کد خبر: 667680
تاریخ انتشار: ۰۳ شهريور ۱۳۹۳ - ۱۶:۲۱
نه دست‌ زنم، نه پاي كوبم
صداي توپ، تانك و خمپاره بلند است.

همه‌جا را غبار و دود فراگرفته است. خاك است كه كيلو كيلو از زمين كنده و بر هوا پخش مي‌شود. ناگهان صداي كسي پشت بيسيم توجه همگان را به خود جلب مي كند. عبدالله ميثمي روحاني رزمنده‌اي كه به‌جز نمايندگي امام در سپاه مسئوليت يكي از قرارگاه‌ها را به عهده دارد بلند پشت بيسيم فرياد مي‌زند: بچه‌ها امروز اينجا كربلاست. درست مي‌گويد جزيره مجنون، عمليات خيبر همچون كربلايي براي فرزندان عاشورايي امام روح‌الله بود. وي ادامه مي‌دهد: هركس امروز در اينجا بايستد، اگر در كربلا هم بود مي‌ايستاد و هركس بماند، مانند اصحاب سيد‌شهدا قبل از شهادت، خدا جايش را در بهشت به او نشان مي‌دهد. حسين دوخانچي ايستاد. قطع‌نخاع شد. 17 ‌سال قطع‌نخاع ماند،‌ هنگامي كه به منزل وي براي ديدنش رفتيم، بالاي تختش نوشته بود: « نه دست زنم، نه پاي كوبم، دوست مرا اينطور پسندد! »

همسر حسين دوخانچي بعد از شهادتش گفت: حسين چهار شب قبل از شهادتش به من گفت من ايستادم. 20 سال قطع نخاع شدم اما ناراحت نباشيد، خدا جايم را در بهشت به من نشان داده است و چهار شب بعد به شهادت رسيد.

راوي: حاج عبدالله ضابط


شهيدي كه خيلي التماس كرده بود

درست زماني كه در پاوه بوديم بچه‌اي 13ساله را ديدم كه لباس بسيجي به تن داشت و اسلحه‌اي روي دوشش بود. گفتم چگونه به منطقه آمدي؟ گفت با التماس. گفتم اينجا چه كار داري، گفت: التماس. گفتم التماس چه كسي؟ گفت خدا، گفتم براي چه التماس مي‌كني؟ گفت: براي اينكه من را هم بپذيرد و شهيد شوم. گفتم اينجا چه مي‌كني؟ گفت: رفتم در اين چند روزه به دستور برادر وصالي كار‌كردن با توپ 106 را ياد گرفتم. گفتم چطوري به تو اجازه داد؟ گفت: با التماس. خلاصه برادر التماس چند روز بعد در يكي از خيابان‌هاي پاوه، با همان التماس، جوابش را از خدا گرفت و به قافله عشق رسيد. وقتي رسيديم بالاي سرش گلوله توپ تقريباً چيزي از او باقي نگذاشته بود. به بچه‌ها گفتم اين بچه خيلي التماس كرده بود.

تازه آنجا يكي از بچه‌ها گفت اين شهيد يك پدر در يزد دارد و يزدي هستند. پدرش در آنجا مغازه ميوه‌فروشي دارد. نامه جبهه و رضايتنامه را تنظيم كرده بود و به پدرش گفته بود بابا مسجد ميوه سهميه‌اي مي‌دهد. اين كاغذ را امضا كن تا بروم براي مغازه‌ات ميوه بگيرم. آن كاغذ همان رضايتنامه جبهه بود كه پدرش امضا مي‌كند. اما اين شهيد با پول‌هايي كه جمع كرده و كار كرده بود، مي‌رود ميوه مي‌خرد و در مغازه پدر مي‌ريزد كه پدرش نفهمد آن كاغذ چيز ديگري بوده و شبانه راهي كردستان مي‌شود. اصغر وصالي آن نوجوان را خيلي دوست داشت و وقتي شهيد شد بسيار گريه كرد. با التماس آمدند، با التماس خواستند و با التماس رفتند.

سردار طايفه - عضو گروه دستمال سرخ‌ها

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار