کد خبر: 661899
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۳ - ۱۸:۰۴
به مناسبت درگذشت بزرگمرد مشروعه‌خواه
مطلبي كه پيش رو داريد قضاوتي است درباره‌ آنچه برخي تاريخ‌نگاران درباره‌ شيخ فضل‌الله نگاشته‌اند
مطلبي كه پيش رو داريد قضاوتي است درباره‌ آنچه برخي تاريخ‌نگاران درباره‌ شيخ فضل‌الله نگاشته‌اند؛ از جمله اين عبارات: «نوري (در مقابله با مشروطه‌خواهان) انگيزه‌هاي شخصي نيز داشت، چون خود را از نظر دانش ديني، برتر از بهبهاني و طباطبايي مي‌دانست و به آنان حسادت مي‌ورزيد...»
به اين عبارات دقت كنيد: «در سال 1286ش يك جريان ضدمشروطه به رهبري شيخ فضل‌الله نوري فعاليت خود را آغاز كرد. اين يك حركت سنتي، ضدپارلماني و مدافع اسلام بود... 300 روحاني تهراني در اعتراض به اصول قانون اساسي و متمم آن... بست‌نشيني اختيار كردند... بعضي از اين روحانيان، مثل امام جمعه‌ تهران، روابط مالي و خويشاوندي با دربار داشتند، بعضي نيز احتمالاً رشوه گرفتند، عده‌اي هم مي‌خواستند از حقوق قضايي خود دفاع كنند، جمعي نيز به‌عنوان زمين‌داران بزرگ در همدستي با شاه مستبد، منافع مادي داشتند. نوري انگيزه‌هاي شخصي نيز داشت، چون خود را از نظر دانش ديني برتر از بهبهاني و طباطبايي مي‌دانست و به آنان حسادت مي‌ورزيد اما انگيزه‌هاي ايدئولوژيك هم در كار بود...»
ادعاي نوشتار بالا، بسيار بحث‌انگيز است. به نظر مي‌رسد جان فوران، نويسنده‌ سطور بالا، به دلايلي كه جاي بحث و بررسي دارد، نتوانسته بي‌طرفي خود را نشان دهد. فوران يك شرق‌شناس است و البته از شرق‌شناسان ادعاهايي نظير آنچه در بالا آمد، عجيب و دور از ذهن نيست اما يادداشت حاضر بيش از آنكه به مباحث مربوط به شرق‌شناسي توجه داشته باشد، در پي آن است تا ادعاي نويسنده را تنها در مورد شيخ فضل‌الله نوري به بحث بگذارد. به همين جهت، تلاش مي‌كنيم به بررسي دلايل مخالفت شيخ فضل‌الله با مشروطه و قضاوت‌هاي مشروطه‌خواهان درباره‌ شيخ بپردازيم.
   شيخ فضل‌الله نوري و مشروطيت
 دعواي ميان مشروطه‌خواهان و مشروعه‌خواهان تا حد بسيار زيادي علمي، فقاهتي و به زباني ديگر، انديشه‌اي بود؛ دعوايي كه در نهايت چون نمي‌شد با استدلال و كلام به آن پاسخ داد، زور و قدرت نظامي به كمك آمد و به‌جاي حل آن، به حذف صورت‌مسئله، يعني مرگ شيخ، همت گماشت. شايد يكي از دلايل ناكامي مشروطه نيز همين رويداد مهم باشد. چون پس از اين واقعه‌، پاي روحانيون (حتي روحانيون مشروطه‌خواه) براي دفاع از مشروطه سست شد و اين ماجرا بسياري را تا سقوط مشروطه و حتي پس از آن به فكر فروبرد. شايد بهتر آن بود كه مشروطه‌اي به وقوع نمي‌پيوست تا اينكه اين‌چنين و بدون حل تناقضات دروني خود، به شكل لشكركشي نظامي به تهران سر برآورد. اين مسئله آن وقت مهم‌تر جلوه مي‌كند كه بدانيم تعداد طرفداران شيخ كه مرگ و حذف شيخ برايشان تأسف‌انگيز بود، احتمالاً بسيار زياد بوده است. طرفداران شيخ را مي‌توان در تجمع مشروعه‌خواهان در ميدان توپخانه بازشناخت: «شيخ فضل‌الله نوري... از همه‌ مسلمانان مؤمن خواست كه در ميدان توپخانه براي دفاع از شريعت در برابر مشروطه‌خواهان كافر گرد آيند. چنان جمعيت انبوهي اين دعوت را اجابت كردند كه به گفته‌ يك شاهد مخالف، راه عبورومرور به‌كلي مسدود و حتي جا براي توقف هم نبود. جمعيت از گروه‌هاي مختلف تشكيل شده بود...»
 دعاوي شيخ بر مشروطه‌خواهان، بدون هيچ‌گونه جانبداري سياسي، بنيادين بود. واقعيت اين است كه اين دعاوي پاسخ در شأني نيافت. مقولات اصلي كه بر سر آنها ميان شيخ و مخالفان او تنش وجود داشت را مي‌توان اين‌گونه برشمرد: مسئله‌ قانون اساسي، موضوع مجلس قانونگذاري، وكالت نمايندگان، آزادي و سرانجام مساوات. بدين ترتيب از منظر شيخ فضل‌الله نوري، ميان اسلام و مشروطيت به‌طور كلي تباين وجود داشت و جمع ميان آنها محال بود.
مفهوم آزادي در آن زمان، در شرايطي مطرح مي‌شد كه نشريات مشروطه‌خواه به‌شدت به دين و مذهب حمله مي‌نمودند و روحانيون و مشروعه‌خواهان را به باد دشنام مي‌گرفتند، اما از آنجا كه حاكميت از آن روشنفكران بود و براي آنان اوضاع بر وفق مراد مي‌نمود، واكنش‌هايي كه در مقابل اين حركات صورت مي‌گرفت، در حد و اندازه‌هاي نقد‌هاي هتاكانه و بي‌سروسامان نبود. اين آزادي بي‌پايه، جدا از اينكه به اسلام و شرع وقعي نمي‌نهاد، به شرايط هرج‌ومرج‌گونه‌ حاكم بر ايران در آن برهه‌ زماني دامن مي‌زد و ايران را بيش از پيش نابسامان مي‌كرد. هر عقل سليمي با ديدن اين شرايط، عطاي آزادي را بر لقاي آن ترجيح مي‌داد.
 جالب اينكه آزادي‌اي كه مورد نظر مشروطه‌خواهان تندرو بود، يك آزادي يك‌طرفه بود؛ آزادي‌اي كه در آن، تنها طيفي از مشروطه‌خواهان بودند كه حق اظهارنظر و به زبان بهتر، تخريب رقيب را داشتند؛ آناني كه در ايجاد ناامني براي مشروعه‌خواهان نيز چيزي كم نگذاشتند تا حدي كه «يكي از عوامل تحريك مشروعه‌خواهان به خروج از تهران و تحصن در حرم حضرت عبدالعظيم(ع) نيز همين عناصر تندرو بودند. اينان نه تنها بر خلاف دعاوي خود در باور به اصول مشروطيت كه از جمله‌ آنها حق آزادي بيان بود، به آنان اجازه ندادند تا به بيان عقايد خويش بپردازند، بلكه با تهديد خانه و كاشانه‌ ايشان، حتي از طريق به خطر انداختن جان مشروعه‌خواهان، بهترين بهانه را براي ترك تهران توسط آنان و تحصن در حرم حضرت عبدالعظيم(ع) فراهم ساختند.»
مخالفت شيخ با قانونگذاري و وكالت از اين رو بود كه وي ميان اين مفهوم و ولايت كه در زمان غيبت معصوم، برعهده‌ نايب او بود، تضاد مي‌ديد، به‌خصوص آنكه در قانون اساسي مشروطه، مشروطه‌خواهان براي آنكه بتوانند از عدم‌بازگشت استبداد مطمئن شوند، اصل نظام سياسي را برپايه‌ قدرت مجلس نهاده بودند. بنابراين اگرچه سلطنت به حاشيه رفته بود، اما در كنار آن، اصول حاكم بر ديانت اصوليون نيز به قهقرا مي‌رفت. اين نكته آن زمان بيشتر خود را نشان مي‌دهد كه دريابيم كه قانون‌نويسان ايران، تقريباً قانون اساسي چند كشور اروپايي را با تغييري اندك در ايران پياده نموده بودند، بنابراين مسئله‌ مهم اين بود كه شيخ فضل‌الله آينده‌ شريعت را در خطر مي‌ديد. تا اين زمان، روحانيون در كنار روشنفكران و بازاريان، سه محور عمده‌ انقلاب مشروطه را تشكيل مي‌دادند، اما با تدوين قانون اساسي و كپي‌برداري آن از غرب، كشوري كه تا ديروز در آن اسلام شيعي محور همه چيز بود، قرار بود براساس قوانين عرفي اداره شود و اين در رويارويي با شرع بود. يادمان باشد حتي اگر انتقادات و كوشش‌هاي شيخ نبود، اصل نظارت علما بر مصوبات مجلس كه البته پس از به دار آويختن او در عمل چندان جدي گرفته نشد نيز هرگز به تصويب نمي‌رسيد. كوشش‌هاي شيخ بود كه باعث شد تا اصل نظارت هيئتي از علما بر قوانين مصوب‌شده در مجلس، به‌عنوان دومين اصل قانون اساسي مشروطه تصويب گردد.
شيخ فضل‌الله به شكلي مستدل، به مخالفت با قانون اساسي پرداخت. او به دنبال نفع شخصي نبود، كمااينكه تا زماني كه مطالبه از شاه عدالتخانه بود، با آنان همراهي نمود. «در واقع شيخ به دنبال تأسيس نهادي بود كه جلوي بي‌عدالتي‌ها را بگيرد. او اعتقادي به تشكيل يك نظام سياسي چون مشروطه نداشت.» براي حل مشكلات موجود در كشور در آن برهه‌ زماني، نياز به عدالتخانه بود يا تغيير كليت نظام سياسي، اختلاف مبنايي بود كه مرز ميان او و مخالفانش (مشروطه‌خواهان) را ترسيم مي‌نمود. اگر شيخ به دنبال همراهي با سلطنت بود، چرا بايد از ابتدا خود را در ماجراي درخواست تأسيس عدالتخانه، به علمايي كه بعدها مشروطه‌خواه شدند، نزديك مي‌نمود؟ چرا بايد از ابتدا خود را در مقابل سلطنت و شاه قرار مي‌داد؟
واقعيت اين است كه شيخ فضل‌الله از آن رو در بحبوحه‌ تقابل مشروطه‌خواهان و سلطنت‌طلبان، سمت سلطنت‌طلبان را گرفت كه آن را دفع افسد به فاسد مي‌دانست. اگر نه، او نه سلطنت‌طلب بود و نه از نزديكي با سلطنت چيزي به دست مي‌آورد. در كدام تحليل مي‌گنجد فردي كه به دنبال منافع شخصي خود است، وقتي عرصه را بر خود تنگ مي‌بيند، حاضر به عقب‌نشيني نمي‌شود و مرگ با عزت را بر حيات با ذلت ترجيح مي‌دهد؟ اين نكته از جمله مباحثي است كه تحليل‌هاي شرق‌شناسانه كمتر قائل به درك آن هستند و تحليل كساني چون جان فوران در اين شرايط به بن‌بست مي‌رسد.
تلگراف‌هايي كه شيخ در جريان مبارزه به شهرهاي مختلف ايران مي‌فرستاد و در آنان صريحاً مواضع خود را بيان مي‌داشت، نشان‌دهنده‌ آن است كه آنچه او از آن به‌شدت بيم داشت، از دست رفتن دين، ترويج مذاهب باطل، توهين به شرع مقدس اسلام از سوي روزنامه‌هاي مشروطه‌خواه و نمايندگان تندرو مجلس بود.
    قضاوت درباره‌ شيخ
غلامحسين زرگري‌نژاد به‌درستي به قضاوت درباره‌ داوري‌هاي تاريخ‌نگاران مشروطه‌خواه درباره‌ شيخ فضل‌الله نوري مي‌نشيند و مي‌نويسد: «... كثيري از مورخان مشروطيت، به دليل تعلقات مرامي و مسلكي نتوانسته‌اند تصور و دركي درست مطابق با واقعيت از شالوده‌ همكاري مشروعه‌خواهان يا حداقل از انگيزه‌هاي واقعي رجال مشهور اين جريان با محمدعلي‌شاه ارائه دهند. در انديشه‌ ايشان، دلايل اصلي آن همكاري، دنياطلبي و منفعت‌طلبي يا به تعبير مخبرالسلطنه، بر سر قاليچه بوده است كه با تأمل در زندگي، سخنان و مواضع مشروعه‌خواهان به‌خصوص رهبر برجسته‌ ايشان، شيخ فضل‌الله نوري، مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه وي به دليل درك خاصي از فلسفه‌ سياسي شيعه در دوره‌ غيبت و احساس خطر شديد نسبت به مخدوش شدن ارزش‌هاي اسلامي، به‌راستي از غلبه‌ لامذهبي در قالب مشروطيت انديشناك و هراسان بود...» بنابراين بايد به اين درك برسيم كه دلايل نزديكي شيخ به محمدعلي‌شاه، نه طعم قدرت و نه حسادت به بهبهاني و طباطبايي كه ترس از نابود شدن شريعت بود. مشروطه‌خواهان تندرو اما نه تنها نتوانستند (يا به عبارتي بهتر نخواستند) به اين درك برسند، بلكه شيخ را به جرم رهبري فكري جريان مشروعه‌خواه و تقابل با مشروطه‌خواهان، به اعدام محكوم نمودند. طنز ماجرا اينجا بود كه شاهي كه در مقابل مشروطه‌خواهان ايستاد بود، نه تنها اعدام نشد، بلكه با تعيين مستمري براي باقي عمر به خارج از كشور فرستاد شد، اما شيخ فضل‌الله نوري به سمت چوبه‌ دار رفت. اين رويكرد، يعني حذف انديشه و تفكر، سرانجام خود را در مشروطه‌اي نافرجام و بي‌ثمر نمايان ساخت.

منبع: برهان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار