کد خبر: 723795
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۴:۲۱
زهرا شكوهي‌طرقي

 

دوتا چشم داشتم دوتا ديگه قرض كردم كه برگه امتحانيم رو براي آخرين بار چك كنم. بعد از اينكه خيالم راحت شد بلند شدم و برگه‌ام رو تحويل مراقب دادم. توي حياط همهمه‌اي بود، بچه‌ها دورهم جمع شده بودند و از برنامه‌هاشون براي تابستون صحبت مي‌كردند. صداي دوستم فرزاد به گوشم رسيد كه مي‌گفت من فقط مي‌خوام پاي بازي‌هاي كامپيوتري خوش بگذرونم، كه يه دفعه همه ساكت شدند. اون كه توقع تشويق از طرف بچه‌ها رو داشت با سكوت اونها شوكه شد، شونه‌هاشو بالا انداخت و گفت: «خب خسته شدم، 9 ماهه دارم ميام مدرسه و درس مي‌خونم.»

بچه‌ها كه معلوم بود از برنامه فرزاد خوششون نيومده، يكي يكي خداحافظي كردند و رفتند. من و فرزاد هم به راه افتاديم. همين كه چند قدمي رفتيم چشمم به تابلويي افتاد كه مربوط به فرهنگسراي محله‌مان بود. روي تابلو انواع كلاس‌هاي ورزشي، علمي، سرگرمي و حتي اردوهاي تفريحي آموزشي اطلاع‌رساني شده بود. من كه مي‌دونستم فرزاد شنا كردن رو خيلي دوست داره بلند گفتم: «نگاه كن فرزاد كلاس شنا هم داره، راستي مگه تو شنا دوست نداري؟» فرزاد جواب داد: «خب معلومه من عاشق شنا كردنم.» گفتم: «خب اگه امسال تابستون توي كلاس شنا ثبت نام و توي اين رشته پيشرفت كني لذت نمي‌بري و به تو خوش نمي‌گذره؟» فرزاد كه متوجه منظور من شده بود گفت: «حالا شنا آره، ولي بقيه كلاس‌ها خسته كننده‌س.»

چندتا از كلاس‌هاي تابلو فرهنگسرارو كه مرور كردم به كلاس نجوم رسيدم، بلند گفتم: «آخ جون كلاس نجوم!» فرزاد همين كه داشت به كلاس‌ها نگاه مي‌كرد گفت: «علي منم مي‌تونم همراهت توي اين كلاس ثبت نام كنم؟» گفتم: «خب معلومه». فرزاد كه به هيجان اومده بود گفت: «تا شروع كلاس‌ها مي‌تونيم چند روزي استراحت كنيم.» اين بار فرزاد جلوي من پريد و گفت: «پسر تو خيلي با‌برنامه هستي!» گفتم: فرزاد‌جان اوقات فراغت هم مثل نعمت‌هاي ديگه‌س، مگه نشنيدي يكي از سؤال‌هايي كه روز قيامت از ما مي‌پرسن اينه كه وقتمونو چه جوري گذرونديم؟»

من كه ديدم فرزاد گوش تيز كرده، حرف‌هاي قشنگي كه پدرم هميشه بهم ميگه و حفظ‌شون كردم رو عيناً گفتم: «فرزاد‌جون ما توي دوره‌اي زندگي مي‌كنيم كه همه چيز به سرعت برق و باد مي‌گذره و اگه از مراحل زندگي جا بمونيم جبرانش براي ما سخت مي‌شه. البته نه اينكه بايد هميشه درس بخونيم، اما بايد براي يادگيري و تفريح برنامه داشته باشيم.»

بعد ادامه دادم: «راستي من توي خونه كتاب‌هاي جالبي دارم كه شب‌ها قبل از خواب چند صفحه مي‌خونم تا خوابم مي‌بره. با همه اينا چون روزهاي تابستون وقت زيادي دارم حتي به مادرم توي كارهاي خونه كمك مي‌كنم.»

همينطور كه من داشتم ادامه مي‌دادم، فرزاد يكدفعه پريد وسط حرفم و گفت: «من باورم نمي‌شه توي تعطيلات تابستون درس نخوني.»

گفتم: «اتفاقاً درست حدس زدي، من چون توي درس رياضي مشكل دارم تابستونا رياضي سال بعد رو مرور مي‌كنم و مشكلاتم رو از بقيه مي‌پرسم تا بعداً به مشكل بر‌نخورم.»

فرزاد با خنده گفت: «من فردا ميام پارك سركوچه كه با هم يه فكر درست و درمون براي تابستون بكنيم.» منم با خوشحالي گفتم: «البته يادت باشه يه دفترچه يادداشت هم براي خاطراتت تهيه كني، چون خيلي لذت داره آخر تابستون خاطراتت رو بخوني و از اون‌ها لذت ببري.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها