کد خبر: 718816
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۱۵:۵۸
نگاهي به كتاب «شهيد سالاري به روايت مادر» از مجموعه مادران
مرور زندگي شهيد سيدداود سالاري، كتاب ديگري از مجموعه مادران روايت فتح است كه انتشارات روايت فتح به تازگي منتشر كرده است و زندگي شهيدان – در اصل زندگي مادران شهدا- را در مجموعه‌اي جمع‌وجور و خواندني به مخاطب ارائه مي‌دهد.
احمد محمدتبريزي

كتاب زندگي شهيد سالاري به قلم روان سارا صفالو نگاشته شده و بيشتر از اينكه دربرگيرنده زندگي شهيد باشد، سرگذشت مادر شهيد را در برمي‌گيرد. اين كتاب در مقايسه با ديگر كتاب‌هاي اين مجموعه بيشتر حجم خود را به زندگي مادر شهيد اختصاص داده و در يك سوم پاياني كتاب است كه تازه با محمدرضا و اتفاقاتي كه بر او رفته، آشنا مي‌شويم.

البته اين شيوه روايت كه سبكي نو در ادبيات دفاع مقدس به شمار مي‌رود، ويژگي‌هاي مثبت و خاص خودش را دارد. خواندن داستان زندگي مادراني كه فرزندان پاكشان از دامن آنها به جبهه رفته‌اند به خودي خود آنقدر جذابيت دارد تا خواننده را همراهش كند. مخاطب با مطالعه اين كتاب با سبك زندگي مادراني در دوره‌اي خاص از تاريخ ايران آشنا مي‌شود و مي‌فهمد اين مادران چگونه زيست مي‌كرده‌اند كه فرزنداني اينگونه پاك و شجاع تربيت كرده‌اند.

كتاب‌هاي مجموعه‌اي روايت فتح اين خوبي را دارد كه با رعايت ايجاز و جلوگيري از طولاني‌نويسي و اضافه‌گويي اصل مطلب را با ذكر جزئيات مي‌گويد. رعايت همين اصل مهم در كتاب هم باعث مي‌شود تا جذابيت اثر حفظ شود و هم خواندن كتاب وقت زيادي از مخاطب نگيرد و او در يك مدت زماني كوتاه، با كتاب همراه شود. اين كتاب تلاشي است موفق براي آشنايي با شهيداني كه كمتر نامي از آنها برده شده و كمتر درباره‌شان مطالبي گفته شده است و حالا از طريق كتاب و مادرانشان به دنياي اين شهيدان سفر مي‌كنيم.

در كتاب «شهيد سالاري به روايت مادر» ما با زني از بستگان امام خميني آشنا مي‌شويم كه با ذكر جزئياتي خواندني از زندگي‌اش، لذت خواندن كتاب را دو چندان كرده است. اين مادر شهيد با آگاهي كاملي از ويژگي‌هاي رفتاري و شخصيتي خود، فقط به تعريف و تمجيد از خود نپرداخته بلكه بعضي از كارهايش مثل وسواسي بودن در برهه‌اي از زندگي‌اش را آورده و آن را توضيح داده است. اين حس صادقانه از جانب روايت‌كننده و انتقال درست آن توسط نويسنده كتاب را از يكنواختي درآورده و خواننده را با شخصيتي روبه‌رو مي‌كند كه بسيار دست‌يافتني است و همانند خودش يك انسان با ويژگي‌هاي خوب و بد است: «اگر روزي 10 بار لباس بچه‌ها كثيف مي‌شد و يك لك كوچك كوچك گوشه پيراهن‌شان مي‌ديدم، سريع براي شستنش به لب جوي مي‌رفتم. آنقدر وسواسي شده بودم كه تك تك قاشق‌ها را بعد از شستن در جوي، داخل حوله مي‌پيچيدم تا در راه برگشت، گرد و خاك رويشان ننشيند.»

سيد داود در شب 20 آذر 1343 متولد مي‌شود و كتاب را وارد فاز ديگري مي‌كند: «سيدداود بيش از همه چيز عاشق صداي اذان بود. هر روز صبح زود از بس مي‌گفت بيدار شويد و چراغ را روشن كنيد كه وقت اذانه، امان‌مان را مي‌بريد.» حضور سيدداود در جبهه يكي از بخش‌هاي خواندني كتاب است. صفحات مربوط به حضور داود در جبهه زياد نيست اما همان چند صفحه باعث پايان جذاب كتاب شده و دوست نداري كتاب به اين زودي تمام شود و مي‌خواهي باز هم همراه داود، روزگارش را مرور كني: «بعد از عملياتي كه بني‌صدر تداركش را ديد و چيزي جز شكست نصيب نيروهاي خودي نشد، مريض و زخمي به خانه آمد. هيچ حرفي بر زبان نياورد و فقط گفت اونقدر تشنه بوديم كه مجبور شديم چفيه‌مون رو به آب و لجن بزنيم و بمكيم.»

سيدداود در آخر در سال 61 و در جريان آزادسازي خرمشهر يكي از شهداي گمنام اين عمليات مي‌شود و مادر را چشم‌انتظار آمدنش نگه مي‌دارد. چيزي كه آرزوي شهيد بود و بارها آرزو كرده بود مثل حضرت زهرا(س) مفقود‌الاثر و گمنام شود. سيدداود به مادرش وصيت كرده بود كه اگر از دنيا رفت، به جاي خيرات، به دخترها چادر مشكي بدهند: «تا وقتي دختري پول كافي نداره، براش چادر بخر. به جاي حلوا و چلوكباب، به اين نسل چادر بده؛ يا چادر مشكي يا چادر نماز پخش كن و خيرات من رو چادر بدون.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار