کد خبر: 652327
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۴:۵۹
زهرا صالحي


دانشجوي شهرستان باشي، دختر هم باشي، خداخدا مي‌كني خانواده‌ات حداقل يكي از وعده‌هاي خبري تلويزيون را از دست بدهند تا ميان كلاس و امتحان با پشتكار آنقدر به تو زنگ نزنند كه شارژ گوشي‌ات تمام شود و بعد كه روشنش مي‌كني با حدود 20 پيامك از اقوام دور و نزديك مواجه شوي در مورد مرگ و زندگي‌ات.  دانشجوي شهرستان كه باشي، دختر هم باشي، هم اتاقي‌هايت برايت مي‌شوند خانواده، صبح كه كلاس داشته‌باشي، هم اتاقي خواب‌آلويت سرش را از زير پتو بيرون مي‌آورد و دمپايي‌اش را سمتت پرت مي‌كند تا بيدار شوي، اگر سرما بخوري در كيسه تنقلات هر هفته كنار چيپس، پفك و پاستيل يك پاكت آب گريپ‌فورت سهم تو مي‌شود، گاهي هم شايد سوپ آماده‌اي در ته ساك خريد پيدا كني.

دوشنبه عصر خرداد كه هوا ناگهان نارنجي و بعد تاريك شد، من تازه از در باشگاه ورزش بيرون آمده بودم، باشگاهم انتهاي يك كوچه خلوت در يك خيابان خلوت بود. با خودم فكر كردم «قرار بود خسوف يا كسوف شود و من نمي‌دانستم؟!» دقيق يادم نمي‌آيد كدامشان بود كه در روز اتفاق مي‌افتاد، درگير خسوف و كسوف و وحشت آسمان قرمز و هواي سنگين بودم كه ناگهان حجمي از خاك، پلاستيك و آشغال به سمتم هجوم آورد. نفسم بند آمد و چسبيدم به ديوار. اطرافم را نمي‌ديدم، يك دستم ساك ورزشي‌ام بود و دست ديگرم روي سرم بود تا چادرم از سرم كنده نشود. كشان‌كشان خودم را رساندم گوشه ديوار. در فرورفتگي در خانه‌اي پناه گرفتم و سعي كردم صورتم را با چادرم بپوشانم و نفس بكشم. چيز خاصي نمي‌ديدم، فقط صداي مهيب باد بود و درختاني كه انگار داشتند كنده مي‌شدند و هواي قهوه‌اي.
يك ساعتي آنجا نشستم. به اين فكر مي‌كردم كه اگر توفان طولاني شد، شايد مجبور شوم در خانه را بزنم و شب را آنجا بمانم. خبرهايي كه صبح خوانده‌بودم را مرور كردم و هيچ خبري مبني بر بروز چنين توفاني را به ياد نياوردم، آهسته ذكر مي‌گفتم شايد كمي از ترسم كاسته شود.  از شدت توفان كه كاسته شد، خودم را به خيابان اصلي رساندم. تا خوابگاه دربست گرفتم. وارد كه شدم، مريم، سميه و مسئول خوابگاه و چند نفر ديگر روي پله‌ها نشسته‌بودند. سميه تسبيح دستش بود و ذكر مي‌گفت. من را كه با آن وضعيت آشفته ديدند، صلوات فرستادند. مريم با مشت به روي بازويم كوبيد و با عصبانيت گفت:«گوشيت كو؟!» يادم افتاد كه وقتي از باشگاه خارج شدم گوشي‌ام را روشن نكرده‌‌ام. مريم دوباره مشتي حواله بازويم كرد و گفت:«به مامانت زنگ بزن! سكته نداده باشيش شانس آوردي!»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار