چنانكه در بخشهاي پيشين ديديم، مؤلف از قرائت تجددگرايانه از اسلام سخن گفتند. در اينجا برآنيم تا ببينيم كه آيا با توصيفاتي كه ايشان از تجددگرايي ميدهند، ميتوان از اسلام تجددگرا سخن گفت و آيا اسلام با تجددگرايي قابل جمع است؟
مؤلف محترم ميگويند كه اسلام تجددگرايانه اخلاق را اين جهاني، انسانگرايانه و احساساتي (لذتخواه و المگريز) ميداند. قرائت تجددگرايانه از اسلام با اين موضوع چگونه برخورد ميكند؟ آيا اين همان اخلاقي است كه اسلام تعليم ميدهد؟ اخلاق اسلامي ضمن اينكه براي مناسبات اين جهاني اهميت قائل است، آخرتگرا نيز هست و آن را اساس ميداند. اخلاق اين جهاني فقط در مورد مناسبات بين افراد مطرح ميشود، اما اخلاق اسلامي حتي در جايي كه فرد انساني تنهاست و با انساني ديگر در ارتباط نيست، جريان دارد. اخلاق اسلامي نه انسانمحور، بلكه خدامحور است. اگر در موردي بين رضاي خالق و مخلوق تزاحم پيش آيد، رضاي خالق را اصل و مقدم بر رضاي مخلوق ميداند. رفتار اخلاقي مسلمان، نه تابع احساسات و لذت و الم، بلكه تابع مصالح و مفاسد نفسالامري است كه همراه با رضا و غضب الهي است و عقل و امر و نهي الهي از آن كشف ميكند و اين البته در نهايت به لذت و الم متعالي و جاوداني منتهي ميشود اما لذات زودگذر اينجهاني و دنيوي ملاك نيست. اخلاق اسلامي احساساتي محض نيست، ضمن اينكه احساسات را در جاي خود ارزشمند ميشمارد، اما آن را ملاك حقيقت نميداند و احساسات را با عقل و وحي مهار و هدايت ميكند.
در موضعي ديگر اعتراف ميكنند كه از نظر تجددگرايي «خاستگاه همه افعال اخلاقي و يگانه داور خوبي و بدي و درستي و نادرستي اخلاقي لذت و الم است...اين رأي... گمان ندارم كه هيچ انسان عميقي را ارضا كند» (راهي به رهايي، صص 377 ـ 376). پس چه بايد كرد و در قبال تجددگرايي چه موضعي بايد اتخاذ نمود؟
به نظر ميآيد در اينجا مؤلف محترم به نقد تجدد پرداختهاند، ولي با ادامه سخن معلوم ميشود، برداشت ما عجولانه است. به نظر ايشان با اينهمه، اشكالي در تجدد نيست. بايد نقايصش را (كه لابد ناشي از سنت است) برطرف كرد. «اتخاذ مجدد زندگي و انديشه سنتي نه ممكن است و نه مطلوب، ممكن نيست، چون انسان به سبب رهيدن از يك سلسله جهلها و غفلتها از زندگي و انديشه سنتي دست كشيد و به نظر ميرسد، كسي كه از ناداني و بيخبرياي رهيده است، نميتواند چنان زندگي كند كه گويي هنوز هم گرفتار همان ناداني و بيخبري است» (همان، ص377). بنابراين از نظر مؤلف سنت معادل با ناداني و بيخبري و تجدد معادل با دانايي و آگاهي است. در درون نظام فكري متجدد، گاهي ممكن است ترميمها و رفوهاي مختصر لازم شود، اما خروج از اين نظام فكري و ترديد در بنيانهاي آن، هرگز!
اسلام تجددگرا، چنانكه مؤلف محترم بيان ميكنند، قائل به جدايي دين از سياست است اما اسلامي كه كتاب و سنت از آن سخن ميگويند و امام خميني از آن تعبير به اسلام ناب ميكنند، دين را از سياست جدا نميداند و بر آن است كه وجه اجتماعي و سياسي انسان نيز مورد توجه شارع مقدس است و بسياري از تعاليم و احكام دين ناظر به اين بخش است. رفتار فردي مستقل از مناسبات اجتماعي و سياسي نيست و بين فرد و جامعه، دنيا و آخرت و ماديت و معنويت ارتباط و اتصال است.
به نظر مؤلف محترم، طبق اسلام تجددگرا، ميتوان جامعه ديني در سايه حكومت غيرديني داشت. (همان، ص 101) بعيد به نظر ميرسد كه بر اساس اسلام تجددگرا اساساً مفهوم جامعه ديني مفهوم معقولي باشد. طبق اين ديدگاه شايد بتوان افرادي ديندار در يك جامعه غيرديني داشت، اما جامعه ديني كه مناسبات اجتماعي آنها بر پايه دين باشد، در يك حكومت غيرديني ممكن نيست. جامعهاي كه قوانين، احكام، مقررات، اهداف، مناسبات و روشها، همه غيرديني است، اما در عين حال جامعه ديني است! اين ديني است كه فقط در نيايش خلاصه ميشود و برخي توصيههاي اخلاقي هم ممكن است داشته باشد.
مؤلف خود در موارد متعددي به ناسازگاري تجددگرايي با دينداري اعتراف ميكند. ميگويد «اگر بپذيريم كه شرط اول قدم در دينداري ايمان، تعبد، تسليم و تقليد است...بايد گفت كه تجددگرايي با دينداري غيرقابل جمع است» (همان، ص 364). اين با نظر ديگر مؤلف محترم نيز سازگار است كه طبق آن عقايد ديني اثبات عقلي نشدهاند. عصر تجدد عصر عقلانيت است و دينداري به نظر ايشان عقلاني نيست. در ادامه خاطرنشان ميكنند كه تعبير روشنفكر ديني صحيح نيست و مشتمل بر تنافر اجزاست. «زيرا روشنفكري...مقتصي تجددگرايي است و تجددگرايي با دينداري قابل جمع نيست». (همان، ص 364) اگر شرط دينداري را تعبد بدانيم«هر دينداري سنتي است و دينداري متجددانه مفهومي بلامصداق است». (همان، ص366)آنچه از نظر ايشان ضروري است نوانديشي در دين است. آيا اين نوانديشي غير از تجددگرايي است؟ ظاهراً نوانديشي ديني همان اسلام تجددگرايانه است. در جايي ديگر در ناسازگاري تجدد و دينداري ميگويند، فلسفه و انسانشناسي دوران تجدد وجود موجود برتر از انسان را برنميتابد. (همان، ص 387 ـ 386)
اما سخن فوق در ظاهر ناسازگار با نظري است كه در جايي ديگر آوردهاند و از دينداري متجددانه سخن گفتهاند. در آنجا از اسلام تجددگرا در مقابل اسلام بنيادگرا و سنتگرا سخن گفتند. اگر تجددگرايي با دينداري قابل جمع نيست، پس اسلام تجددگرا بيديني است. شايد بتوان گفت كه در آنجا فقط مراد توصيف دينداري متجددانه بوده و در اينجا نقد آن و بيان عدمامكان آن. طبق نظر ايشان، تجدد كما وبيش مادي، تعبدستيز و سنتگريز است(همان، ص 357) و اين اوصاف با دينداري قابل جمع نيست، پس اگر مؤلف تجدد را با دينداري قابل جمع نميداند، كدام قرائت از اسلام را ميپذيرد؟ چراكه وي اسلام بنيادگرايانه و سنتي و سنتگرا را رد ميكند.
در جايي ديگر مينويسد: «شايد بتوان گفت كه انسان جديد، چون عموماً، اين جهانيتر، انسانگراتر، فردگراتر، استدلالگرتر، آزادانديشتر، تعبدگريزتر و برابري طلبتر از انسان قبل از دوران تجدد است، بيشتر مجذوب دين يا ادياني ميشود كه وسعت فقهشان كمتر باشد، جزميات و تعبديات نظري و عملي كمتري داشته باشد، عمق انسانشناختي و روانشناختي بيشتري داشته باشد، به مرزهاي ناشي از رنگ پوست، نژاد، مليت، جنسيت، قشربنديهاي اجتماعي و حتي كيش و آيين بياعتناتر باشند و به خودشكوفايي فرد مجال بيشتر بدهد. «(همان، صص 241 ـ 240)طبق اين بيان، فقه و جزم و تعبد، كه از نظر ايشان متعلق به دينداري است، با استدلالگرايي و آزادانديشي و عمق انسانشناختي كه از نظر ايشان از ويژگيهاي انسان متجدد است، ناسازگار است.
درباره دينشناسي تجددگرايانه مينويسند: «انسان متجدد، در بيشتر موارد از بيرون به دين مينگرد، با فاهمه و اراده و تخيلي كه مجذوب يكي از فلاسفهها يا جهانبينيهاي بشري است و به آن نزديك ميشود و آن را، تا جايي كه ميتواند در چارچوب همان فلسفه يا جهانبيني جاي ميدهد و در آنجا كه اين اندراج امكانپذير نباشد دين را طرد و نفي ميكند» اين روش مصداق تمامعياري است از (به تعبير قرآني) نؤمن ببعض و نفكر ببعض. «اين راه...اگرچه در قبال دين بيشترين رهرو را داشته باشد». (همان، صص 37 ـ 38) بالاخره از اين بيانات مختلف معلوم نميشود كه از نظر مؤلف محترم رويكرد ما به دين بايد چگونه باشد: تجددگرايانه، سنتي، سنتگرايانه يا گونهاي ديگر؟ «بزرگترين نقدي كه طرز تفكر و نحوه معيشت سنتي ميتوان داشت اين است كه تعبدي و طالب تسليم و تقليد و به همين جهت، استدلالگريز و حتي استدلال ستيزاست». (همان، ص 366) آيا اين توصيفي درست و منصفانه است؟ آيا كتاب فلسفي، كلامي، فقهي، اصولي، و تفسيري اسلامي كه نويسنده محترم با آنها آشنا ميباشند، يكسره تقليدي، استدلالگريز و استدلال ستيزند؟ يا بايد بگوييم مؤلفان اين كتب كه استدلالگرايند، سنتي نيستند و متجددند؟ آيا ميتوان گفت كه مثلاً نصيرالدين طوسي و علامه حلي، مؤلف و شارح تجريدالاعتقاد يا استدلال ستيزند يا متجدد و قطعاً متجدد نيستند، پس استدلالستيزند؟ و اگر استدلالگرايند، پس متجددند و چون تجدد با دين سازگار نيست، پس بيديناند؟ آيا اين مغالطه نيست؟
آنچه واقع است اين است كه آنها سنتي و استدلالگرا هستند. بله، اگر افراد را به سنتي استدلالگريز و متجدد استدلالگرا تقسيم كنيم و بيرون از اين نيز فرضي را روا ندانيم، آنگاه ناچاريم چنين احكامي صادر كنيم. تقسيمبندي عجيب و غريب، حكم عجيب و غريب را نيز به دنبال دارد! بايد اين تقسيمبندي و احكام آن سازگار باشد. هركس مجاز است هر نظري را اتخاذ كند، اما آيا تغيير معاني واژهها و قرار دادن افراد در تحت مقولات مندرآوردي رواست؟
اما در باب تعبد در دينداري، لازم است خاطر نشان نماييم كه دستكم به نظر بسياري از علماي اسلامي، به ويژه شيعي، قدم اول در دينداري تعبد نيست بلكه تعقل است و تعقل است كه ما را به تعبد ميرساند و لذا در اينجا بايد از تعبد عقلاني سخن گفت. قرآن كريم نيز براي دعوت به ايمان، به تفكر، تعقل و تدبر توصيه ميكند. حتي فقها كه اغلب با نقل و علوم نقلي سروكار دارند، بر لزوم بكارگيري عقل در شناخت اصول دين و عدمجواز تقليد در آن حوزه تأكيد دارند. آنها حتي در استنباط احكام فرعي نيز براي عقل اعتبار قائل ميباشند.
مؤلف محترم در باب تعبد مينويسد: «تعبد چيزي نيست جز سركوبي حس كنجكاوي و تعطيل سير عقلاني. شخص متعبد نيروي پرسشگر و دليل جوي خود را در جايي، يعني در همان جا كه با موجودي مقدس و سخني چون و چراناپذير مواجه ميشود، قربان و ذبح ميكند»، سپس ميگويد: «اگر خود تعبد مدلل به دليل قاطع عقلي باشد، باكي نيست ولي در اغلب موارد چنين نيست». (همان، ص 367)
جمله اخير هر چند ممكن است كاركرد پيشگيرانه نسبت به نقدهاي محتمل داشته باشد، اما دشوار به نظر ميآيد كه تعبدگرايي را بتوان در منظومه فكري صاحب اين رأي جاي داد. اولاً از نظر مؤلف محترم، استدلال معتبر جز در رياضيات و منطق و بخشهاي اندكي از علوم تجريب و تاريخي در جاي ديگر يافت نميشود، پس، طبق نظر ايشان، شرط مدلل بودن تعبد محقق نيست، از اين رو، هر تعبدي عملاً تعطيل عقل است. حال اگر به فرض محال، تعبد مدلل در انديشههاي گذشتگان ديده شود، آيا بايد آنها را متجدد خواند؟
تعبد را به تقليد و پيروي و اعتقاد به قول افراد معنا كردهاند، در حالي كه حتي اگر تعبد چنين معنايي هم داشته باشد، به نظر ميرسد معناي مشهورش قبول بيچون و چراي حكم خداست پس از احراز اينكه آن حكم از ناحيه خداست، نه پيروي از افراد.
در اسلام هم سخن از ايمان است، هم از تعبد و هم تقليد و هيچ يك نه تنها منافاتي با عقلانيت و استدلالگرايي نيست، بلكه مبتني بر آن و مؤيد آن نيز ميباشد. وقتي به واقعيت و حقانيت دين از طريق عقل و فطرت پي برديم، به آن ايمان ميآوريم. وقتي خدا را اثبات نموديم و از صفات او آگاهي يافتيم و سپس از طرق معقول پي برديم كه حكمي حكم خداست، آن را ميپذيريم و بر وفق آن موضع ميگيريم و اين را تعبد ميناميم. اين چيزي است كه از آن به تعبد عقلاني تعبير ميكنيم. تقليد غيرمتخصص و صاحب نظر نيز در امور عقلاني سيره همه عقلاست. در احكام فرعي ديني نيز غيرمجتهد طبق اجتهاد مجتهد عمل ميكند. خود اجتهاد و تقليد مبتني بر استدلال است. اين حكايت تعبد و تقليد در اسلام است.
اما مؤلف محترم چون مأنوس با انتقادات غريبان با تعبد و تقليد است كه ناظر به معناي اين واژهها در آن فرهنگ ميباشد، عين آن انتقادات و تعابير و جملات را در مورد اسلام به كار ميبرد. اگر طبق رأي رايج در غرب، ايمان را با عقل در تضاد بدانيم و تعبد را قبول بيملاك هر سخني از هر منبعي كه بيهيچ توجيه معقولي آن را مقدس فرض كردهايم، معنا كنيم و تقليد را پيروي كوركورانه و بيملاك گروهي گلهوار از يك نفر معنا كنيم، بله در اين صورت بيشك ايمان، تعبد و تقليد، تنها با تعطيل عقل رخ ميدهد و از ذهن استدلالستيز برميخيزد، لذا متفكران غربي بحق چنين تعبد و تقليدي را با عقلانيت ناسازگار ميدانند اما كساني كه از تعبد و تقليد در اسلام سخن ميگويند، طبق مباني رايج در غرب سخن نگفتهاند. آنها، درست يا نادرست، مباني ديگر دارند. آري، تعبد و تسليم قدم اول نيست. نخست تفكر و تعقل است و سپس تعبد و تسليم. ثالثاً تعبد غير از تقليد است. دينداري راستين شناخت و كشف حقيقت و پذيرش و تسليم به آن است.
*
عضو هيأت علمي گروه فلسفه
ادامه دارد