
سرهنگ باز نشسته سید محمدعلی شریف النسب،از اعضاي مبارز وفعال ارتش در سال هاي منتهي به انقلاب اسلامي است.وي در گفت وشنود پيش روي شمه اي از فعاليت هاي خويش در آن سال ها را بازگو كرده است كه انتشار آن به مناسبت روز ارتش،به هنگام ومفيد به نظر مي رسد.
اميد آنكه مقبول افتد.
با تشكر از جنابعالي به لحاظ شركت در اين گفت وشنود،مناسب است كه درآغاز شرايط ارتش ايران را در سال هاي منتهي به انقلاب اسلامي تشريح بفرماييد؟بسم الله الرحمن الرحيم.بنده، حدوداً دو سال قبل از انقلاب، در شیراز در دانشکده پیاده، جنگهای پارتیزانی تدریس میکردم که شهید یوسف کلاهدوز ساعت 11 شب تلفن کرد و گفت میخواهد مرا ببیند. به خانه ما آمد و بعد از احوالپرسی گفت چه میکنی و اوضاع و احوال مملکتی را چطور میبینی؟ فهمیدم موضوع مهمی در پیش است. گفتم من در اطلاعات خدمت میکردم و بیش از شما خبر دارم و میدانم نهضت بزرگی در پیش است اما کی به سرانجام میرسد، خدا میداند. گفت باید چه کار کنیم؟ گفتم ما باید آماده باشیم و سعی کنیم در محیط کارمان از نظر تلاش و شخصیت، نمونه باشیم و در بین نظامیان دوستان خوبی پیدا کنیم که فردای انقلاب به کارمان بیایند. شهید کلاهدوز گفت شما تا امروز چه کردهای؟ به عنوان مثال گفتم وقتی وارد یکی از کلاسهایم شدم و بسم الله گفتم، از سرگرد حسنی سعدی که شاگرد ممتاز و دوسال از من ارشدتر بود درخواست کردم کلاس را اداره کند. ایشان با اصرار من پذیرفت و جلسه خیلی خوب اداره شد. در کلاس بعدی، از سرگرد علی اصغرلو که از افسران برجسته نیروهای ویژه بود کمک گرفتم. سعی میکردم به وسیله دانشجویان نخبه به کلاسم روح بدهم و با این روش توانسته بودم با دانشجویانی که دو تا پنج سال از من جلوتر بودند رابطه بسیار دوستانهای پیدا کنم. شهید کلاهدوز گفت این کارها خیلی خوب است ولی کافی نیست، باید بیشتر تلاش کنیم. کمی که گذشت، گفت یادت میآید سرهنگ نامجو، عصرهای جمعه ما را خانه سرهنگ تیمور رحیمفر دعوت میکرد؟ گفتم بله. ایشان گفت ما آن ارتباطات را ادامه داده و شاگردان (شهید) نامجو را بسیج کردهایم که اگر فردا روزی انقلاب شد، نیروهای خوبی برای اداره ارتش در اختیار داشته باشیم.
سرگرد حسنی سعدی در سالهای حساس جنگ فرمانده نیروی زمینی بود و سرگرد علی اصغرلو در اوایل دفاع مقدس در کردستان به اسارت درآمد و هنگام فرار از زندان دولتو به شهادت رسید.
از ارتباط شهید نامجو با خودتان کمی بیشتر صحبت کنید؟ايشان در ارتش ِآن روز ،چه نقش وجايگاهي داشت وچگونه فعاليت هاي انقلابي خود را پيش مي برد؟سال 1342 شهید نامجو در درجه ستوان یکمی، استاد نقشه خوانی و نقشه برداری بود. کلاسهای تئوریک ما در دانشکده افسری و گاهی هم کلاسهای عملیمان در مناطق خارج از شهر تشکیل میشد. یادم هست آن زمان وقتی شمال امیرآباد میرفتیم، منطقه پر از تپه ماهور بود. ما را از ماشینهای ارتشی پیاده میکردند و با ابزارهای مهندسی نقشهبرداری میکردیم. ایشان، از هر نظر نمونه بود. ما طی دو سه جلسه به شخصیت انسانی و اخلاقیشان پی بردیم، خارج از کلاس با هم ارتباط برقرار کردیم و وی نیز ما را به جلسات خصوصی اخلاقی و عقیدتی دعوت کرد.
ارتباط شهید نامجو با تشکیلات انقلابی و شهید کلاهدوز در ارتش چگونه بود؟شهید کلاهدوز و اقارب پرست، دو سال بعد از من یعنی سال 1344 وارد دانشکده افسری شدند. اتفاقاً من در سال سوم دانشجویی فرماندهشان بودم وآن دو نفر را با هم آشنا کردم. آقای نامجو، به من مأموریت داد تا آنان را هم با خودم به این کلاسها بیاورم. ما در کلاسهای خارج از دانشکده، به اتفاق هم شرکت میکردیم، البته افراد دیگری هم بودند. به هر حال کلاهدوز در آن شب به من گفت ارتباطها را باید گسترش دهیم. ما ارتباطات را توسعه دادیم و دوستان خوبی در ارتش و ژاندارمری پیدا کردیم و در فرصتهایی که پیش میآمد، در پوشش دیدارهای خانوادگی و دوستانه، برای آنان جلسه میگذاشتیم. من خیلی نگران بودم، چون میدانستم که اطلاعات چقدر قوی است. آن زمان نظامیان در میان دو پوسته اطلاعاتی گیرکرده بودند، یکی فشار ساواک که برای همه مردم یکسان بود، یکی هم ضد اطلاعات ارتش، که ممکن بود فرد کناریتان، از مأموران آنان باشد!
داشتید رخدادهای ارتش را در فاصله دو سال قبل از انقلاب تعریف میکردید.بله، داشتم میگفتم ارتباط تشکیلاتی ما گسترش یافته بود اما یک سال به پیروزی انقلاب با شهید اقارب پرست مراوده ما آنچنان زیاد شد که به صورت هفتگی درآمده بود. قرار شد زبان فرانسه و عربی هم بخوانیم و از نظر مطالعات اجتماعی و تخصصی در سطح ممتازی باشیم، که حتی اگر اتفاقی افتاد و همه ما را دستگیر کردند، نگویند اینها آدم های بیکارهای بودهاند. به علاوه با این کار، دست کم حرمت راه و هدفمان حفظ میشد.
تا سه سال قبل از پیروزی انقلاب شهیدان کلاهدوز و اقارب پرست در مرکز زرهی شیراز استاد بودند، من هم در مرکز پیاده، و هر سه در دو پادگان مختلف خدمت میکردیم. آن زمان یکی از دوستان شهید یوسف کلاهدوز به نام سروان صدقیانی که مسئول کارگزینی لشکر گارد بود، به او میگوید میخواهی به گارد بیاورمت؟ یوسف میگوید اجازه بده بررسی کنم. به شهید نامجو میگوید صدقیانی میخواهد مرا به گارد ببرد؛ نظرتان چیست؟ ایشان هم میگوید برو، ما در همه جا به نیروهایی مثل شما نیاز داریم. یوسف با اکراه قبول میکند. به این ترتیب ما در گارد هم نیرو داشتیم و اقارب پرست، رابط من با او شده بود . باری، شهریور 1357 شد و من و اقارب پرست به اتفاق، به دانشکده فرماندهی ستاد در تهران راه یافتیم. ما روزانه با یکدیگر در ارتباط بودیم و برای شناسایی و جذب نیروهای مومن و متعهد به انقلاب وقت میگذاشتیم. دانشکده فرماندهی ستاد، مرکز تجمع استادان و افسران نخبه ارتش بود.
قبل از اینکه تیمسار قرنی در بین انقلابیون ارتش و مردم شناخته شود، چه ذهنیتی نسبت به ایشان داشتید؟ما با ایشان خیلی کم آشنا بودیم و او را به عنوان افسری مبارز و زندان رفته و درعین حال مسلمانی فرهیخته و مردمدوست میشناختیم اما ارتباط نزدیک با ایشان نداشتیم.
این را هم میدانستیم که با علما در ارتباط است. البته دارندگان درجات بالا و قدیمیهای ارتش درباره ایشان اطلاعات بیشتری داشتند ولی برای ما جوانان بیشتر به یک اسطوره شباهت داشت. چند روز مانده به پیروزی انقلاب، ما شهید قرنی را در اقامتگاه موقت حضرت امام(ره) یعنی مدرسه علوی و رفاه دیدیم. البته نمیدانستیم میخواهد چه کند. یعنی آنقدر مدرسه علوی پر از ازدحام بود که نتوانستیم با هم ارتباطی برقرار کنیم و با برنامههای یکدیگرآشنا شویم .
از مهرماه 1357 به بعد، چندین گروه سیاسی مبارز در ارتش به شکل مخفی و زیرزمینی از حرکت انقلابی حضرت امام حمایت میکردند و به دنبال پیامها و رهنمودهای ایشان در صدد ایجاد وحدت بودند. روز عاشورا نمایندگان دو گروه انقلابی، از بین آنهایی که یک عدهشان در درجات بالا و قدیمیتر و دسته دیگر در درجات پایین و جوانتر بودند، در منزل سرهنگ فروزان در خیابان بهبودی جلسهای تشکیل دادند. حرف ما جوانترها به سرهنگ فروزان این بود که وقتی شما میگویید باید خون بدهیم و میخواهید پانصد نفر از نظامیان وفادار به انقلاب را مسلحانه در میدان انقلاب وادار به تظاهرات کنید تا نشان دهید که ارتش با مردم است و رژیم شاه هم بداند که دیگر نمی تواند به نیروهای مسلح تکیه کند، فکر خوبی است اما ممکن است پیروزی انقلاب سالها عقب بیفتد و برنامه کودتای آمریکایی ژنرال هایزر عملی شود.
سرهنگ فروزان گفت شما چه میکنید؟ گفتیم هستههای مقاومت در پادگانها تشکیل شده و دوستان ما قادرخواهند بود هرنوع اقدامی را علیه انقلاب خنثی کنند. برای حل این مشکل قرار گذاشته بودیم موضوع اختلاف نظر خود را به شکلی به رهبر معظم انقلاب(ره) منعکس کنیم و برای این کار آیت الله موسوی اردبیلی را دعوت کرده بودیم و ایشان در همان جلسه حضور داشتند.
روز عاشورا در تاریخ انقلاب و در آن ماههای آخر روز مهمی بود، چون روزی بود که حجت بر بسیاری از مردم، تمام و تردید خیلیها در باره همراهی ارتش با انقلاب به یقین تبدیل شد. از آن روز به بعد بود که موج سنگین نهضت شتاب بیشتری گرفت.
بله. در آن روز اتفاق عجیبی در ارتش رخ داد و آن تیراندازی در ناهارخوری گارد بود؛ توسط دو نفر نظامی انقلابی که یکی درجهدار و دیگری سرباز بود. البته در میان افسرانی که آنجا حضور داشتند، انسانهای خوبی هم بودند و دلشان با انقلاب بود، مانند شهید یوسف کلاهدوز که قرار بود به جلسه ما بیاید و در این حادثه حضور داشت.
از آنجاکه جلسه برای حضور نمایندگان پادگانها مهم بود، صبر کردیم تا آقای کلاهدوز نیز بیاید اما تلفنهای دوستان را هم جواب نداد و ما بدون حضور ایشان کار را شروع کردیم. آقای موسوی اردبیلی نظرات هر دو گروه را شنیدند و گفتند به ما فرصت دهید تا به نتیجه برسیم. دو سه روز بعد گفتند با طرح توسعه هستههای مقاومت در نیروهای مسلح موافقت گردیده و از آن موقع این طرح به طرح "ضد کودتا " مشهور شد. آن روزها ژنرال هایزر چندین سفر برای طراحی کودتا به ایران آمده بود و با دولت و ارتش تماسهایی برقرار کرده بود.
شما مستقیماً با آیت الله موسوی اردبیلی مرتبط بودید؟بله. علاوه بر ایشان شهیدان عزیزمان اقارب پرست، نامجو و کلاهدوز هم با بسیاری از شاخهها و شخصیتهای انقلاب در ارتباط بودند.
ارتباط شما با آیت الله موسوی اردبیلی به کجا انجامید؟چند روزی مانده به پیروزی انقلاب من و شهید اقارب پرست به اقامتگاه حضرت امام(ره) فرا خوانده شدیم و خود را به سرگرد محمدرضا رحیمی معرفی کردیم. آن زمان، نظامیان به نشانه وفاداری به مردم، نهضت و امام، اسلحه یا قطعات حساسی را که از تانک یا هلیکوپتر باز کرده بودند، میآوردند و تحویل میدادند. من و شهید اقارب پرست به جمع و جور کردن آنها کمک می کردیم. ما به آقای رحیمی گفتیم باید کاری اساسی انجام دهیم. گفت کار اساسی چیست؟ گفتیم انقلاب ارتش میخواهد، فردا هرج و مرج میشود. پایههای ارتش شاه فروریخته است، ما باید افسران مورد اعتماد را به کار بگیریم و ارتش انقلاب را سازماندهی کنیم. برای این کار افراد شاخص گروه یعنی آقایان فروزان، سلیمی، نامجو، کلاهدوز و نجفی احضار و شبانه به مدرسه علوی آمدند.
این افسران با شهید قرنی چه ارتباطی داشتند؟هنوز هیچ ارتباطی با تیمسار قرنی در میان نبود. طرح انسجام ارتش، تهیه و به حاج احمد آقای خمینی(ره) داده شد و گفتیم سلام ما را به حضرت امام(ره) برسانید و بگویید که انقلاب، بیش از هر چیز دیگری به ارتش نیاز دارد. واقعیت هم همین بود، ما کلانتری و ژاندارمری و نیروی انتظامی نیز نداشتیم، همه مراکز انتظامی و امنیتی فرو ریخته بود. به عبارت بهتر، ارتش داشت به انقلاب میپیوست و باید جمع و جور میشد. حضرت امام(ره) بعد از دیدن طرح فرمودند نماینده من آیت الله ربانی شیرازی است و ما هم با ایشان جلساتی ترتیب دادیم. ایشان هم نتیجه جلسات ما را به عرض حضرت امام(ره) میرساندند و به ما پاسخ لازم را میدادند. پس از این بود که در 21 بهمن ماه، موضوع «همبستگی ارتش با مردم» اعلام شد و یک روز بعد، انقلاب به پیروزی رسید.
ارتش، صبح 22 بهمن بود که اعلام بیطرفی کرد یا روز بیست و یکم؟ساعت 2 بعد از ظهر روز 21 بهمن، بیطرفی ارتش که در حکم همبستگی با مردم، نهضت و امام بود از رادیو پخش شد. آقای موسوی اردبیلی روز 22 بهمن ما را دیدند و پرسیدند: «شما چرا اینجا هستید؟ باید میرفتید خدمت تیمسار قرنی...» ولی ما در آن دو سه روز هرگاه سراغ تیمسار قرنی را میگرفتیم، میگفتند جلسه دارند، و میدیدیم کسانی که ستاد مشورتی ایشان را تشکیل دادهاند ـ فردی به نام سرهنگ توکلی و دوستانش ـ با انقلاب بیگانه و از توانمندی و آگاهی لازم بیبهرهاند.
یعنی اینان حتی مذهبی هم نبودند؟در آن موقع همه خود را انقلابی و مذهبی معرفی می کردند اما دستور این بود که ما فقط با تیمسار قرنی همکاری کنیم و کاری به آنها نداشته باشیم، خوشبختانه طرحمان را به حضرت امام(ره) داده بودیم و از پشتیبانی کامل برخوردار بودیم .
تیمسار قرنی آدم بزرگی بوده که دو دهه قبل از انقلاب، رئیس رکن دو ارتش شاهنشاهی بوده است. هم مذهبی بوده و هم انقلابی. شما در آن زمان چه کسی را به عنون الگوی خود انتخاب کرده بودید؟در مدیریت و سازماندهی استادمان نامجو را به عنوان الگو انتخاب کرده بودیم اما از نظر فکری بیشتر تحت تأثیر سرگرد محمدرضا رحیمی بودیم. او انسانی دانشمند و قرآنشناس و زندان رفته بود که با روحانیت و سران انقلاب آشنایی نزدیک داشت. بعد از اینکه آقای موسوی اردبیلی ما را به شهید قرنی ارجاع دادند هنوز نمیدانستیم که ایشان رئیس ستاد ارتش شده است. گفتند تیمسار قرنی میخواهد حرکت کند، خودتان را به ایشان معرفی کنید.خلاصه شرايط پرنشاط وپر جنب وجوشي در آن روزها حاكم بود.يادش به خير!