
به گزارش خبرنگار ما، اين پرونده روز شنبه 5 ارديبهشت ماه امسال با شكايت مردي درباره گم شدن برادرش به جريان افتاد. شاكي گفت: من مقيم كشور دانمارك هستم اما برادرم بابك همراه پريسا، دختر خواندهاش در تهران زندگي ميكند. چند روز قبل كه به تهران آمدم از خواهرم كه او هم در تهران زندگي ميكند سراغ بابك را گرفتم. خواهرم گفت كه دو سال است از برادرمان خبر ندارد. بعد از تحقيق، توانستم خانه برادرم را در تهراننو پيدا كنم اما همسايهها گفتند كه برادرم به طور ناگهاني خانهاش را تغيير داده است.
ادامه تحقيقات به دستور بازپرس منافيآذر
پس از طرح شكايت، پرونده به دستور قاضي منافي آذر، بازپرس ويژه قتل پايتخت در اختيار كارآگاهان مبارزه با آدمربايي پليس آگاهي تهران قرار گرفت. تحقيقات نشان داد بعد از ناپديد شدن بابك، اما حقوق بازنشستگياش برداشت ميشود. در بررسيهاي بيشتر مشخص شد پريسا بعد از حادثه با مردي به نام شايان ازدواج كرده و با پول فروش خانه پدر خوانده، ويلايي در شهرستان چمستان خريده است. بعد از آن بود كه فرضيه دست داشتن پريسا در گم شدن پدر خواندهاش براي مأموران پليس قوت گرفت و پريسا و شوهرش به عنوان مظنونان اصلي شناسايي و بازداشت شدند. دو متهم بعد از انتقال به تهران ابتدا از سرنوشت بابك اظهار بياطلاعي كردند اما وقتي با مدارك روبهرو شدند به قتل بابك اعتراف كردند.
دانشجوي دكتري
شايان صبح ديروز مقابل قاضي منافيآذر با اظهار پشيماني گفت: من دانشجوي دكتري رشته تاريخ هستم و در حال ارائه پايان نامهام در يكي از دانشگاههاي معتبر تهران هستم. من علاوه بر دكتري تاريخ در دو رشته مهندسي از دانشگاه مدرك دارم و در موسيقي، نقاشي و خطاطي هم در سطح استادي مهارت دارم. وي در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت: من دوست بابك بودم و هفتهاي سه بار به سواركاري ميرفتيم و هرگز فكر نميكردم كه روزي مرتكب قتل شوم.
درباره آشنايي با پريسا
وي درباره آشنايي با دختر جوان گفت: من كارگاه بلورسازي در پاكدشت داشتم و كارگران زيادي براي من كار ميكردند. علاوه بر اين به چند شركت از جمله شركت گردشگري هم مشاوره ميدادم تا اينكه چند ماه قبل از حادثه پريسا براي كار به شركت گردشگري آمد و اين سرآغاز آشنايي من و پريسا بود. ما به يكديگر علاقه پيدا كرديم و قرار شد با هم ازدواج كنيم. پريسا مرا به پدرخواندهاش معرفي كرد و با هم دوست شديم به طوري كه هميشه سه نفري به تفريح ميرفتيم و بابك خيلي با من احساس نزديكي ميكرد. در رفتوآمدهايي كه داشتم متوجه شدم بابك مرد بداخلاقي است و گاهي اوقات پريسا را كتك ميزند.
آن روز شوم
وي در شرح روز حادثه گفت: آن روز پريسا با من تماس گرفت و گفت كه پدرش او را كتك زده است. آن روز در خانه آنها رفتم و پريسا را سوار خودروام كردم و با هم در خيابان دور زديم. پريسا را نصيحت كردم تا با پدرش مدارا كند. به او گفتم كه به زودي ازدواج ميكنيم. پس از اين او به خانهشان رفت و قرار شد دقايقي بعد هم من به خانهشان بروم و با بابك حرف بزنم. پريسا رفت و من پشت سرش رفتم كه متوجه داد و فرياد آنها از داخل خانه شدم. فهميدم كه پدرش او را كتك ميزند. آنقدر در زدم كه پدرش در را باز كرد. كمي با بابك حرف زدم كه دوباره او به دختر خواندهاش حمله كرد و گلوي او را گرفت. او مرد قوي هيكلي بود و من هر چقدر تلاش كردم نتواستم او را خلاص كنم كه بابك با يكي از دستانش سيلي به من زد. خيلي عصباني شدم و گلداني را كه كنار دستم بود، محكم به سرش كوبيدم. او غرق در خون افتاد و پريسا هم بيهوش بود. بابك لحظاتي بعد شروع به داد و فرياد كرد كه با دستم دهانش را گرفتم تا صدايش را همسايهها نشوند اما ثانيههايي بعد فهميدم كه تمام كرده است.
سرنوشت جسد
وي ادامه داد: پس از اين نامزدم را به هوش آوردم و به او گفتم كه چه اتفاق ناگواري افتاده است. پريسا را به خانه يكي از دوستانش بردم و جسد را داخل بشكهاي گذاشتم و به كارگاهم منتقل كردم. بعد هم داخلش اسيد ريختم و آن را در رودخانه فصلي رها كردم.
متهم در پاسخ به سؤال خبرنگار ما كه آيا بابك را به خاطر تصاحب اموالش به قتل رساندي، گفت: من وضع مالي خوبي داشتم و نيازي به اموال او نداشتم و بعد از حادثه هم اموال او دست من نبود. وي در پاسخ به اينكه چرا بعد از حادثه خودت را معرفي نكردي، گفت: فقط از ترس خودم را معرفي نكردم وگرنه پريسا در اين دو سال شاهد است كه عذاب وجدان مرا رها نكرد و حتي يك شب درست نخوابيدم و يك لحظه حال درستي نداشتم.
پريسا هم در بازجوييها حرفهاي شوهرش را تأييد كرد. تحقيقات از دو متهم به دستور قاضي منافي آذر از سوي مأموران پليس ادامه دارد.
گفتوگو با پريسا از چند سالگي بابك شما را به دختر خواندگي قبول كرد؟
يك ساله بودم كه از اداره بهزيستي مرا تحويل گرفتند.
مادر خواندهات كجاست؟
پدر خواندهام خيلي بداخلاق بود به همين خاطر مادرم از او جدا شد.
موضوع بداخلاقي پدرت را به كسي هم گفته بودي؟
بله به دو عمويم كه در خارج از ايران هستند و حتي به اداره بهزيستي هم گفته بودم.
چي شد؟
هيچي. بيشتر به خانه دوستانم ميرفتم اما پدرم تنها بود و گاهي روزها به خانهمان ميآمدم تا براي او غذا درست كنم و خانه را تميز كنم. روز حادثه هم بعد از دو هفته به خانه آمدم تا غذا درست كنم و بروم كه اين اتفاق افتاد.
آيا او مستحق مرگ بود؟
نه، اما اين يك اتفاق بود. شوهرم مرد بيآزاري است. اصلاً اهل دعوا و درگيري نيست. روز حادثه او براي اينكه مرا از زير دستان پدرم نجات دهد، او را با گلدان زد كه اين اتفاق ناگوار افتاد.
پس چرا اموالش را فروختي؟
خانهمان آسانسور نداشت به همين خاطر پدرم به من وكالت داد و در عوض 300 ميليون تومان سفته گرفت تا خانه را بفروشم و براي او خانه ديگري بخرم، در عوض، جهيزيه بدهد.
چند فروختي؟
270 ميليون تومان فروختم كه با آن خودرو و ويلايي در چمستان خريدم.
به شوهرت پول ندادي؟
فقط 50 ميليون به او قرض دادم تا در كارخانهاش سرمايه گذاري كند.
چرا به پليس خبر ندادي؟
خيلي ترسيده بودم چون من غير از شوهرم هيچ كس ديگري ندارم.
از خانواده پدر خواندهات چه درخواستي داري؟
ميدانم كه مرتكب اشتباه بزرگي شديم. اما واقعاً اين حادثه اتفاقي بود و شوهرم به خاطر من مرتكب اين حادثه شد. درخواست دارم كه ما را ببخشند.