آغاز اين بحثها نقل قولي است از استاد مصطفي ملكيان در خصوص غير اخلاقي بودن نهاد ازدواج كه در فضاي مجازي منتشر شد. هر چند گفته شده كه ايشان در اين خصوص در آينده توضيح خواهند داد، اما به هر حال در سخناني كه از ايشان نقل شده است چهار دليل در خصوص غير اخلاقي بودن نهاد ازدواج و تولد فرزند بيان شده است و اين دلايل را ميتوان به طور جداگانه ارزيابي كرد. در اين نوشتار نكاتي انتقادي را يادآور خواهيم شد كه صرفاً به دلايلي مربوط ميشود كه اكنون در سطح فضاي مجازي منتشر شده است.
طرح مدعا
نخست خلاصه دلايلي را كه نقل شده است مرور ميكنيم:
۱- قوام ازدواج به عواطف است و در نهاد ازدواج عواطف كه غير اختياريترين بخش از وجود ما هستند، زير مهميز قانون و تبصره ميروند و اين كار لوازم غير اخلاقي زيادي به دنبال دارد.
۲- قوام ازدواج به عشق است و عشق پايدار نيست. بنابراين بعد از ازدواج يا بايد زندگي بدون عشق را تحمل كنيم يا نقض عهد كنيم. چون هر دو كار با اخلاق ناسازگار است، پس اصلاً چرا از ابتدا خود را در اين دوراهي بنبست گرفتار كنيم.
۳- بعد از ازدواج اگر عاشق فرد ديگري شديد چرا بايد مانعي براي زندگي با آن فرد داشته باشيد؟ تعهد به همسر كنوني مانع زندگي با معشوق بعدي شماست.
۴- بعد از ازدواج اختلافهايي پيش ميآيد كه شما را محدود ميكند و چنين محدوديتي مانع رشد كمالات است.
توصيه نهايي اين است كه چون نهاد ازدواج غير اخلاقي است اين قبيل تعهدات را بايد نقض كرد و تبعات آن را نيز بايد تحمل كرد. در ادامه فرزندآوري نيز كاري غير اخلاقي تلقي شده است. دليلش نيز اين است كه وضع جهاني كه در آن زندگي ميكنيم چندان مطلوب نيست. اصلاً چرا بايد ديگران را به جهاني دعوت كنيم كه خطر بمب اتم و آلودگيهاي زيستمحيطي در آن وجود دارد. مكتب تربيتي مورد اتفاق و مورد اطميناني هم كه وجود ندارد تا بتوان بر اساس آن تربيت درست فرزندان را تضمين كرد. از همه مهمتر اينكه با تولد فرزند نيز محدوديتهايي ايجاد ميشود و اين محدوديتها نيز مانند محدوديتهاي ناشي از ازدواج، ما را از زندگي اصيل محروم ميكنند.
بررسي و نقد
اما اين چهار دليل بسيار شكننده و ناقص هستند. براي اينكه نواقص آنها روشن شود توجه به نكات زير ضروري است:
۱- هر چهار دليل، «اين جهاني» هستند و با ناديده گرفتن يا حتي انكار ضمني جهان پس از مرگ تنظيم شدهاند (تأكيد ميشود كه در مورد مضمون دلايل بحث ميكنيم و قصد نداريم در مورد ايمان فرد خاصي قضاوت كنيم. ) هر چهار دليل در صورتي درست هستند كه كل زندگي در همين عمر كوتاه خلاصه شود: جهاني كه اين دلايل در آن طرح شدهاند جهاني است كه ما در آن به دنيا ميآييم، ازدواج ميكنيم، سختي ميكشيم و نابود ميشويم. روشن است كه در چنين وضعيتي حتي خود ما هم به دنيا نميآمديم بهتر بود و اكنون كه به دنيا آمدهايم حق نداريم نوزادان معصوم را نيز به اين جهان دعوت كنيم. اما اگر آخرتي هم در كار باشد و براي انسان امكان همجواري جاودانه با حضرت حق تعالي فراهم باشد چه؟ آيا اگر جاودانگي در بهشت رضوان الهي درست باشد محروم كردن ديگران از چنين نعمتي كفران اين نعمت نيست؟ چه دليلي براي انكار حيات پس از مرگ وجود دارد؟ آيا زماني كه هنوز از امكانات همين جهان مادي نيز آگاهي چنداني نداريم حق داريم تكليف عالم و آدم را روشن كنيم و حكم به غير اخلاقي بودن نهاد ازدواج بدهيم.
۲- در اين دلايل عشق ارزشمند تلقي شده است. اما اگر زندگي را مادي تفسير كنيم عشق نيز ارزش و تعالي خود را از دست ميدهد. عشق در نگاهي مادي چيزي بيش از افزايش ترشح هورمونها و آنزيمهايي خاص نيست. عشق زماني ارزشمند است كه جهان ابعادي متعالي، مقدس و ماندگار داشته باشد. چنين عشقي ميتواند عقلاني نيز باشد و ازدواج مبتني بر اين عشق راهي براي رسيدن به ابعاد متعالي جهان است. با در نظر گرفتن آخرت رفتار ما به گونهاي خواهد بود كه عشقهاي مخرب زندگي خانوادگي به حداقل ميرسند. در موارد نادر و غير اختياري نيز پنهان كردن چنين عشقي ميتواند عامل سعادت اخروي باشد و اجر شهادت در راه خداوند را داشته باشد.
۳- در اين دلايل نهاد ازدواج در برابر ارزشهاي اخلاقي فرض شده است. اما معلوم نيست كدام مكتب اخلاقي مبناي بحث است. آيا تكثرگرايي و نسبيگرايي معرفتي كه پيشفرض دلايل غير اخلاقي بودن ازدواج هستند، حوزه اخلاق را نيز در بر نميگيرند. اصلاً در نسبيگرايي مدرن كدام اصل اخلاقي ثابت ميماند تا بتوان آن را مبناي نقد يا حتي اصلاح نهاد خانواده قرار داد؟ استدلال شده كه چون مكتب تربيتي قابل اعتمادي وجود ندارد فرزندآوري غير اخلاقي است. اما آيا مشابه همين استدلال در خصوص اخلاق نيز قابل طرح نيست؟ و آيا نميتوان استدلال كرد كه براي نقد نهاد ازدواج نيز به مكتب اخلاقي قابل اعتمادي نياز است و هنوز چنين مكتب قابل اعتمادي در نظامهاي فكري سكولار تدوين نشده است.
۴- در دليل نخست گفته شده كه چون قوام ازدواج به عاطفه است مشكلاتي اخلاقي به وجود ميآيد. اين مطلب درست است. اما راهحلش اين است كه نهاد ازدواج بر پايه عقل و اخلاق استوار شود، نه اينكه از پايبست ويران شود. منظور اين نيست كه نقش عاطفه در ازدواج ناديده گرفته شود. عشق نيز يك پايه ثابت ازدواج است. ولي اگر هدف ازدواج تقويت ارزشهاي اخلاقي و معنوي باشد، با ازدواج عشق حذف نميشود. بلكه مبنايي براي ماندگاري مييابد. بله عشق زيباست. اما آيا بدون تولد انسانهايي ديگر چراغ عشق براي هميشه خاموش نخواهد شد؟
با اينكه در اين دلايل به برخي از محدوديتهاي زندگي خانوادگي اشاره شده، اما هيچ اشارهاي به آفات زندگي مجردي نشده است. آيا آمارهاي متخصصين جامعهشناسي و روانشناسي در خصوص ميزان جرمخيزي خانههاي مجردي و نرخ بيماريهاي رواني ناشي از تأخير در ازدواج در چنين بحثي كاربرد ندارند. اصلاً گاهي به نظر ميرسد مخاطب اين دلايل جامعهاي خيالي است كه در آن نه مردها غريزهاي دارند و نه زنها نيازي به حمايت از جانب جنس مخالف. روشن است كه خواب چنين انساني را حتي در آرمانشهر فيلسوفان نيز نميتوان ديد. در چنين بحثهايي جامعهشناسان بايد نظر دهند كه با ترك ازدواج چند درصد از جوانان به دنبال تقويت كمالات اخلاقي ميروند و چه درصدي در فساد و اعتياد نابود خواهند شد.
۵- تقريباً هيچ يك از محدوديتهايي كه در اين دلايل به آنها اشاره شده است خاص به نهاد خانواده نيست و مشابه آنها در هر گونه تعهد اجتماعي ديگري نيز وجود دارد. مثلاً عضويت در يك شركت اقتصادي (يا يك حزب سياسي) نيز دقيقاً تعهدات و محدوديتهاي مشابهي را به دنبال دارد. اصلاً زندگي جمعي مستلزم آن است كه برخي از خواستههاي خود را كنار بگذاريم. در همه جوامع محروميت از برخي كمالات براي احراز كمالاتي والاتر كاري عقلاني است. حتي اگر معيار روابط زن و مرد صرفاً عشق باشد باز چنين رابطهاي نيازمند ضوابط و قواعدي است كه به نهاد ازدواج ختم ميشود.
محدوديتهاي ناشي از ازدواج در برابر زمينهها و فرصتهايي كه نهاد خانواده براي رشد اخلاقي و معنوي فرد مهيا ميكند بسيار ناچيز است. والاترين نمونههاي ايثار و محبت تنها با وجود نهاد خانواده خلق خواهند شد. محبت مادرانه اوج اخلاق است و اين شاهكار اخلاقي و عاطفي خالق هستي تنها در نهاد خانواده امكان بروز مييابد. حمايت يك مرد از همسر خويش لازمه «صرافت طبع» اوست و وفاداري يك زوج به يكديگر و تحمل محدوديتهاي ناشي از ازدواج از نظر اخلاقي خوب است و عامل كمال انسان است. لذت وفادار بودن و آرامش حاصل از آن، با هيچ يك از لذتهاي عشقهاي ناپايدار خارج از محيط خانواده قابل مقايسه نيست. چشمپوشي يك مادر از خواستههاي فردي خود براي فراهم كردن امكان رشد و پويايي يك نوزاد نيز صرفاً نيازي زنانه نيست. فداكاري مادر هيچ منافاتي با صرافت طبع او ندارد. چون فداكاري يك مادر رنج كشيدن نيست. بلكه نيازي است كه برآورده كردن آن لذت بخش است و رشد مادر و فرزند را همزمان تضمين ميكند. حتي اگر قرار باشد خودخواهانهترين نوع زندگي را فرض كنيم باز نميتوانيم از قابليتهاي اخلاقي و لذتهاي عميق و ماندگاري كه تنها با پدر شدن و مادر شدن تحقق مييابند، چشمپوشي كنيم.
۶- پيشفرض نگارنده اين است كه هيچ اصلي در اخلاق مهمتر از صرافت طبع نيست. اگر صرافت طبع به اين معناست كه نبايد به خاطر ديگري از رشد و كمال خودمان چشمپوشي كنيم، بعيد است مكتب يا ديدگاهي اخلاقي را يافت كه با اين معنا از صرافت طبع مخالف باشد. اما آيا ازدواج با اين معنا از صرافت طبع منافاتي دارد؟ كدام آمار وجود دارد كه نشان دهد انسانهاي مجرد در طول تاريخ در كسب كمال موفقتر بودهاند؟ حتي اگر چنين آماري نيز وجود داشت باز معنايش اين نبود كه مجرد ماندن اخلاقيتر است. چون فرض كنيد فردي با زندگي مجردي بتواند صد درجه رشد كند. آيا او از نظر اخلاقي برتر است يا پدري كه به پنجاه درجه از رشد قناعت كرده است و در عوض فرزنداني تربيت كرده است كه آنها نيز كمابيش از رشد مشابهي برخوردار هستند؟ قطعاً فرد دوم خودخواهي كمتري دارد و به دليل برخورداري از فضايلي مانند ايثار و محبت اخلاقيتر است. بيشتر كمالات اخلاقي در تعاملها و تقابلهاي اجتماعي زمينه تحقق پيدا ميكنند. لذا بيشتر توصيههاي اخلاقي براي انسان غارنشين و منزوي موضوعيت ندارند.
اگر ازدواج بد بود و فرزندآوري غير اخلاقي بود كه اصلاً انساني نميماند تا خوبيها معنا داشته باشد. شايد به همين دليل است كه خداوند متعال در قرآن كريم تلاش براي نابود كردن نسل را فساد مينامد (بقره/۲۰۵) حتي اگر ثواب آخرت را نيز ناديده بگيريم، كمال اخلاقي فرد مجرد تا زمان مرگ او دوام دارد. اما بذر خوبيهايي كه با محبت مادري و ايثار پدري در جامعه انساني ايجاد ميشود اخلاق را ماندگار ميكند و در نسل يك فرد دست كم تا زماني كه ازدواج را اخلاقي ميدانند باقي ميماند.
بيشتر انسانها زندگي در جهان پر التهاب كنوني را بر نيستي ترجيح ميدهند. اصلاً اينكه بمب اتم و تخريب محيط زيست بد است معنايش اين است كه انسانهاي كنوني از اينكه هستند رضايت دارند و نگران از دست دادن زندگي خود هستند. اگر زندگي اينقدر سياه است كه نبايد كسي را به آن دعوت كرد چرا كمتر كسي حاضر است از عمر خود كوتاه بيايد. اگر تقريبا همه كساني كه تاكنون به دنيا آمدهاند از مرگ و نيستي هراس داشتهاند معنايش اين است كه بودن براي نوع انسان مطلوب است و اين مطلب شامل نوزاداني كه هنوز متولد نشدهاند نيز ميشود.
البته تولد بايد متناسب با وجود زمينههاي پرورش باشد و هيچ كس ادعا ندارد كه در اين دنيا همه چيز سر جاي خودش است. بخشي از رنجها و محدوديتهاي زندگي به ماهيت زندگي دنيايي مربوط ميشوند و چنين رنجهايي بدون نهاد ازدواج نيز وجود خواهند داشت اما بخشي از مشكلات زندگي مدرن نيز ناشي از جهانبينيهاي ناقص و خيالي كساني است كه معارف الهي را انكار كردهاند. براي اظهار نظر در خصوص ترك ازدواج و حتي فسخ ازدواجهاي موجود يا نهي از فرزندآوري به يك جهانبيني كامل نياز است. ما هنوز از همه امكانات سياره خودمان خبر نداريم و هنوز امكان بهرهبرداري از امكانات موجود در ساير سيارات را پيدا نكردهايم. عقل بشر زماني كه تنها باشد از گذشته و آينده تاريخ بشر نيز اطلاع چنداني ندارد. چنين عقلي در حوزههايي مانند اخلاق و معرفت گرفتار نسبيت و شك است و هيچ جهانشناسي و روششناسي مورد اتفاقي تدوين نكرده است. پس بر كدام مبنا ميتوان اينگونه بيپروا تكليف عالم و آدم را روشن كرد و در خصوص اموري كه به بقاي نوع بشر مربوط است اظهار نظر كرد.
در جامعهاي كه امكانات براي تولد يك نوزاد و رشد و آموزش او وجود دارد، فقط نوعي بدبيني و تمايل به نيستي ميتواند فرزندآوري را غير اخلاقي اعلام كند. چنين توصيهاي صرفاً ناشي از يأس و خستگي روحي است و اگر عمل به آن عموميت بيابد ديگر نه انساني ميماند و نه حتي اخلاق و عشقي. چرا چشمانمان را بر عظمت و زيبايي جهان هستي ببنديم؟ و چرا گشوده شدن چشمان نوزادان را منع كنيم؟ اگر در همه عمر فقط يك بار ميتوانستيم پديده شكوفايي طبيعت در فصل بهار را ببينيم آيا همه سختيهاي دنيا را به جان نميخريديم تا اين پديده را ببينيم؟ اگر ديدن پديده طلوع خورشيد هزينه داشت آيا همه عمر را با سختكوشي كار نميكرديم تا هزينه ديدن اين بخش از جلال و شكوه هستي را تأمين كنيم.
زندگي رسم خوشايندي است
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم...
* عضو هيئت علمي
گروه فلسفه دانشگاه اصفهان