قطاري كهنه و فرسوده كه مثل يك ماشين دودي از آن بخار بلند ميشود و در و ديوار زنگ زدهاش شديداً خودنمايي ميكند.
ساعت حركت قطار 8 صبح است و آن طور كه يكي از مأموران قطار ميگويد، قطار كهنه و فرسوده بعد از طي 14 يا 16 ساعت به تهران خواهد رسيد و با اين تفاصيل ساعت 4 بعد از ظهر يعني بعد از طي هشت ساعت ميتوانم شاهرود پياده شوم.
فضاي داخل قطار حسابي به هم ريخته است. فكر نميكنم هيچ كدام از مسافران قطار از مسافرت با اين اسب آهني راضي باشند، اين را ميشود از غرولندهاي پياپي آنها در طول مسير به خوبي فهميد.
يك ساعتي از حركت قطار بيشتر نگذشته است كه گرماي هوا همه را كلافه كرده است، مخصوصاً وقتي اين گرماي هوا با گريههاي گاه و بيگاه نوزادي همراه ميشود مسافران را بيشتر كلافه ميكند.
بهترين راهكار، باز كردن پنجرههاي زنگ زده و قديمي قطار است كه به سختي و با زور فراوان يكي دوتا از اين پنجرهها باز ميشود، اما آنهايي كه كودك خردسال يا نوزاد همراه دارند اعتراض ميكنند كه آقا پنجره را ببنديد لطفاً، بچه سرما ميخورد. همين اعتراض كافي است تا از سه پنجرهاي كه در اين راهروي شلوغ باز شده دوتاي آن دوباره بسته شود و تنها يك پنجره براي تهويه هوا و ورود هواي خنك به داخل سالن قطار باز باشد.
اينجا از رستوران قطارخبري نيست، يعني قطار رستوران ندارد. اگر كسي صبحانه بخواهد بايد برود بوفه كيك يا بيسكوئيت بگيرد و بخورد تا گرسنگياش رفع شود.
دو نفر از مأموران قطار هم يك چرخ دستي كوچكي دارند كه سرتاسر قطار را با آن طي ميكنند و هركس چاي يا نسكافه بخواهد به او ميدهند البته بعد از اينكه پولش را پرداخت كنند.
البته اين قطار به مسافران آب معدني كوچك به صورت رايگان ميدهد كه البته مسافر بايد برود بليتش را به بوفه قطار نشان دهد و يك آب معدني كوچك بگيرد.
وضع بد دستشويي قطار
اما اين تمام مشكلات قطار قديمي و از رده خارج نيست بلكه مشكلات اين قطار زماني به اوج خود ميرسد كه افرادي كه به دستشويي قطار مراجعه ميكنند با قطع آب مواجه ميشوند و داد و بيدادشان به راه ميافتد كه اي آقا اين ديگر چه وضعي است؟ دستشويي آب ندارد. همين يك جمله كافي است تا صداي همهمه مسافران در قطار بپيچد كه مگر ميشود دستشويي آب نداشته باشد؟ مردم چكار كنند؟
اعتراض مسافران به مأموران قطار و حتي رئيس قطار هم فايدهاي ندارد و رئيس در كمال خونسردي ميگويد: آب داخل مخزن تمام شده به محض اينكه ظهر براي نماز نگه داريم ميتوانيم اين مخازن را پر كنيم. صداي مرد ميانسالي در انتهاي سالن بلند ميشود كه تا ظهر؟ الان را چكار كنيم؟ من قند دارم نميتوانم خودم را كنترل كنم.
با اين اعتراض، تعداد ديگري از مسافران بازهم شروع ميكنند به اعتراض كه دستشويي قطار بايد آب داشته باشد، اما تنها پاسخي كه ميشنوند اين است كه اگر كسي مثل اين آقا مشكل ديابت دارد ميتواند چند دقيقهاي را كه در ايستگاه بعدي توقف داريم به سرعت برود و برگردد.
اين جواب هم در جاي خودش قابل توجه است، اما مثل اينكه چارهاي نيست. براي همين وقتي قطار نيم ساعت بعد در يكي از ايستگاهها ميايستد چند نفري به سرعت پياده ميشوند و با راهنمايي مأمور قطار به سمت ايستگاه ميروند و خيلي زود برميگردند.
اما اين پايان ماجرا نيست. يكي دوساعت ديگر كه ميگذرد باز هم برخي از مسافران قطار نياز به دستشويي پيدا ميكنند و باز دوباره اعتراضها شروع ميشود. واقعاً فضاي دشواري شده و اين سر و صداها در كنار هواي گرم داخل قطار و توقفهاي گاه و بيگاه اين وسيله فرسوده باعث شده تا خيلي از مسافران كلافه شوند.
عقربههاي ساعت حدود 12 ظهر را نشان ميدهد كه قطار بعد از يك توقف 20 دقيقهاي بيدليل، دوباره حركت ميكند. نميدانم سبزوار را رد كرده ايم يا نه، فقط ميدانم وقتي از مأمور قطار ميپرسم كي به شاهرود ميرسيم جواب ميشنوم حدود 4 بعدازظهر.
آقايي كه كنار دست من نشسته با لبخندي از روي حسادت ميگويد: خوش به حالت شاهرود پياده ميشوي ما را بگو با اين قطار بايد تا تهران برويم. خدا به خير كند 16 ساعت راه است، هنوز چهار ساعتش را آمدهايم.
بوي بد سيگار در قطار
قطار آرام آرام راه خود را ادامه ميدهد كه دوباره صداي اعتراض برخي از مسافران بلند ميشود، اين بار نه به خاطر دستشويي بدون آب، بلكه به خاطر بوي بد سيگار كه حالا تمام فضاي قطار را پر كرده است.
نگاه كه ميكنم دو پسر بچه نوجوان را ميبينم كه با كمال پررويي يك گوشه از قطار ايستاده و با خيال راحت پكي به سيگارشان ميزنند. اعتراضهاي مسافران جواب ميدهد و يكي از مأموران قطار از آنها ميخواهد سيگارشان را خاموش كنند. تازه كاشف به عمل ميآيد كه اين دو نفر چند واگن جلوتر هم درحال سيگار كشيدن بودند كه با اعتراض مسافران، خود را به اين سالن رساندهاند.
نيم ساعت بعد درحالي كه عقربههاي ساعت حدود 2بعدازظهر را نشان ميدهد قطار در يكي از ايستگاهها توقف ميكند و مأمور قطار با صداي بلند ميگويد: 20دقيقه توقف براي نماز ظهر و عصر.
جمعيت از قطار پياده ميشود. مقصد بيشترشان سرويسهاي بهداشتي است. قطع بودن آب دستشوييهاي قطار باعث ايجاد صفي طويل جلوي سرويسهاي بهداشتي اين ايستگاه شده است. بعضيها هم تند تند وضو ميگيرند تا با توجه به زمان اندك و ضربالاجلي كه تعيين شده است نمازشان را هرچه سريع تر بخوانند و دوباره سوار قطار شوند. يكي از مسافران ميگويد: آنطور كه رئيس قطار گفته در اين ايستگاه مخزن آب را پر ميكنند، خيلي نگران نباشيد. بعداً ميتوانيد از دستشويي قطار استفاده كنيد.
اما مثل اينكه در اين ايستگاه هم مخزن آب پر نشده است؛ چراكه وقتي دوباره سوار قطار ميشويم بازهم مسافران با دستشويي بدون آب مواجه ميشوند. اعتراض مسافران دوباره بلند ميشود، اما جواب ميشنوند كه ايستگاه شاهرود مخزنها را پر ميكنيم.
غذا خوردن با اعمال شاقه
اين را هم تا يادم نرفته بگويم كه غذا خوردن در اين قطار هم با اعمال شاقه است. موقع ناهار در اين قطار وضعيت عجيبي را شاهد هستيم. رستوران كه ندارد، اما آشپزخانهاي در قطار هست كه هر كسي بخواهد ميتواند پول غذا را پرداخت كند و براي خودش غذا بگيرد و دوباره روي همان صندلي كه نشسته بود بنشيند و غذا بخورد. حالا شما درنظر بگيريد مسافري را كه براي خودش غذا گرفته اما نگاه معصومانه كودكي كه دو سه تا صندلي آن طرف تر نشسته باعث ميشود تا غذا از گلويش پايين نرود.
بعد از صرف ناهار كف سالن قطار مقدار زيادي برنج و خرده نان ريخته كه همين طور زير دست و پاي مسافران ميرود.
اصلاً حس خوبي ندارم و با خودم فكر ميكنم اگر دوباره قرار شد به مسافرت بروم هرگز از اين قطار استفاده نكنم حتي اگر هيچ وسيله نقليه ديگري نبود پياده رفتن را به مسافرت با اين قطار ترجيح ميدهم.
عقربههاي ساعت نزديك 4 بعد از ظهر است كه كمكم به شاهرود ميرسيم. احساس آدمي را دارم كه ميخواهد از زندان آزاد شود، براي همين خيلي زود وسايلم را جمع و جور ميكنم و براي پياده شدن از قطار آماده ميشوم.
10 دقيقه بعد قطار در ايستگاه شاهرود توقف ميكند، از قطار پياده ميشوم و به سمت ايستگاه به راه ميافتم. هنوز به ايستگاه نرسيدم كه قطار بعد از توقفي كوتاه دوباره به راه ميافتد، مثل اينكه در اين ايستگاه هم مخزن آب قطار پر نشده است. دلم به حال مسافراني ميسوزد كه هفت، هشت ساعت ديگر را بايد در اين قطار تحمل كنند.