جريان سلفي سرانجام روندهاي استراتژيك خاورميانه را، البته با اندكي تأخير درك كرد. تقريباً در همان ماههاي سال 2011 كه امريكاييها در حال تدوين استراتژي چرخش شرقي بودند، خاورميانه در حال زايشي جديد بود، زايشي كه روند تعاملي- تعارضي ميان سه نيروي سياسي اصلي، يعني اسلامگرايي سكولار (تركيه)، اسلام گرايي سلفي ( عربستان) و اسلام گرايي شيعي (ايران ) را كليد زد. محمد بوعزيزي در ۱۷ دسامبر ۲۰۱۰ در تونس دست به خودسوزي زد.
اين خودسوزي و اعتراضات پس از آن، منجر به سقوط زينالعابدين بن علي در تونس شد و بعد، رژيمهاي مصر، يمن و ليبي سقوط كردند. برآيند اين تحولات حاكم شدن (و تلاش براي حاكم شدن ) جريان اخوان المسلمين در كشورهاي عربي بود كه موج اول تحولات بعد از 2011 را كليد زد. باراك اوباما، رئيسجمهور امريكا در همين فضاي ناپايدار بود كه حمايت كاخ سفيد را از اين تحولات اعلام و سعي كرد سياست خارجي امريكا را با روندهاي جديد همراه كند: «من اين را به صراحت ميگويم كه اين يك اولويت اصلي است. . . از اين به بعد، سياست امريكا تقويت اصلاحات در سراسر منطقه و حمايت از گذار به سمت دموكراسي خواهد بود. . . بعد از چند دهه پذيرش جهان به شكلي كه هست، حالا اين شانس را داريم كه جهان را در منطقه به آن صورتي كه بايد باشد، دنبال كنيم. »
روند تحولات در نتيجه اشتباهات فاحش اسلامگرايان ميانهرو سني و جان سختي سلفي ها، خيلي زود شكل و شمايلي متفاوت پيدا كرد. عزل محمد مرسي در جولاي2013 (تيرماه 92) نقطه آغاز خيز جريان سلفي در منطقه بود. جريان سلفي كه در فضاي بعد از اعتراضات سال 2011 در كشورهاي عربي، حالتي از بهت و حيرت به خود گرفته بود، خيلي زود دست به دومين بازسازي خود بعد از 11 سپتامبر 2001 زد و خيزش خود را با تلاش براي سقوط حكومت علوي سوريه، هرچند به صورت نافرجام دنبال كرد. حالا اين خيز سلفيها در عراق اوج گرفته، شكل و شمايلي نمايان و جاه طلبانهتر يافته و در قالب عمليات داعش به عراق خودنمايي ميكند. سلفيها يك بار بين سالهاي 1996تا 2001، در افغانستان صاحب امارت شدند و حالا سوداي حكومتي گستردهتر را از شرق مديترانه تا شرق عراق در سر ميپرورند. البته امارات مورد ادعاي داعش در برخي موارد تا مناطق شرقي هند نيز ميرسد.
جريان سلفي خاورميانه يك بار با فاصلهاي شش ساله بعد از جنگ سرد، سمت و سوي استراتژيك تحولات خاورميانه را درك و با امارتسازي در افغانستان (1996) سعي كرد براي اين تحولات سمت و سو مشخص كند، ولي در سال 2001 بساط آن برچيده شد. سلفيها حالا هم با فاصلهاي سه ساله از شروع روندهاي جديد خاورميانه (2011) سمت و سوي تحولات و معاني و مفهوم تلويحي چرخش شرقي امريكا و خلا احتمالي ناشي از آن را درك كردهاند و بار ديگر سوداي امارتسازي دارند. بر خلاف سال 2001 كه جورج بوش به افغانستان حمله برد، امريكاييها اين بار خود را در «سمت امن تاريخ» محسوب ميكنند. چارچوب كلي سياست خارجي امريكا در برخورد با تحولات خاورميانه، همان جملهاي است كه اوباما در جريان اقدام نظامي عليه ليبي به زبان آورد: « استفاده يكجانبه از زور در موارد تهديد مستقيم و استفاده چندجانبه از زور در تهديدهاي غير مستقيم. » او در واكنش به تحولات عراق بعد از حمله داعش به صراحت گفت كه قصد ندارد نيروهاي امريكايي را در عراق درگير كند و كمكهاي امنيتي به دولت مالكي را هم به «اصلاحات سياسي» و « تصميمهاي سخت رهبران عراقي» موكول كرد. مشخص است كه منظور رئيسجمهور امريكا از اصلاحات در جايي مانند عراق، حركت به سمت يك نظام سياسي بازتر نيست، بلكه حركت به سمت يك نظام فدرالي، يا همان چيزي است كه چند سال قبل، جوبايدن معاون او، آن را مطرح كرده بود. نيويوركر روز 13 ژوئن برخورد اوباما با چالش داعش را به خوبي توصيف كرده و نوشته كه اوباما به عراقيها ميگويد«حالا اين ديگر مشكل خودتان است».
به نظر ميرسد امريكاييها سعي دارند از تهديد عيني داعش استفاده كنند و حكومت عراق را براي حركت به سمت فدرالي شدن تحت فشار بگذارند. حتي اگر فرض كنيم كه حركت به سمت عراق فدرالي درست است، امريكاييها آن را در زماني خطرناك و در برخورد با موضوعي خطرناكتر پيش كشيدهاند. داعش، موج دوم و شايد خطرناكتر جريان سلفي خاورميانه براي امارتسازي است كه روند هايي مانند فدراليسم اصولا برايش معني و مفهومي ندارد. اين مار بين سالهاي 1996 تا 2001، از افغانستان بيرون زد ولي در سايه استراتژي مداخلاتي امريكا، سر و دم اين مار، حالا از نيجريه و كنيا تا سوريه، لبنان، عراق، پاكستان، افغانستان و مناطق جنوب غربي چين را تكان ميدهد.