تلقي كه قرار است يك تئاتر جنگي ببينند، وارد سالن نشوند. متأسفانه برخيها به محض اينكه ميفهمند كاري با محوريت جنگ است، فكر ميكنند قرار است توپ و تانك ببينند. پيشنهاد من اين است كه مخاطبان بدون رويكرد وارد سالن شوند.