چندي پيش كه براي تحقيق به كتابخانه ملي مراجعه كرده بودم با خبر شدم يكي از كارمندان آنجا جانبازي است كه پس از مجروحيت ابتدا تصور ميشود وي به شهادت رسيده ولي پس از سه روز در سردخانه متوجه ميشوند كه زنده است. پس از مصاحبه متوجه شدم آقاي حميد زماني همان جانباز 70 درصد با وجود مجروحيت پس از پايان جنگ به تحصيل ادامه داده و در سال 84 با دريافت مدرك ليسانس فارغالتحصيل شده اند. وا قعا درك افرادي نظير ايشان كه جانشان را كف دست گرفته و خالصانه به دفاع از وطن پرداختهاند براي نسل امروز سخت است. انسانهايي كه پس از جنگ هم دست از فعاليت برنداشته و همواره خود را مكلف به انجام تكليف ميدانند، انسانهايي كه شايد در آينده نهچندان دور براي مان افسانه اي باشند.
براي جوانان امروز جالب است بدانند چه پيشزمينههايي سبب حضور جنابعالي در جبهههاي جنگ تحميلي عليه كشورمان شد؟
بسماللهالرحمنالرحيم. السلام عليك يا ابا عبدالله(ع). و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم. حسبنا الله نعم الوكيل، نعم المولي و نعم النصير. حميد زماني هستم. ما فرزندان خرداد 42 هستيم، همان فرزنداني كه امام به نماينده پهلوي دوم گفته بود سربازان من يا در قنداق هستند يا هنوز به دنيا نيامدهاند. ما جزو آن سربازها هستيم كه امام به آنها اتكا كرده بود. سال دوم دبيرستان بودم كه انقلاب اسلامي در سال 57 پيروز شد و ما هم مثل بقيه ملت ايران، دانشجوها و دانشآموزان وارد عرصه انقلاب شديم و در راهپيماييها و سخنرانيهايي كه عليه رژيم پهلوي صورت ميگرفت، شركت ميكرديم. در آذر 57 اعلام كردند گارديها و نيروهاي طرفدار شاه به محلههايي كه مردم اللهاكبر ميگويند حمله ميكنند و مردم را مورد ضرب و شتم قرار ميدهند. ما در مساجد گروههايي را تشكيل داديم كه شبها پاسداري ميدادند و روزها هم چون محصل بوديم به دبيرستان ميرفتيم و بعد از ظهرها هم با گروهكهاي جلوي دانشگاه درگير بوديم. اين شببيداريها آغاز آشنا شدنم با رازهاي شب شد چراكه تمام درهاي بسته آسمان و عرش الهي شبها باز ميشوند و ميشود به ملكوت انديشيد. از آنجا كه خدا خواست، با دوستاني كه اهل دين، مذهب و خداباوري بودند، انس گرفتم. از طرف ديگر به دليل آنكه خانواده مذهبي داشتم در نتيجه با لطف خدا، در مسير صحيح انقلاب، خط امام و ولايت قرار گرفتم و گمراه نشدم. با تشكيل كميتههاي انقلاب، بچههاي مسجد گروههاي پاسدار را تشكيل دادند و با اسلحههايي كه از پادگانهاي شاه به دست آورده بوديم، تجهيز شديم و با روند انقلاب و مسائلي كه پيش آمدند، پس از انقلاب رشد كرديم.
چه سالي به جبهه رفتيد؟
مادرم گفته بود تا ديپلم نگيريد اجازه نميدهم به جبهه برويد و ما هم پذيرفته بوديم. تا اينكه در همان دوران براي آگاه و آشنا كردن مردم شهرهاي مختلف كردستان با انقلاب يكسري از بچههاي تهران و استانهاي ديگر مثل اصفهان، يزد، خراسان و فارس را به عنوان نيروهاي فرهنگي به اين مناطق اعزام كردند كه از محل ما هم چند نفر از جمله من با اين گروه همراه شديم. آن موقع حزب جمهوري اسلامي فعال بود و عدهاي از بازاريهاي مؤمن كتابهاي مذهبي و قرآن را تهيه ميكردند و چون تابستان و مدرسه تعطيل بود، ما اين كتابها را به كردستان ميبرديم. تا اينكه پس از گرفتن ديپلم در زمستان سال 60 براي تبليغ به سمت پاوه و اورامانات رفتم. از طرفي يكي از دوستانمان به نام آقاي عليجاني فرماندار شهر اورامانات بود. پس از بازگشت ديدم نامه آمده كه براي آموزش به جبهه دعوت شدهام. تعجب كردم، چون آموزشهاي دورههاي مقدماتي و متوسط را ديده بودم، با اين حال براي اعزام به جبهه بايد در پايگاه امام حسين(ع)(واقع در بلوار شهيد بابايي) دورهاي را طي ميكرديم تا به مناطق جنگي اعزام شويم. به همين خاطر پذيرفتم. پس از طي دورههاي مذكور به ما گفته شد بايد به پادگان «منتظران شهادت» در دزفول برويم، چون زمزمه عمليات فتحالمبين بود.
فكر كردم از كردستان راحت ميشوم و براي عمليات به مناطق جنوب ميروم. وقتي سوار اتوبوس شديم سهراهي سلفچگان ديدم ماشين دارد به سمت همدان ميرود. چون قبلاً مسير را آمده بودم ميدانستم دارد به سمت كردستان ميرود. رفتم و به مسئول آنجا كه يك سپاهي بود يواشكي گفتم داريم ميرويم كردستان؟ كه گفت صدايش را دربياوري، همين جا پيادهات ميكنم! با بغض خوابيدم، چون به عشق شركت در عمليات فتحالمبين آمده بودم.
چطور، مگر قرار نبود كه به جنوب اعزام شويد؟
در تهران فرمي را بيآنكه خوانده باشم، امضا كرده بودم. در آن فرم آمده بود شش ماه بايد در كردستان خدمت كنم و بعد به عنوان سپاهي ادامه بدهم. سه ماه گذشت و نيروهايي كه با ما بودند ترخيصي گرفتند. بعد از اين دوره به من گفتند برو سنندج، با تو كار دارند. ما را به سنندج آوردند و بعد به سردشت فرستادند. سردشت تازه از محاصره آزاد شده بود.
بعد از آن در شهريور 61، گفتند چون نيروي آموزشديدهاي هستي، برو و خودت را به جندالله معرفي كن كه نيروهاي جندالله از نيروهاي پيشمرگه كرد، بچههاي نيروي زميني ارتش، بسيجيها، سپاهيها و كلاه سبزهاي تيپ نوهد (نيروي ويژه هوابرد) تشكيل ميشدند. در آنجا كارمان اين بود كه يك شب استراحت، يك شب تأمين جاده و يك شب هم كمين در تپههاي اطراف شهر داشته باشيم كه اشرار به داخل سردشت شبيخون نزنند و نيروهاي نظامي را خلع سلاح نكنند. آن زمان مسئول گروه بودم.
چه زمان مجروح شديد و چه شد كه تصور كردند به شهادت رسيدهايد؟
يكي از شبهاي ماه رمضان احساس درد در شكمم داشتم كه منتهي به عمل آپانديس شد. بعد از عمل گفتند آپانديست آبسه كرده و يك هفته به من مرخصي دادند كه به تهران بيايم و استراحت كنم. در راه از راديو خبر آزادي خرمشهر را شنيدم، حس غريبي داشتم از طرفي خوشحال بودم و از طرفي چون آنجا حضور نداشتم ناراحت بودم اما از طرفي به خاطر حضور برادرم خيالم راحت بود كه اگر من نيستم، اقلاً او در آنجا هست. از طرفي در راه آنقدر به من استرس وارد شده بود كه بخيهام باز شد و دوباره مرا به بيمارستان بردند و چون آپانديسم عود كرده بود دوباره عمل شدم. اما با خانواده تماس گرفتم كه دفترچه بيمهام را بفرستند كه هزينه عملم گردن سپاه نيفتد. پس از بازگشتم به سردشت پست سبكتر مسئول مركز بيسيم واحد به من داده شد. تا محرم در آنجا دوام آوردم و بعد با انتقالم به واحد رزمي موافقت شد. آن روزها زمزمه عمليات پاكسازي جاده سردشت ـ پيرانشهر بود و سردار احمديمقدم، فرمانده قبلي ناجا فرمانده سردشت بود كه با چند گروه ميجنگيد. هم نيروهاي دموكرات و كومله ايران و هم نيروهاي طالباني و نيروهاي عراقي. گفتند چون به بيسيم وارد هستي، به عنوان بيسيمچي همراه نيروهاي ما بيا. هشت نفر بوديم كه پس از رسيدن به محل يك سنگر L مانند را كنديم و من درست در نقطه تقاطع دو ضلع L قرار گرفتم. از داخل دهي كه محاصره كرده بوديم، علامت دادند و فهميديم نيروهاي دشمن خواب هستند و ميشود عمليات را شروع كرد. گراي اول را روي بيسيم بستم و گرا دادم كه فلان منطقه را فسفري بزنيد و بعد كه فسفري زدند گراي اصلي را دادم كه آن را توپخانه ارتش زد و مركز مهمات ضد انقلاب روي هوا رفت كه بيدار شدند. حالا نگوييد 50 متر جلوتر از ما يك گروه كمين از ضد انقلاب هم بودند و شروع به تيراندازي كردند و تير يكي از آنها به همان كنجي كه من ايستاده بودم خورد. آنطور كه همرزمهايم بعدها تعريف كردند، از آن هشت نفر فقط من زنده ماندم، چون گونيهايي كه از خاك و شن پر كرده بودند كه سنگر درست كنند، به اضافه تركش ساچمههاي تفنگها به عنوان تير عمل كرده و باعث شهادت همرزمهايم شده بود. البته عمليات به شكل موفقيت آميزي پيش رفت.
يعني به اشتباه شما را به همراه شهدا اعزام كردند...
بله. وقتي هليكوپتر براي بردن جنازهها و زخميها ميآيد از آنجا كه پشت كمرم كف هليكوپتر كشيده و تمام زخم شده بود خلباني كه پيكرهاي شهدا را آورده بود تصور ميكند من هم شهيد شدهام به همين خاطر مرا به عنوان شهيد شكلات پيچ ميكنند و به سردخانه ميبرند. از طرفي چون موج انفجار به سر و صورتم خورده بود، هيچ حركتي نداشتم به همين خاطر ميگويند شهيد شده است. بعد از سه روز كه ميآيند تا جنازهها را براي شناسايي ببرند، ميبينند نايلوني كه داخلش بودم عرق كرده است و مسئول رسيدگي ميگويد اين زنده است. دكتر ميآيد و قلبم را معاينه ميكند و ميبيند كار ميكند و پلك چشم چپم ميزند. خودم اينطور تعبير كردم كه چون گريهكن و سينهزن امام حسين(ع) بودم باعث شد علامتي براي زنده بودن من باشد و تشخيص دادند زنده هستم. بعد كارهاي احيا را انجام دادند و تركشهايي كه به سرم خورده بود را درآوردند ولي به تركشهايي كه در تمام بدنم پر بود كاري نداشته و آن قسمتها را بخيه ميكنند.
هنوز هم تركشها در بدنتان هست؟
بله، يادگاري دارم. تركشها هنوز هم در بدنم مانده است و هر وقت فرودگاه ميروم ميگويند برو كنار بايست، چون دستگاه صدا ميدهد.
با توجه به اينكه تكلم نداشتيد چطور به هويتتان پي بردند؟
يك ماه و سه روز در بيمارستان امام خميني تبريز در كما بودم. دكتر و پرستارهاي بيمارستان كه بالاي سرم آذري صحبت ميكردند تصور كرده بودم جنازهام را به تركيه آوردهاند. چون آن موقع رسم بود، حزب دموكرات جنازه يا زخمي كه گير ميآورد به عراق يا تركيه ميفروخت كه در قبالش زندانيهايشان را آزاد كنند. ميترسيدم در حالت بيهوشي چيزهايي بگويم كه از آن سوءاستفاده شود. از هفته دوم و سومي كه به هوش آمدم و فهميدم كجا هستم، يار و ياورم چك چك آب روشويي داخل اتاقم بود. در همان دوران با اينكه دست راست و پاي راستم بسته بود و سر تا پاي بدنم فلج شده بود و حركت نداشتم، از تخت پايين افتادم به همين خاطر فهميدند به هوش آمدهام و آمدند كه آدرسم را بگيرند. خلاصه همه كساني كه در بيمارستان بودند، از دكتر، پرستار و خدمات گرفته تا بيماران و مجروحان دور تختم جمع شده بودند و هر كس سؤالي ميكرد. من هم قادر به تكلم نبودم و حرف زدن را فراموش كرده بودم.
مگر پلاك نداشتيد؟
نه، از پلاك استفاده نميكردم. همينطور كلاهخود، چون خيلي سنگين بود. حساب كنيد 15، 20 كيلومتري بايد حركت ميكرديم، يك بيسيم، يك كيلو وسايل و لوازم رزمنده، يك بيل، چند گوني، مهمات و... چيزي حدود 15، 16 كيلو را بايد حمل ميكرديم. اگر كلاه روي سرم بود مجروح نميشدم، ولي هيچوقت كلاه نداشتم.
پس چطور به هويتتان پي بردند؟
با اشاره انگشت حرف ميزدم. شروع كردند اسامي شهرهاي ايران را پرسيدن. ياد قصه مولوي افتادم كه شخصي معشوقهاي دارد و در غربت بيمار ميشود. هر شهري را كه ميگويند عكسالعمل نشان نميدهد، ولي اسم شهر خاصي را كه ميگويند، نبضش تند ميشود و ميگويند معشوقش در آن شهر است. آنها هم اسم تك تك شهرها را ميبردند تا رسيدند به تهران و با اشاره دست گفتم بله. بعد شروع كردند محلههاي تهران را پرسيدن تا بالاخره يكي پرسيد مال سي متري جي هستي؟ اشكم كه درآمد فهميدند مال آن محله هستم. بعد با اشاره انگشت تلفن منزل خواهرم را دادم. بعد به خواهرم تلفن ميكنند.
از خانوادهتان چه كساني آمدند؟
داداش خدا بيامرز و پسرعمو، شوهر عمه و پدر و مادرم همگي آمدند. برادرم چون خودش چند بار مجروح شده بود، گفته بود اول من بروم ببينم چطور است، بعد به شما بگويم كه بياييد. مجروح مثل من نديده بود كه ضربه مغزي و فلج باشد. ميخواست ببيند حافظهام سر جايش هست؟ دقت كنيد يك شهيد از يك جانباز چه ميپرسد؟ پرسيد نماز صبح چند ركعت است؟ اشاره كردم دو ركعت. فهميد حافظهام سر جايش هست. پرسيد اسم پسرم را چه بگذارم؟ نوشتم حامد. گفت خيالتان راحت. حافظهاش آسيب نديده، فقط بدنش مشكل دارد. مادرم زن يلي است. بعد از ديدنم شروع كرد بدنم را با الكل سفيد ماساژ دادن. چون لباس بافتنياي كه مادرم برايم بافته و موقع مجروح شدن به تنم بود، هنوز نخهايش در گوشت كمرم بود و هنوز هم آثارش در آرنجم هست، تك تك نخها را از بدنم درآورد. مادرم ميگفت از تهران كه به تبريز ميآمديم، شيشه اتوبوس از داخل پنج سانت يخ زده بود. شب چله بود. خلاصه ما را از تبريز به بيمارستان شهيد يزدي تهران منتقل كردند و در آنجا مرا به دست مادرم ميسپرند كه صبح تا غروب پيش من بود و از غروب تا صبح هم پدرم. با روغن زيتون بدنم را زنده كرد و از زير گردن تا نوك پايم را با روغن زيتون ماساژ داد.
هيچ حركتي نداشتيد؟
فقط دست راست و پاي راستم حركت داشت و حرف هم نميتوانستم بزنم. اينطور كه خود مادرم تعريف ميكرد، مرغ محلي را حسابي ميپخت، ميكوبيد و عصارهاش را ميگرفت و برايم ميآورد. خلاصه در عرض پنج ماه توانستم روي پايم بايستم و از ويلچر پايين بيايم.
در دوره بستري شدنتان در بيمارستان كه خانواده هم از شما خبر نداشت، چه چيزي شما را آرام ميكرد؟
رسم بر اين بود كه هر رزمندهاي كه به مرخصي ميآمد و برميگشت تا يك ماه، يك ماه و نيم، نه تلفن ميزد و نه نامه مينوشت. خانواده من هم عادت كرده بود و فكر ميكردند همان يك ماه است. تنها چيزي كه ميتوانست مرا آرام كند، ياد امام حسين(ع) بود. حس ميكردم دينم را هر چقدر هم كوچك دارم به امام حسين(ع) ادا ميكنم. دست راست و پاي راستم را چون تشنج داشتم ميبستند كه از روي تخت پايين نيفتم. با تمام تلاشم باندي را كه با آن دستم را به نرده تخت بسته بودند باز ميكردم و ياد بچههاي امام حسين(ع) ميافتادم كه دستهايشان را ميبستند و به آنها تازيانه هم ميزدند. بعد به خودم دلداري ميدادم كه اينجا به من تازيانه نميزنند و به من ميگويند خدا به داد مادر و پدرش برسد. اين ميشد دلداري من به خودم.
در فاصلهاي كه شما را در هليكوپتر گذاشتند و بعد هم به قول خودتان شكلاتپيچتان كردند و در سردخانه گذاشتند چيزي يادتان هست؟
بله، برزخي بود كه اجازه ندارم دربارهاش حرف بزنم. آيتالله نجفي مرعشي به خوابم آمد و گفت تا زنده هستي حق نداري بگويي. ايشان ديد برزخي داشت و چهره واقعي افرادي را كه براي زيارت به حرم حضرت معصومه(س) ميآمدند ميديد.
همان دوران به خوابتان آمدند؟
نه، چند سال بعد قرار بود مصاحبه تلويزيوني داشته باشم و مطالب را مرور ميكردم كه شب شد و خوابم برد. آقاي مرعشي به خوابم آمد و گفت حق نداري بگويي. اگر بگويي اجر و پاداش خود را از دست ميدهي. پرسيدم چرا؟ گفت براي اينكه باور نميكنند و آن وقت تو دروغگو ميشوي، چون مردم درك دنيايي دارند و از ديد دنيا ميبينند، پذيرفتنش برايشان مشكل است.
پس از بهبودي با توجه به شرايطي كه داشتيد چطور شد كه باز هم به جبهه برگشتيد؟
برادرم دائماً به جبهه ميرفت و با اينكه زن و بچه هم داشت، يك ماه تهران بود و چند ماه جبهه. در نهايت هم سال 62 در طلاييه و در عمليات خيبر شهيد شد. آن زمان پسرش 9 ماهه بود. توصيه ميكنم همه مردم حتماً به عنوان راهيان نور بروند و طلاييه را ببينند. واقعاً طلاست.
بعد از شهادت ايشان ديگر جنون گرفتم. سال 63 خانواده پرسيدند چه مشكلي داري؟ گفتم دارم پرپر ميزنم. گفتند برو هر جا كه دلت خوش هست. با وجودي كه خيلي سخت راه ميرفتم و يك دستم روي هوا بود و به قول بچهها هليكوپتري براي خودش ميچرخيد، پايم لنگ ميزد و خيلي درد داشتم، براي پر كردن فرم اعزام رفتم. اما آنجا طوري ايستادم كه مجروحيتم معلوم نشود. اما باز هم فهميدند كه مجروح جنگي هستم و قبول نكردند. مأيوس نشدم و به اهواز رفتم و از آنجا كه با بچههاي منطقه آشنا بودم، مسئول تبليغات قرارگاه خاتمالانبيا شدم. از آنجا كه سال قبل عمليات خيبر انجام شده بود در اين سال قرار بود عمليات بدر انجام شود به همين خاطر ما را به منطقهاي به نام شَتَلي بردند، يعني شصت علي، كه آنجا عراق شيميايي زد و من چون يك ماسك با يك فيلتر داشتم فكر كردم اگر با اين وضعيت شيميايي هم بشوم ديگر بيمارستاني مرا راه نميدهد به همين خاطر از چفيهام به عنوان فيلتر استفاده كردم، ولي باز هم آلوده شدم. يك آتروپين به خودم زدم و مشكلم حل شد، ولي باز هم ريههايم اذيت شد. با اين حال از ترسم بيمارستان نرفتم، چون عمراً ديگر رنگ جبهه را نميديدم.
همان جا خودتان را مداوا كرديد!
بله. چون به هر رزمندهاي جعبه كمكهاي اوليه داده بودند كه داخل آن آمپول بود. گفته بودند به محض اينكه بوي سبزي گنديده، قهوه، سركه و مواد شيميايي حس كرديد، اين آمپول را بزنيد. خلاصه برگشتم و گفتند چرا اينقدر سرفه ميكني؟ گفتم هيچي آب يخ زياد و سرما خوردهام. به روي خودم نياوردم تا رفتيم براي عمليات فاو. از طريق همان بچههاي تبليغات جبهههاي جنگ قرارگاه خاتم به فاو رفتم. در فاو هم يك روز در ميان سهميه شيميايي داشتيم. تأكيد كرده بودند هر كس با خودش ماسك و فيلتر اضافه نبرد، آمدنش به آنجا حرام است. گفته بودند سلاح نبريد طوري نيست، ولي ماسك و فيلتر اضافي حتماً ببريد. با اين همه عراق شيميايي زد و فيلتر كم آورديم و دوباره مجروح شديم و ما را به اهواز آوردند ولي باز هم نگفتم چطور شده است.
چه سالي؟
سال 65. دوباره تيپي تشكيل شد به اسم تيپ 110 خاتمالانبيا و با آنها به منطقه مهران رفتيم. كربلاي يك كه عمليات شد، ما را به عنوان پدافندي داخل مهران بردند. در آنجا هم عراق شيميايي زد. يك پُك هم آنجا زدم و ريه آماده تركيدن شد. به تهران آمدم و به بيمارستان بقيهالله رفتم و گفتم قضيهام اين جوري است. يك سري دارو دادند و گفتند خيلي مواظب خودت باش و هر موقع سرما خوردي سريع بيا بستري شو. بعد هم ازدواج كردم و تشكيل خانواده دادم و كل قضيه مجروحيتم را فراموش كردم، ولي هنوز هم مشكل ريه دارم.
چه سالي ازدواج كرديد؟
سال 65.
زندگي شما بعد از اين رفتن و برگشتن چه تفاوتي پيدا كرد؟
خدا را بيشتر شناختم و به عظمت خدا بيشتر پي بردم و فهميدم خدا خيلي مرا دوست دارد و مرا براي موقع خاصي نگه داشته است. يك مربي بازيكنش را براي دقيقه 80، 85 نگه ميدارد كه برود و گل بزند. حس ميكنم خدا مرا براي چنين وقتي نگه داشته است. اگر آن موقع پيمانهام پر نشده بود كه از دنيا بروم، مرا براي مقطع خاصي نگه داشته است تا به درد بخورم و امتحانات بيشتري را از من بگيرد. حس ميكنم امتحاناتم از قبل سختتر شدهاند، روي اين حساب سعي ميكنم يكي يكي وابستگيهايم را به دنيا كم كنم.
با توجه به شرايط فعلي فكر كردهايد اگر با همرزمانتان شهيد ميشديد راحتتر بوديد؟ چون همه كساني كه به جبهه ميرفتند عشق شهادت داشتند.
بله، همه فكر ميكردند يا شهادت يا پيروزي. از لحاظ خودم راحت ميشدم و مسئوليتم كمتر بود و مسئوليتي كه الان به گردنم هست نبود. اما بعد خداوند مسئوليت تربيت بچههايم را به عهدهام گذاشت. با شهادت من شايد مادرم داغدار ميشد، ولي با ديدن من در اين وضعيت حالت مسكن را برايش دارم.
در دوران تحصيلتان در دانشگاه همكلاسيهايتان در رابطه با دوران جبهه رفتنتان كنجكاوي نميكردند؟
اكثراً ميپرسيدند اگر جنگ شود دوباره ميرويد يا نه؟ ميگفتم آن هدفي كه ما را به سربازي قبول كرد كه برويم از اسلام و وطنمان دفاع كنيم، هنوز تمام نشده است. هر برهه از زمان جوانان خاص خودش را دارد. فكر نكنيد جواني كه الان نشسته است و دارد با واكمن به فلان آهنگ گوش ميدهد، قلبش با وطنش نيست. مطمئن باشيد اگر شيپور جنگ نواخته شود، او نفر اول صف اعزام به جبهه است. مگر امثال ما در سالهاي 57، 58 و 59 همان جوانهايي نبوديم كه پاچه شلوارمان 50 سانت بود و خط ريشمان هم تا نزديك چانهمان بود؟ همان جوانها آمدند و از اين آب و خاك دفاع كردند و به فرمان امامشان لبيك گفتند. هر زماني رزمندههاي خاص خودش را دارد. مطمئن باشيد جواني كه نوبت رفتنش به جبهه است اجازه نميدهد من وارد صحنه شوم و ميگويد پيرمرد! تو برو بنشين. من ميروم و ميجنگم. همان چيزي كه ما به پدرانمان گفتيم. شما در خانه بنشينيد، در مسجد نگهباني بدهيد ما ميرويم و در جبهه ميجنگيم. هر زمان نيروي خاص خودش را دارد.
غير از دفاع از انقلاب و كشور چه انگيزه ديگري براي شركت در انقلاب و جنگ داشتيد؟
يك شيعه هميشه گوش به فرمان مرجع خود است كه او چه حكمي ميكند و تشخيص او چيست؟ يك روز ميگويد صلح، چشم! يك روز ميگويد جنگ، يك روز ميگويد واجب كفايي است، يك روز ميگويد همه بايد بروند. ما هم چون بچه شيعه بوديم و در يك خانواده مذهبي بزرگ شده بوديم و از همان اول در هيئتها شنيده بوديم تكليف واجب، واجب است. انقلاب كه شد، حضور پيدا كرديم. جنگ هم كه شروع شد بالطبع از اين وظيفه پيروي كرديم، يعني نگذاشتيم فرمان امام زمين بماند، چون شنيده بوديم در گذشته، چه دوران مشروطيت، چه زمان ميرزا كوچك خان و نهضت ملي از داخل شكست خورده بوديم و نميخواستيم امام تنها بماند. با اجراي فرمان امام خواستيم همراهي خود را با امام اعلام كنيم.
الان هم فرق نميكند، چون ولي فقيه نايب امام زمان(عج) است و ما به اين موضوع اعتقاد قلبي داريم، ميدانيم فرمان ولي فقيه فرمان امام زمان(عج) است. وقتي امام در روز 21 بهمن گفت در خانهها نمانيد و در خيابانها بريزيد، آيتالله طالقاني پرسيد شما به چه پشتوانهاي اين حرف را زديد؟ امام فرمود فرمان امام زمان(عج) بود. الان هم به همان صورت است. آقا بگويند برويد سوريه، يمن و عراق، داخل ايران بمانيد و خودسازي كنيد، ميگوييم چشم!
خیلی جالب بود. ممنون