كوتهنظرانه است اگر بخواهيم انسان را بدون توجه به سير تاريخي و زمينه اجتماعي به بررسي بگذاريم. هرچند شايد اين قول ما هم مورد انتقاد قرار بگيرد، چراكه بيشك در آزمايشگاههاي امروزي ذهن، فارغ از هر بررسي تاريخي، عملكرد ذهني را مورد كنكاش قرار ميدهند و جوابهايي را مييابند كه آنها را يگانه تحليل از عملكرد ما ميپندارند ولي همين نوع از تحليل هم نميتواند در عرصه بزرگ و پيچيده جهاني، نقش زمينههاي پيراموني را بر رفتار انسان انكار كند و حتي دگرگوني در امر تصميمسازي را ناديده بگيرد ولي آنچه كه يقين ميشمارد وجود اصول يگانه حاكمي بر عملكرد انساني است، حال ما فارغ از اين نوع كنكاش آزمايشگاهي با نگاهي بر سير تغييرات اجتماعي و اقتصادي انسان به خصوص در مغربزمين، چگونگي شكلگيري و فراز و نشيبهاي ذهنيتها و عملكرد را به طور مختصر بررسي ميكنيم.
اقتصاد قرون وسطي در سايه تفكرات اسكولاستيك
جامعه در آن دوره به طبقات مختلف تقسيم شده بود. ثروت و فقر را امري الهي ميدانستند و كمتر در تلاش براي بر هم زدن آن بر ميآمدند كه تحت تأثير مستقيم كليسا و آموزههاي آن به اين نوع تفكر مجهز شده بودند. يكي از كساني كه تأثير عمدهاي بر انديشه آن دوره وپس از آن داشت «توماس اكويناس» قديس است كه در حدود قرن 13 ميزيست و نماينده تفكر «اسكولاستيك» يا همان مدرسي بود. تفكر مدرسي آميزهاي از تعليمات مسيح و فلسفه يوناني، بخصوص ارسطو را ترويج ميداد و در حوزههاي علميه مربوط به كليسا به طور خاص دنبال ميشد، در رابطه با مسائل اقتصادي كمابيش نظرات ارسطو را دنبال ميكردند و از طرفي ربا را حرام ميدانستد هرچند براي تأخير در بازپرداخت دِين آن را مجاز ميدانستند كه به گونهاي اين شيوه در به رسميت شناختن بهره در دورههاي بعد نقش ويژهاي را ايفا كرد. در كل نقش مكتب اسكولاستيك در بهوجود آمدن بسياري مسائل قرنهاي بعد از خود عمده و مهم است در چگونگي قيمتگذاري و نظام بازار و منبع ارزش و تقسيم منابع به شيوه عادلانه و ديگر موضوعات اساسي اقتصادي كه امروزه نيز شاهد بحث بر سر آنها هستيم.
تمام اين موارد شامل وجه غالب جوامع غربي آن زمان ميشود. هر چند از نظر ما تجارت و صنعتگري در تمام اين دورهها وجود داشته و در جاي خود در نگرشي سيستمي در كنار ديگر وجوه اين جوامع جاي بررسي و تحقيق دارد ولي به طور خاص بهوجود آمدن نظام سرمايهداري را از قرن سيزدهم دانستهاند، به گونهاي كه سرچشمههاي آن را در نظام فئودالي آن روزگار بايد جستوجو كرد و البته بايد به عنوان حركتي تدريجي كه ريشه در چگونگي نظام اجتماعي و اقتصادي و حكومت كليساي قرون وسطي دارد به آن نگاه شود. فرايندي تدريجي كه فقط تغيير شكل داده و عموميت مييابد و در انديشه متفكران بازنمود پيدا ميكند و به صورت تئوريك به آن پرداخته ميشود.
همانطور كه ميدانيم از سوي ديگر تحول مهمي كه در اواخر قرون وسطي رخ ميدهد رنسانس (نوزايي) ميباشد كه به عنوان حركتي فرهنگي عقيدتي و در ادامه به همه وجوه ديگر تسري مييابد. شايد نشان دادن نقطه آغازين اين رويداد دشوار باشد ولي انديشههاي «پيتراك» در قرن 14 نقطه عطفي است كه بعدها در انديشه لوتر و كالوين فراگير ميشود و جنبه عموميتري مييابد.
محورهاي نوزايي را افكاري همچون اومانيسم «انسانگرايي» تشكيل ميدهد كه خود در مقابل انديشه جمعگراي قرون وسطي و مكتب اسكولاستيك و كليسا قرار ميگيرد. «انسانگرايي» به همراه «فردگرايي» دوگانهاي را تشكيل ميدهند كه نتيجه آن محوريت انسان در تشخيص تمامي مصالح خود و كنار نهادن نقش «خالق» در تدبير جهان است. يكي ديگر از محورهاي مطروحه، اصلاحات ديني (دئيسم) است كه باورها و اعتقادات پيش از خود را به چالش كشيد و به واگذاري جهان به آدميان پس از خلق آن اشاره دارد. مورد ديگر زمينههايي بود كه در قرون بعد باعث شكلگيري علم اقتصاد شد، هر چند همانطور كه متذكر شديم اين حركت به صورت يك اتفاق دفعي عارض نشد و از دل تاريخ و تحولات و نوع خاص سيستم آن روز بيرون آمد ولي تأثيرات مهمي در ساخت سابق جامعه آن روز داشت.
پديدار شدن انگيزههاي اقتصادي در آموزههاي مدرن
آنطور كه بازگو شد روحيه و انگيزههاي اقتصادي آن روز كه تحت تأثير مستقيم كليسا بود رفته رفته به شكلي ديگر تغيير يافت. تجارت دريايي كه رونق خوبي در آن زمان يافته بود كه به گفته بعضي، طلايه نظام سرمايهداري و مرحلهاي از آن بود را تقويت ميكرد و سهل شدن روابط و البته بده بستان اقتصادي بر شدت منفعتطلبي و طريقههاي مبادله و انباشت سود و سرمايه كه پيش از آن منع ميگرديد، افزود. گفتن اين نكته مهم است كه انديشه اقتصادي مكتب اسكولاستيك هر چند بهطور صريح به اين دوره منتقل نشد ولي رگههايي از آن به صورت آشكاري ديده ميشد و اين خود گوياي عدم انفصال تحولات آن زمان نسبت به همديگر دارد. شايد در اكثر كتب موجود، انقلاب لوتر و در ادامه بسط و گسترش آن توسط كالوين را سرآغاز ترويج روحيه سودگرايي و منفعتطلبي و كار دنيوي بدانند كه البته بيشتر بر نظريه و بر تحت همين عنوان استوار است ولي به نظر اين آموزهها از درون نظام فئودالي و عقايد رايج آن زمان سر بيرون ميآورد. حال يا از طريق تغضب و مخالفت با افكار گذشته يا در تأييد و قوت آن افكار. هر چند بيراه نيست كه آموزههاي پروتستاني لوتر و كالوين را مروج اين نوع از سودگرايي و تحصيل ماديات بدانيم و انقلابي مذهبي را دخيلي بر قوت بخشيدن اين افكار بدانيم ولي از طرفي تنها دليل آن را اين پديده دانستن و حتي اينگونه پنداشتن كه شكلگيري سرمايهداري غربي، فقط عجين با اخلاقي پروتستاني ميباشد به بيراهه رفتن است.
نفس انسان نوعاً داراي تمايلاتي براي كسب منفعت است كه در دورههاي تاريخي مختلف بر حسب آموزههاي مختلف اين تمايلات تقويت يا سركوب ميشوند، يا به وسيله آيينهاي اخلاقي مناسب تنظيم ميشوند، در هرروي پس گذر از اين سدهها و با بهوجود آمدن انقلابهاي علمي و اختراعات علمي چهره سرمايهداري در اروپا تغييراتي ميكند ولي بهنظر روحيه دنبال كردن سود و منفعت شخصي از راه عقلاني و انسانگرايي و اصالت فرد و مالكيت و ارزش در اين سدهها همچنان بر همان پايههاي اوليه سرمايهداري تقويت شده و مدام پرورده شده در قرنهاي 16 و 17 و18 با نظريات انديشمنداني همچون هابز، لاك، روسو، هيوم و سرانجام اسميت عرصه براي مدون شدن و تئوريزه شدن اين پايههاي اقتصادي در مكتب كلاسيك اسميت مهيا ميشود، اسميت را بيش از آنكه استادي و متفكري بزرگ بدانيم بايد در زمره انساني كه به خوبي انديشههاي پيشينيان خود را در زمينههاي مسائل پايهاي اخلاق و اقتصاد جمعآوري كرده و با اضافه كردن نظريات خود به شكلي منظم درآورده است برشمريم.
در انديشه انديشمنداني همچون بنتام لذت و درد و معيار حداكثر فايده جمع، اصل عدالت شناخته ميشود. اينان تحت تأثير پيشينيان به اين نتيجه رسيدهاند و سودگرايي را در قالب افراطي آن اصل جدا نشدني انسان برشمردهاند البته فايدهگرايي در انديشه استوارت ميل به بلوغ خود ميرسد و جان لاك نيز با وصف وضع طبيعي و سخن از نياز انسان براي زنده ماندن، دنبال كردن منفعت شخصي را توسط وي امري طبيعي ميداند كه در ادامه آن مالكيت و ورود به جامعه مدني بر اساس قرارداد اجتماعي تعريف ميشود، از اين رو پايههاي فكري اقتصاد ليبرال بر همين گفتهها شكل گرفت.
ليبراليسم اقتصادي كه پايهگذار آن را اسميت ميدانند بر اصالت فرد، آزاديهاي فردي براي حصول مايحتاج به وسيله كار و البته مالكيت بر كار خود و دنبال كردن نفع شخصي به عنوان تنها عنصر اخلاقي تصميمگيري تعريف شده است.
تأثير سودانگاري بر شكلگيري نهاد اقتصادي غرب
تأثيرات نهادي بر انديشه و عملكرد انساني و متقابلاً اثر انديشه بر شكلگيري نهادها و سازمانهاي اقتصادي سخني به دور از واقعيت نيست. ولي جهت عليت را چگونه تعيين كردن و اينكه آيا تمامي فعل و انفعالات رخ داده همانهايي هستند كه ما آنها را درك ميكنيم جاي شك دارد. از اين جهت و با تسامح ميتوان نقش عمده سودانگاري و منفعتطلبي شخصي را در بهوجود آمدن نهادهاي اقتصادي مشاهده كرد، به عبارت ديگر وقتي بشر حول اصولي خاص جمع ميشود تمامي تلاش خود را در آن راستا انجام ميدهد و در راستاي آن جامعهاي برآمده از آن انديشهها هم بهوجود ميآيد از طرفي در دل جامعهاي با ساختار خاص، زاينده انديشهاي خاص ميشود، بهوجود آمدن سيستم رقابتي و سرمايهداري تجاري خود نيازهايي را بهوجود آورد كه در راستاي آن نهادهاي مالي و تجاري بهوجود آمد از طرفي نظريه ارزش و بهوجود آمدن پوهاي اعتباري و از طرفي بانكها و دلالها ريشه در جريان سودطلبي شخصي بيقيدي دارد. يكي از عمده نمودهاي اينگونه افكار نقش كليسا در امانتداري و بانكداري قديمي در راستاي زراندوزي و ثروتاندوزي در اين دورهها ميباشد.
برافروخته شدن مشعل چنين انديشههايي و در پي آن روح حاكم بر جامعه و پس از آن در نمودهاي صنعتي خود خصوصاً دليلي بر افزايش فاصله طبقاتي و ثروتاندوزي در دستان افرادي خاص و بهوجود آمدن نهاد مالي و تجاري و صنعتي خاص در اين راستا شد البته اين پديده در قرن بيستم با شدت بيشتري دنبال شد، امروزه عقلانيت اقتصادي با الهام از گذشته در ساحت فردي و دنبال كردن نوع خاصي از سودانگاري تعريف و هر عملي در اين چارچوب دنبال ميشود، نظام پولي و مالي جهان در كنار نظام توليد و توزيع جهاني بر تكثر ثروتاندوزي بنا شده است. هژموني بزرگي كه امروزه شاهد آن هستيم ريشه در انديشه بشر در انحصارگري شخصي و نظام اخلاقي خاص مغرب زمين دارد.
زراندوزي و توجه به ماديات در اسلام و تعارض آن با سرمايهداري ليبرالي
دين اسلام به عنوان راهي با آموزههاي الهي و غير دنيوي، داراي مترقيترين نظرات در باب كار و ارزش مادي در كنار توجه به آخرت ميباشد. با توجه به احاديث و سيره عملي رهبران ديني ميتوانيم به پارهاي از اين موارد پي ببريم، امام علي (ع) به كار و تلاش و آباد كردن دنيا در كنار توجه به آخرت توجه زيادي داشتند. همواره كار را بزرگترين عبادتها ميشمردند و براي رسيدگي به امور تجار و بازاريان همت ميگماردند.
در مقام مقايسه با انديشه ليبرالي غرب ميتوان به صورت موردي به بررسي نشست. در ساحت الهي ميتوان تفاوت را در اعتقاد با رجعت به سوي پروردگار جهان و اعتباري بودن مالكيت انسان در مقابل مالكيت حقيقي خداوند ديد، هر چند انگيزههاي مادي در اسلام نفي نميشود ولي سفارش اكيد و رسيدن به مقام بالاتر در انفاق و وسيله قرار دادن دنيا نهفته است.
در حقيقت به هيچ وجه نميتوان روحيه حاكم بر نظام اسلامي را ضد مادي و بر خلاف ماديات دانست، اسلام دنيا را مانند گذرگاهي براي رسيدن به آخرت نشان ميدهد در عين حالي كه براي گذشتن از اين گذرگاه سفارش اكيد بر زندگي شايسته و استفاده از مواهب دنيوي دارد.
دين اسلام بسيار از فقر و نداري دوري ميجويد و در پاسخ به آنها كه شرايط را براي كار مناسب نميدانند امر به مهاجرت در زمين ميكند پس با توجه به تمامي شواهد هر گز دين اسلام مغايرتي با كار و تلاش و غناي دنيوي ندارد.
اسلام با محترم شمردن مالكيت فردي و ماحصل كار افراد، قدمي در جهت حفظ آنچه به وسيله فرد به دست ميآيد برداشته ولي اين مالكيت بسان نظام ليبرالي در شكل افراطي خود تعريف نشده بلكه در راستاي آن نقش بخش عمومي و مالكيت حاكم اسلامي در نظر گرفته شده است تا وسيله براي بازتوزيع و عدالتگستري مهيا باشد. مهمترين بحث اسلام در مورد سودگرايي و تكثر مال و مصرف به جنبههاي ارشادي و اخلاقي آن مربوط ميشود كه البته در پارهاي از موارد به حرمت بعضي چيزها مثل ربا، اسراف، تبذير و ديگر اعمالي كه منافع جمع را از طرفي تهديد ميكند رأي داده است.
* دانشجوي كارشناسي ارشد اقتصاد دانشگاه تهران
منابع
1) تفضلي، فريدون، تاريخ عقايد اقتصادي
2) دادگر، يدالله، تاريخ تحولات انديشه اقتصادي
3) سبحاني، حسن، گستره اقتصاد اسلامي
4) شومپيتر، جوزف، تاريخ تحليل اقتصادي
5) وبر، ماكس، اخلاق پروتستاني، روحيه سرمايهداري