يك هفته مانده به امتحانات ترم دانشگاه سوت و كور ميشد، همه امتحانات ميانترمشان را داده بودند، آنهايي كه در طول ترم درس نخوانده بودند، دَم را غنيمت ميشمردند و اين يك هفته خودشان را در اتاقهاي خوابگاه و خانهشان زنداني ميكردند و قضاي تمام درسهاي نخوانده و تمرينات حل نكرده و جزوههاي ورق نزده را به جا ميآوردند، اما دانشجويان هميشه حاضر در كلاس مثل ما چهار نفر هم كه درسخواندن از كتابهاي ورقورق شده و جزوههاي كثيفشان مشخص بود، طبق روال گذشته با پشتكار در كلاس حاضر ميشدند تا جايي كه ميشد در چشمهاي استاد محترم خواند كه «چي ميخواين از جون من؟! حداقل يك روز غيبت كنيد!»
روزهاي آخر، سلف دانشگاه هم بالطبع خلوت ميشد و ما با خيال راحت و بدون ترس از كم آمدن غذا، در صف 10 يا 15 نفره ميايستاديم، برخلاف روزهاي ديگر ترم كه يا غذا به ما نميرسيد يا به خاطر هجوم ديگر دانشجويان از غذا گرفتن منصرف ميشديم. در همان خلوتي صف بود كه به ذهنمان رسيد براي شام شبمان هم از سلف غذا بگيريم تا وقتمان كمتر به پخت و پز بگذرد و با خيال راحت درس بخوانيم. آن روزها غذا زياد ميآمد و مسئول سلف از خدايش بود كه كسي پيدا شود و اضافهها را ببرد، همين شد كه ما خوردن غذاي تكراري در دو وعده شام و ناهار را به جان خريديم، البته در روزهاي خوابگاهي بودن خوردن دو وعده غذا يعني زندگي شاهانه، حالا تكراري هم بود، بود، مهم نَفس داشتن غذاست.
ساعت حدود 9 بود و ما در كمال ناباوري شام داشتيم و ميتوانستيم سر وقت شام بخوريم، مريم دو ظرف غذا را به آشپزخانه برد تا گرم كند، نيم ساعت بعد كه با قابلمه و بشقاب برگشت، صورتش كمي مضطرب بود، برايمان تعريف كرد كه يكي از بچهها در آشپزخانه جلويش را گرفته و پرسيده غذا از كجا آورده و مريم هم ترجيح داده به جاي آنكه براي دو ظرف ناقابل قرمه سبزي دروغ بگويد، حقيقت را تمام و كمال با جزئيات كامل تعريف كند. كار بدي نبود و ما سه نفر به او حق داديم كه از روي حسنيت به همخوابگاهياش اطلاعات كاملي داده، دو روز بعد صف ِ 10 نفره تبديل شد به صف 40 نفره با درخواست غذاي نفري دو ظرف! شام كه هيچ، حتي ناهار هم ديگر به ما نميرسيد! دختر مجبور بودي جواب بدي كه بخواي راستش رو بگي؟ لالموني رو براي همين مواقع گذاشتن!