22 خردادماه امسال با افتتاح نگارخانه آزاد به مديريت خانم شيرين اتحاديه يك نگارخانه به جمع نگارخانههاي تهران افزوده شد. اين گالري كه در خيابان وصال و در كنار كتابفروشي آزاد واقع شده است به گفته خانم اتحاديه قرار است «صرفاً نمايشگاه اين و آن و جوانهايي كه آثارشان را خيلي هنري فرض ميكنند نباشد بلكه فرصتي باشد براي دختران جواني كه در دانشكدهها آثارشان در سطح بالايي قرار دارد اما گمنام هستند علاوه بر اينكه اين گالري جنبه آموزشي هم خواهد داشت.» شيرين اتحاديه پس از گذراندن تحصيلات در دوره متوسطه در تهران و دريافت مدرك ديپلم در رشته رياضي راهي فرانسه شد و از سال 1347 تا 1352 موفق به دريافت مدرك ديپلم طراحي و معماري داخلي از پليتكنيك ثاوت بانك لندن و كارشناسي اجتماع هنرمندان و طراحان صنعتي لندن شده و در سالهاي 1360 تا 1362 به تحصيل تاريخ طراحي و هنر در مدرسه لوور پرداخت. وي در سال 1358 نيز در خيابان وصال شيرازي كتاب آزاد را تاسيس كرد و در كنار كتابفروشي و در محلي كه امروزه گالري آزاد نام گرفته فعاليت هنرياش را ادامه ميدهد و تا به امروز به طور مرتب هر ساله نمايشگاهي از آثار نقاشي خود را عرضه كرده است. با تشكر از ايشان كه در يك صبح بهاري پذيراي ما بودند.
اولين جرقهاي كه سبب شد شما به هنر نقاشي روي بياوريد، چه بود؟
يكي از علل آشناييام با هنر كتابخانه پدرم بود كه كتابخانهاي ارزشمند و بينظير بود. پدرم هيچ وقت حضور اجتماعي نداشت، نميخواست دولا و راست شود. آن موقع هم اگر شغلي داشتي چارهاي نداشتي جز اينكه دولا و راست شوي. پدرم آكسفورد درس خوانده بود و وقتي به ايران آمد رياست بانك رهني را به او پيشنهاد دادند، ولي قبول نكرد، بنابراين شغل دولتي نداشت. مدرسه كه ميرفتم بچههاي ديگر پدرهايشان شغل دولتي داشتند و من خجالت ميكشيدم. از پدرم ميپرسيدم: «وقتي ميپرسند پدرت چكاره است چه جوابي بدهم؟» جواب ميداد: «بگو ملاك است». پدرم عميقاً به فرهنگ ايران علاقه داشت و قسمت هنري كتابخانه بينظيرش بسيار غني بود. هنوز هم آن كتابها را دارم. كتابهاي نقاشي نفيس چيني، هنر غرب و. . . در آن كتابخانه بود و من ابتدا از اين طريق با هنر آشنا شدم. در مراحلي كه درس ميخوانديم، ورق زدن آن كتابها...
و ديدن آن تصاوير شما را مجذوب هنر كرد.
همينطور است. معلمي هم داشتم كه به خانه ميآمد و به من نقاشي درس ميداد. به هر حال استعدادي در من بود كه به تدريج تقويت شد.
بعد از ديپلم به لندن رفتم و به تحصيل در رشته معماري داخلي پرداختم. از طرفي تمام موزهها را زير پا ميگذاشتم و تمام مجلات هنري را ورق ميزدم و به اين ترتيب بيشتر با ديدن نقاشيها با اين هنر آشنا شدم. البته تحصيل معماري داخلي هم به آدم نگاه خاصي ميدهد، چون وقتي پرسپكتيو را ميكشي مجبوري فضاي يك اتاق را سه بعدي در بياوري، در نتيجه به آدم ديد سه بعدي ميدهد. بعد از بازگشتم به ايران اين كتابفروشي را احيا كردم. بعد از انقلاب بود كه از اينجا شروع كردم به طراحي كشيدن. تمام درختها، انعكاس آنها روي ديوار، حوض و همه را كشيدم. بعد يك آئينه قديمي خريدم و نميدانم چه جذابيت خاصي برايم داشت كه گلدان يا حتي تصوير خودم را در آئينه بكشم. بعد آئينه شكست و در خردههاي شكسته تصاوير را كشيدم. هميشه يك سوژه را ميگرفتم و از آن 20، 30 تا كار ميكردم.
اصولاً با رنگ طراحي كردهام و سياه و سفيد برايم جذابيت نداشته است. هميشه با پاستل طراحي كردهام، چون پاستل آماده است و من هم تند كار ميكنم و اين امكان را به من داده است كه سريع كار كنم. موضوع آئينهها هميشه برايم جالب بوده و اين نوع نقاشيهايم بدون آن كه بدانم به شكلي انتزاعي شدهاند. انعكاس هم هميشه برايم خيلي جذاب بود، مثلاً انعكاس آئينه در شيشه و خيلي از آثارم انعكاس در انعكاس است.
مسير هنري تان را چطور يافتيد؟
يكي از مباحث برايم نزديك بودن است. اينها نزديك من بودند و با اينها شروع كردم. بلندپروازي نكردم و نزديك خودم را ديدم. از نزديك به خودم و آنجايي كه زندگي ميكردم. مبحث ديگر اتفاق بوده است. مثلاً با عدهاي بازار قزوين رفته و آئينهاي را ديدهام و مرا جذب كرده است و خريدهام و بعد آن را روي پنجره گذاشته و يكسري از چيزها را در آنجا ديدهام. باد زد و آئينه را شكست و همه اين شكستهها مرا به جاي ديگري برد. اتفاق در كارم خيلي مهم است. اتفاقي كه از بيرون ميافتد و يكي هم اتفاقي كه در خود كار ميافتد. اتفاق از بيرون كه ميافتد آن را بدون هيچ فشاري ميگيرم. درست مثل زندگي است كه هر لحظه ممكن است در آن اتفاقي بيفتد. اينكه چطور با آن اتفاق برخورد شود، هوشياري انسان را ميرساند كه آيا نديدهاش ميگيرد يا به فكر وادار ميشود كه چرا اين طور شده است. به نظر من نقاشي درست مثل زندگي است. يعني اگر اين نباشد فايده ندارد. ميبيني يك نقاش چه مهارتي دارد، ولي از بيرون دارد اين مهارتش را به كار ميبرد. در حالي كه نقاشي عين زندگي است، يعني آنچه تو از زندگي ميآموزي به نقاشي تو كمك ميكند و آنچه از نقاشي ميآموزي به زندگي تو كمك ميكند و اين ميشود يك مجموعه.
در واقع هنر و زندگي يك حلقه وصل هستند.
كاملاً. يك حلقه دور تا دورند. مثلاً اتفاقي كه ميافتد مرا جذب ميكند كه به تصويرش بكشم. مثلاً آئينهاي كه خريدم شكست. حالا چه كارش كنيم؟ حيف است بيندازيم دور. پس ببينيم چه ميشود. يك انار هم ميگذاريم. بعد ميبينيم اين انار در اين آئينه چند صد تكه شده است. بعد انعكاس اين انار در شيشه تا كجاها رفته است. اين جوري شروع كردم و كارهاي اين جوري ده سال هم بيشتر شد. بعد ديديم خدايا! اينكه نشد نقاشي.از طرفي بيش از اين كاغذ به من اجازه كار نميدهد. خود پاستلها كافي نيستند. بعد گفتم بگذار تمام عناصر و elementهايي كه با آنها سر و كار داشتهام، مثلاً شيشه يعني چيزي كه شفاف است و بعد چيزهايي مثل تور تهيه و آنها را روي ابعاد بزرگتر پياده و كارهاي بزرگ را به اين شكل شروع كردم.
نگاه در آئينه مرا به درون خودم برد و بعد همه چيز را از درون خودم ديدم كه آثار آبستره ام شد. از اول سنتشكني كردم و به دنبال چيزهايي كه مد و مرسوم بودند نرفتم. تجربه كردن مثلاً در آوردن يك اثر با مداد رنگي خوب است، ولي تكرار را دوست نداشتم. معتقد بودم بايد سبك خودم را پيدا كنم.
مسئلهاي كه امروزه به صورت معضل درآمده ، شاگردها همه شبيه استادانشان نقاشي ميكنند...
همين ديگر. هر وقت به من گفتهاند بيا درس بده، گفتهام من هنوز خودم دارم ياد ميگيرم. هنوز بعد از 34، 35 سال نقاشي وقتي در مقابل يك بوم سفيد قرار ميگيرم، مثل شاگرد روز اول هستم، چون نميدانم سرانجام روي اين بوم چه چيزي به وجود خواهد آمد و قرار است چه اتفاقي بيفتد...
نهايت اين كار قرار است چه بشود...
بله. هميشه مثل يك اتفاق نو است. هيچ وقت كارهايم تكرار نشده و رج نخوردهاند.
به نظرتان اين مسئله چقدر به هنر لطمه ميزند؟
بستگي به جوهر آدم دارد. كلاً همه در برخورد با هنر عجله دارند. اول عجله دارند كه فوري خودشان را بروز بدهند و مورد توجه قرار بگيرند. دوم عجله دارند زودتر به شهرت و پول برسند، پس ميروند شبيه كار كسي ميكشند كه مثلاً فلان قدر فروخته است. در صورتي كه همانطور كه گفتم هنر مثل زندگي است و همانقدر كه تو پخته ميشوي كارت هم پخته ميشود. همان قدر كه بر عمق و گستره جهانبيني تو اضافه ميشود، كارت هم غنيتر ميشود. مثلاً من با تجربه ياد گرفتم. پايه را از طراحي و معماري داخلي آموختم و بقيه راه را خودم ياد گرفتم. بايد پايه را آموخت. وقتي ميخواهي پيانو بزني بالاخره بايد نت را بلد باشي، ولي بعد بايد به خودت فرصت بدهي ببيني چه و كه هستي و با اين پايه ميخواهي به كجا برسي كه اين ديگر بستگي به آدمها دارد. يكي هماني را كه ياد گرفته است رج ميزند خيلي هم عالي است و ميفروشد و ديگري خلاقيت را هم زمينه پايهاش ميكند و اثري خارقالعاده خلق ميكند، بستگي به شخصيت آدم دارد.
دانشجويان نقاشي امروزه را چقدر با دانشجويان زمان خودتان متفاوت ميبينيد؟
در گذشته رقابتي با همديگر نداشتيم و هر كسي كار خودش را انجام ميداد. اما الان يك چشم و همچشمي عجيبي بين جوانان هنر حكمفرماست. در ميانشان نيستم، ولي شنيدهام كه اين طور است.
همانطور كه اشاره كرديد ميخواهند زود به نتيجه برسند.
چشم و همچشمي و كپيكاري. به خودشان فرصت نميدهند كار ياد بگيرند. اصلاً در تصور من نبود كه بخواهم معروف شوم. براي دل خودم نقاشي ميكردم و كششي كه برايم داشت؛ چراكه يك نوع ديدن بيشتر را ميآموختم. تو وقتي به برگ با دقت نگاه ميكني، آن را بيشتر درك ميكني. من شخصاً نه با كسي رقابت كردم، نه جاهطلبي داشتم كه با نقاشي پول و شهرت پيدا كنم. پول و شهرت هدف و مقصود نيستند و بعداً خودشان به سمت آدم ميآيند. اگر آدم بخواهد دنبال اين چيزها برود مصنوعي ميشود. اگر بخواهي براي شهرت كار كني، كارت خراب ميشود.
و به نتيجه مطلوب هم نخواهي رسيد.
بله. در غرب افراد خيلي دنبال پول هستند. گاهي به پسرم ميگويم كسي كه مثل دهخدا يك عمر نشسته و تك تك كلمات را در آورده و منظم كرده، فكر پول نبوده است. شهرت خوب است، ولي نبايد مصنوعي و زوركي باشد، يعني واقعاً بايد از درون بجوشد. اين روزها همه دارند رقابت ميكنند ابعاد تابلوهايشان را بزرگتر بگيرند و تصور ميكنند هر چه بوم بزرگتر باشد، كار باارزشتر است.
بهتر هم ديده ميشود!
اولين بار خوانندههاي سياه را در تابلوهايي با ابعاد بزرگ در گالري برگ در ميرداماد به نمايش گذاشتم، ولي ضرورت كار اين ابعاد را ايجاب ميكرد، نه اينكه بخواهم خودنمايي كنم. كاري از دل برآمده و فكري پشت آن بود، چون منظرهها را بزرگ كار ميكردم و به خودم ميگفتم چه كنم كه پرترههايم هم با منظرههايم برابري كند. مادرم ميگفتند اين قدر بزرگ كار ميكني مردم نميخرند. به خودم ميگفتم آن قدر بزرگ كار كن كه مردم نخرند. يعني خودم را رها كردم. اين موضوع هميشه در كارم بوده است. اشاره كردم با پاستل شروع كردم. چرا؟ چون كاغذ اگر خراب ميشد، مچالهاش ميكردي و كاغذ ديگري را برميداشتي، ولي بوم هزينه برميداشت و همين هزينه تو را محدود ميكرد. ميخواستم محدود نباشم، بنابراين رنگ و روغن، پاستل و... همه چيز را روي كاغذ كار ميكردم. ميخواستم بدون محدوديت تجربه كنم. حتي نميخواستم به اين دليل كه كار كوچك را ميخريدند، كوچك كار كنم و با اين حس رها بودن هست كه به مقصود رسيدهام. اينها چيزهاي دروني هستند كه بايد با هم جمع شوند تا تو به آنچه ميخواهي برسي.
اين نگاه در نسل جوان نقاشان ما وجود ندارد.
چون از بيرون به اين قضيه نگاه ميكنند و هنوز نميدانند كه و چه هستند. مثلاً دختري آمده بود اينجا و ميخواست برايش نمايشگاه بگذارم و اين در صورتي بود كه هيچكدام از هنرمنداني كه كارشان به نمايش در آمده بود را نميشناخت. بعد از مدتي كه در نمايشگاه قدم زد و آثار را ديد تازه متوجه اشتباهش شد و گفت خانم شما بگو من بايد چه كار انجام بدهم و پيش چه كسي بروم كه كارم بهتر شود. گفتم شما برو و از درون خودت شروع كن، ببين كي هستي و چه چيزي خودت دوست داري و جذبت ميكند. جوانان بايد در درون خود جستوجو كنند و ببينند در برخورد با يك پديده آن را چگونه ميبينند و درك ميكنند و آنها را به كدام جهت هدايت ميكند. گاهي اوقات حتي انعكاس يك فنجان روي يك ميز مرا به سويي برده است و هيچ فكر نكردهام تو دوست داري يا او دوست دارد.
همين جستوجوي در درون است كه به مخاطب انگيزه ميدهد تا اثر يك هنرمند را ببيند.
همين طور است. مثلاً نبايد هيچ وقت خود را گول زدكه چون فلاني دارد آن طور از وسايل ظريف در آثارش استفاده ميكند در رقابت با وي كاري انجام دهيم.
در مسير هنريتان شما ابتدا با دقت در جزئيات طبيعت به آثار انتزاعي رسيديد.
قطعاً. من از يك گره، جوانه، خطوط روي سنگها و كوچكترين اجزاي طبيعت شروع كردم، آنها را ديده، حس كردهام و در وجودم تهنشين شدهاند تا آثار امروز در آمدهاند. به همين دليل مخاطب وقتي اينها را ميبيند با آنها ارتباط برقرار ميكند. يك اثر انتزاعي بيخود و بيجهت نيست. الان در بيان انتزاع رنگ را روي بوم ميپاشند، انگار رنگ پلاستيك پاشيده است.
ولي بسياري از آثاري كه توسط برخي امروزه در گالريها به نمايش درميآيند، اينطور نيست.
بله و تازه اين اشخاص به شهرتهاي عجيب غريبي هم ميرسند. وقتي بدون پشتوانه كار ميكني، گيريم يكي دو بار هم توانستي عناصري را سر هم كني و نمايشگاه هم بگذاري و آثارت را بفروشي، ولي بعد از مدتي دورهات تمام ميشود و ديگر اثري از تو و آثارت وجود نخواهد داشت. چقدر مردم گول بخورند و به تماشاي كارت بيايند. در حالي كه وقتي با پشتوانه كافي و با دانش و علم كار كني، خلاقيتت ادامه دارد و احساساتت دائماً از درون ميجوشد. هنرمند بايد حس كند چه ميخواهد انجام دهد.
به نظر در اين ميان استادان نقش ويژهاي داشته باشند.
نه اين گالريدارها هستند كه در اغلب موارد خط ميدهند... غير از گالريداراني كه خودشان نقاش بودهاند اغلب تخصص لازم را ندارند و هنر را لمس نكردهاند. مثلاً در ميان اين گالريدارها كساني هستند كه در گذشته تاجر بودهاند و با توجه به ارتباطشان، تجار به آنها سفارش ميدهند! افرادي هم هستند كه هيچ سر رشتهاي ندارند و تا پيش از اين مهمانيهاي دورهاي ميرفتهاند حالا زير زميني را گالري كردهاند. پس در اين مسير هنري گالريدار هم نقش دارد و همانطور كه گفتم برخي هستند كه حقيقت هنر را نميدانند.
قبل از انقلاب فرح يك دار و دسته exclusive را دور خودش جمع كرده بود. خودش تأييد ميكرد، و افراد دنبالهروي خودش بودند والسلام! هيچ جايي براي كس ديگري وجود نداشت. البته خيليهايشان هم خيلي عالي بودند ولي بعد از انقلاب اين حصار شكست. حمايت خاصي از كسي نشد. كلاسهاي هنري هم بسته شدند. همه مادرها بچههايشان را كلاس خصوصي فرستادند و در واقع در براي همه باز و شانس براي همه پيدا شد و واقعاً همه دنبال هنر رفتند. همانطور كه گفتم بنده هم بدون اينكه دنبال حمايت كسي باشم، شروع به كار كردم. قرار نبود كسي ما را بپروراند يا تأييد كند. آزاد بوديم و آزادياي به اين نحو پيدا شد. هر وقت چيزي را منع كني، اشتياق مردم براي انجام آنها بيشتر ميشود. وقتي همه كلاسهاي هنري تعطيل شدند، پدر و مادرها بچههايشان را كلاسهاي خصوصي گذاشتند و اين تحول فوقالعادهاي ايجاد كرد. تا ده پانزده سال قبل گالريهاي سنتيتر مثل گالري سيحون، گالري سبز و... فعال بودند كه به هر حال وارد بودند، اما بعد عدهاي ديدند جا و پول كه دارند، پس خوب است گالري راه بيندازند و يك عده جوانها را دور هم جمع كنند و همين مسبب وضعيت امروز شد.
براي آنكه گالريداري كلاس و پرستيژ دارد.
بله، كلاس و پرستيژ پيدا ميكنند، پول هم كه بهبه! به همين علت گالريداري نوعي كاسبي شد. جوانها هم كه كپي از اينترنت و سرعت و يك كمي موضوع راتغيير ميدهند...
همين مسئله باعث شده هنر تجاري شود.
بله، عمق و واقعيتش كم و جنبه تجارياش زياد شده است.
با اين تفاصيل تعريف شما از هنر و هنرمند كدام است؟
يك هنرمند قبل از هر چيزي بايد آدم باشد. آدم ميتواند جاروكش يا يك ننه بيسواد باشد، ولي آدم باشد. اصل اين است كه هنرمند خصوصيتهاي يك انسان را داشته باشد. هنر هم يك چيز اكتسابي و دروني است. طرف كه مينشيند و سهتار ميزند و در اوج است، اول يك انسان است، بعد يك نوازنده، و الا اثر درست از كار در نميآيد. هنرمند وقتي از انسانيت خودش جدا ميشود، هنرش تأثير خود را از دست ميدهد. به نظر من انسان بودن خيلي مهم است. اگر آدم آدم باشد به خودش خيانت نميكند و براي مد دنبال چيزي نميرود. ممكن است فكر كند اگر انار بفروشد، آدم بهتري خواهد بود.
مثل مش اسماعيل كه بيسواد بود، اما آن مجسمهها را ميساخت.
بله، طبعش اين بود و اين مهم است. آدم به خاطر ژست، پول، شهرت و... نبايد به خودش دروغ بگويد. اول بايد ببيند چه چيزي با طبع و فطرتش سازگار است و دنبال آن برود تا همان هنر از كار در بيايد. اگر چيزي در وجود انسان واقعي باشد، ميتواند روشش را بياموزد.
چه شد تصميم گرفتيد در كنار كتاب فروشي، به گالريداري هم بپردازيد؟
هميشه حوادث مرا به سمت چيزي ميبرد. 35 سال پيش اينجا يك عمارت كلنگي بود كه شيرواني داشت. شيرواني خرابتر شد و هر چه دنبال شيروانيساز خوب گشتيم پيدا نكرديم. هر حلبيسازي ميآمد و روي اين يك كار اشتباه انجام ميداد. بالاخره يك پيرمرد اين كاره را در شميران پيدا و اينجا را احيا كردم و فضاي زيبايي به وجود آمد و احساس كردم جاي مناسبي براي گالري است. هم پشتوانه محترمي براي كارهاي خودم بود، هم ميتوانستم فضايي را براي ديگران باز كنم. ميخواهم به كساني كه خلاقيت بالايي دارند امكاني را براي ارائه كارهايشان فراهم كنم. ميخواهم بگويم صرفاً نمايشگاه اين و آن و جوانهايي كه خودشان را لوس ميكنند و آثارشان را خيلي هنري فرض ميكنند نخواهد بود، بلكه جنبه آموزشي خواهد داشت. مخصوصاً كه بعضي از خانمها در كارهاي سنتي مثل مكرومه، بافتني و... عالي و در سطح بالا ي هنري هستند يا خانمي هست كه با پشمشيشه و وسايل ارزان مجسمههاي عالي ميسازد. بيش از 35 سال است دارم كتابفروشي ميكنم، ولي واقعاً منفعت مادي برايم نداشته است و حقوق كاركنان را از خودم ميدهم، چون آدم فكر جنبههاي ديگر، فضا، رضايت خاطر و .. را هم ميكند.
تربيت آدمها خيلي مهمتر از سود مادي است.
نگاهم به زندگي اين طور است، نه اينكه تصور كني به خودم عذاب ميدهم. اين جوري خوشحالتر و بهترزندگي مي كنم. شايد اگر روزي در كتابفروشي پول روي پول بيايد از اين كار چندشم شود. كار گالري هم بايد حتماً پشتش چيز باارزشتري باشد، والا مفت نميارزد. هم گالري و هم كتابفروشي برايم ابزارهايي براي آموزش هستند. اين جنبه غيرمادي خود انسان را بسيار تقويت ميكند و چيزي بار خود آدم ميشود. اگر اين طور نباشد اصلاً انجام نميدهم.
گويا قرار است تنها آثار زنان در گالريتان به نمايش درآيد.
بله. نه اينكه تصور كنيد فمينيستم بلكه به عنوان يك زن با زنان ارتباط راحتتري دارم و از طرفي فكر ميكنم با يك گروه كوچكتر، بهتر و عميقتر ميشود كار كرد.
گزينش افراد براي آنكه آثارشان در اين نمايشگاه به نمايش درآيد به چه ترتيب بود؟
اغلبشان دوستان خودم بودند. واقعاً گزينش خاصي نبود. بعضيها را هم دوستان معرفي كردند و كارهايشان را ديدم. بهتر از اينها هم هستند، منتها نميشناسم. در چيدمان هم كساني كه ابعاد كارهايشان كوچك بود، دو اثر گذاشتيم و بزرگترها را يكي.
از نظر سبك و تكنيك هم فرق دارند.
بله، موضوع يكي است. همه آزاد بودند كه با هر سبك و تكنيكي كه ميخواهند كار كنند.
در ميان آثار به نمايش درآمده آثاري وجود دارد كه با موضوع كلي همخواني نداشته يا در سطح پايينتري از ديگر آثار هستند...
بله علت اين است كه من تا آخرين لحظه كارها را باز هم نكردم. گفتم بگذار دو روز قبل از اينكه چيدمان كنم آثار را باز ميكنم. اصلاً نميخواستم بدانم چه كردهاند. شركتكنندگان كاملاً آزاد بودند و بخش جالب قضيه هم همين است. به نظر خودم نمايشگاه متنوع و خوبي شده است. خودم فكر نميكردم اين طور از كار در بيايد. آدم حوصلهاش سر نميرود. تنوع در كارها زياد است.
ملاك شما در انتخاب آثار براي بر پايي نمايشگاه...
فقط خود اثر و كاري به اسم، شهرت، معرفي و اين حرفها ندارم. ممكن است دشمني هم ايجاد كند، ولي ديگر بعد از اين همه سال كارم به ثبات لازم رسيده است. البته هنوز هم تجربه ميكنم، ولي قدرتمندم و متزلزل نيستم. خوب و بد را هم ميفهمم. آدم 35 سال قلم بزند و هنوز نفهمد چه خوب است و چه بد كه خيلي بد است.
خانم اتحاديه براي جامعه هنري و هنرمان چه آيندهاي پيش بيني ميكنيد؟
عين زندگي هم خوب دارد هم بد. مثل انسان است كه بايد با بديهاي خودش مبارزه كند، مبارزه سياهي و سفيدي. آدم هميشه اميد دارد خوبي به بدي چيره شود. هيچ جامعهاي نيست كه در آن خير و شر در كنار هم نباشند. مهم تلاش و مبارزه براي پيروزي حقيقت است و هر كدام بايد تلاش خودمان را بكنيم.
بسيار ممنون از وقتي كه در اختيار ما گذاشتيد.