از قديم گفتهاند:A good payer is master of anothers purse يعني كسي كه درمورد بازپرداخت بدهي خود خوش قول و درستكار باشد ميتواند هرموقع كه لازم شد پول قرض بگيرد. از همان زمان است كه همه به هم بدهكار شدند! بعد هم از پدر عروس رونما ميگيرند و... ببخشيد! اين هذيان گفتن آخرم در مورد عروسي، اثر تشعشعات گوشي تلفن همراه بود. آخر ميگويند تلفنهاي قاچاقي تشعشع دارد و آدم يهو تالاپي.... البته گفته باشم كه مشكل از اولاد آدم نيست كه گوشياش قاچاقي است، مشكل از اين است كه 90 درصد گوشيهاي داخل مغازهها قاچاق است! برگرديم سر بدهي. اينجا تا دلتان بخواهد دور برگردان زدهايم تا هر موقع دلمان خواست برگرديم. داشتم از رونما ميگفتم! بانك مركزي با انتشار خلاصه داراييها و بدهيهاي بانكها و مؤسسات اعتباري غيربانكي در پايان اسفند، از جزئيات نهايي متغيرهاي پولي در سال 93 رونمايي كرده و منتظر شاباش، لنگ در هوا مانده است! بله! مجموع بدهي بخش دولتي به بانكها در پايان سال گذشته با ۳۷ درصد رشد به ۱۰۴ هزار و ۳۴ ميليارد تومان رسيد و بدهي بانكها به بانك مركزي با 4/42 درصد افزايش ۸۵ هزار و ۸۰۴ ميليارد تومان محاسبه شده است.
اولاد آدم ميداند كه بدهي مال مرد است. اصلاً ميداند پول را از هر دست كه بدهي از همان دست ميگيري. اما اين موضوع به اولاد آدم چه ربط دارد كه دولت چرا اينطوري ميكند و آنطوري نميكند؟ خر خيليها از كرگي دم نداشته كه نداشته، آنوقت اولاد آدم خودش را بيندازد كه چه؟ عجيبن غريبا...
آهان! اينجا يك دور برگردان خوب هست! ببينيد چه ميكند اولاد آدم! داشتم از دم ميگفتم يا خر؟ چه فرق ميكند!.... پدر پدر بزرگ اولاد آدم، 100 سال پيش خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را دست در دُم خر زده قُوَت كرد. دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه «تاوان بده!»
پدر پدر بزرگ اولاد آدم به قصد فرار به كوچهاي دويد، بنبست يافت. خود را به خانهاي درافكند. زني آن جا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت. صاحبخانه نيز با صاحب خر هم آواز شد. پدر پدر بزرگ اولاد آدم گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچهاي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايه ديوار خوابانده بود؛ پدر پدر بزرگ اولاد آدم بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد.
پدر مُرده نيز به صاحبخانه و صاحب خر پيوست !
پدر پدر بزرگ اولاد آدم، بستوه از اين همه، خود را به خانه وكيلي يا وزيري (چه فرق ميكرد 100 سال پيش!) افكند كه «دخيلم!» فرد مذكور در آن ساعت با واردكننده موبايل قاچاق (نسل ماقبل اول ) در حال مباحث كارشناسي و گزينههاي رو و زير ميزي بود. چون رازش فاش ديد، چاره رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.
جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمدهام.
فرد مذكور گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرود آيي، چنان كه يك نيمه جانش را بستاني !
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) اين مرد كرد تا كودك از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش !مردك فغان برآورد و با امير جدال ميكرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.
امير آواز داد: هي! بايست كه اكنون نوبت توست !صاحب خر هم چنان كه ميدويد فرياد كرد: مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا از كرگي دُم نبوده است....
اولاد آدم از همين داستان به بعد بود كه پدر پدر بزرگ اولاد آدم افتخار كرده و از نوشتن مطالبش به صورت مستقيم پرهيز كرد. مگر اولاد آدم تاكسي است كه....