با نگاهي به تاريخ جنبشهاي دانشجويي در كشورهاي غربي و برخورد دولتها با آنها، به سادگي متوجه ميشويم در زماني كه خواستههاي جنبش دانشجويي با سياستهاي دولت در تعارض جدي باشد، برخورد قهرآميز با اين جنبشها به شدت افزايش مييابد. به عنوان مثال در دهه 60 و 70 ميلادي بعضي از جنبشهاي دانشجويي با وجود فضاي شديداً ضدكمونيستي حاكم در كشورهاي ليبرال دموكراتيك، اعتراضاتي به سياستهاي جنگطلبي (جنگ ويتنام)، امپرياليسم جهاني، سياست بازار آزاد و محافظهكاري سياسي و فرهنگي دولتها داشتند. در همين حال دولتها نظارت بسيار دقيقي بر فعاليتهاي دانشجويي به منظور جلوگيري از اشاعه ايدئولوژي كمونيسم داشتند و فضاي امنيتي و اختناقآميز سنگيني را در جامعه و به خصوص دانشگاهها و جنبشهاي دانشجويي چپگرا و ضد جنگ ايجاد كرده بودند. در ادامه براي نمونه به برخورد دولتهاي امريكا و آلمان نسبت به جنبشهاي دانشجويي اشاره مينماييم.
سياستهاي دولت امريكا در قبال جنبشهاي دانشجويي
دليل اصلي سياستهاي سركوبگرايانه دولت امريكا در برابر جنبشهاي دانشجويي تا سال 1990 بر سر مبارزه با خطر كمونيسم بود. اوج اين مبارزه در طول جنگ سرد ميان شوروي و ايالات متحده امريكا به وقوع پيوست. در همين زمان بود كه ترومن سازمان مركزي جاسوسي امريكا (CIA) را تشكيل داد. بعد از تشكيل اين سازمان دولت امريكا سياستهاي اختناقآميز خود را در قبال دانشجويان تحت عنوان مك كارتيسم (مك كارتي سناتوري بود كه اين طرح را رهبري مينمود) كه مبتني بر بسته نمودن شديد فضاي فرهنگي و سياسي كشور بود را در پيش گرفت. بنابراين سياست جديد (مك كارتيسم)، دستگيريهاي عمده فعالان چپ دانشجويي، نويسندگان و اخراج تعدادي از آنها صورت گرفت. در نتيجه اين سياستها و جو سنگين سياسي صدها نفر راهي زندان شدند و ده هزار نفر از كار بركنار شدند. پس از سقوط رژيم شوروي، از نگراني دولتمردان امريكايي درباره فعاليتهاي دانشجويان كاسته شد و فضاي دانشگاهها بازتر گرديد. اما همچنان نظارت دقيقي بر جنبشهاي دانشجويي ميشود. بنا بر شواهد بر تعداد و ماهيت خواستههاي گروههاي دانشجويي افزوده شده است اما آنها ديگر تأثيرگذاري سابق خود را بر جامعه ندارند. از مهمترين جنبشهاي دانشجويي كنوني در امريكا كمپين دانشجويان مدافع صلح است كه اعتراض شديدي نسبت به سياستهاي مداخلهگرايانه نظامي ايالات متحده دارند.
سياستهاي دولت آلمان در قبال جنبش دانشجويي
در آلمان دليل اصلي سركوب دانشجويان بازهم نگرانيها از نفوذ ماركسيسم تا سال 1990 بود. جنبش دانشجويي در آلمان جزئي از يك گروه سياسي بزرگتر به نام «مخالفين خارج از پارلمان» بود. از مهمترين عوامل مؤثر بر پيدايش اين جريان، يكي تشكيل كنگره حزب سوسيالدموكرات آلمان (SPD) در سال ۱۹۵۹ بود كه به تجديدنظر در برخي از اصول سوسياليسم انجاميد و ديگري ائتلاف بزرگ ميان دو حزب عمده سوسيالدموكرات و دموكرات مسيحي (CDU) بود كه در سال ۱۹۶۶ اتفاق افتاد. برداشتي كه گروههاي ترقيخواه از اين حوادث كردند اين بود كه پارلمان ديگر جاي آنها نيست و گروههاي مخالف واقعي بايد خود را در خارج از چارچوب حكومت رسمي قرار دهند. در همين زمان يكي از گروههاي تندروي چپ كه به فعاليتهاي مسلحانه روي آورده بود، «فراكسيون ارتش سرخ» نام داشت. به دنبال سياستهاي سركوبگرايانه دولت تعدادي از دانشجويان چپگرا از شغلهاي خود اخراج شدند و در معرض ممنوعيت استخدام قرار گرفتند. يكي از دلايل اعتراضات دانشجويان نسبت به حزب سوسياليست حاكم تصويب قانوني در مجلس بود كه بر اساس آن دولت ميتوانست در شرايط اضطراري بخشي از حقوق شهروندي افراد از جمله آزادي بيان يا حق اعتصاب را ناديده بگيرد. اين در حالي بود كه مجلس تعريف جامع و كاملي از شرايط اضطراري ارائه نكرده بود و همين مسئله باعث ميشد كه دولت بنا بر موقعيت و منافع خود از اين قانون تفسير خاص انجام دهد. بسياري از دانشجويان كه تجربه نازيسم را پشت سر گذاشته بودند، ايجاد جبههاي مخالف اقدامات دولت و مجلس ملي را ضروري ميدانستند. در همين حال دولت آلمان با استفاده از سرويسهاي امنيتي خود از فعاليتهاي گروههاي دانشجويي اطلاعات دقيق كسب مينمود و به سرعت به سركوب آنها ميپرداخت.
ميتوانيم نتيجه بگيريم كه دولتهاي غربي تا آنجا كه جنبشهاي دانشجويي دخالت مستقيم در امور مربوط به منافع گروههاي سهيم در دولت نداشته باشند و انتقادي چالشبرانگيز به سياستهاي اعمالي دولت مطرح نكنند، با حركتهاي دانشجويي مشكلي ندارند. اما زماني كه مطالبات دانشجويي از خطوط قرمز آنها عبور كند، به برخورد با آنها ميپردازند.