کد خبر: 652035
تاریخ انتشار: ۲۵ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۷:۲۵
«يادها و يادمان‌هايي از خصال و آرمان‌هاي شهيدان 26 خرداد» در گفت‌وشنود با حاج‌هاشم اماني

شاهد توحيدي

در بيست و ششمين روز از خردادماه 1344، جماعتي از جوانمردان به پيماني كه با مقتداي تبعيد شده خود بسته بودند، مهر خون زدند و جوار حق را بر فرمانبرداري ستمكاران ترجيح دادند. اينك نزديك به پنج دهه از آن صبحگاه خونين مي‌گذرد و بازمانده بزرگوار آن جمع، مجاهد بزرگ، حاج‌هاشم اماني به بازگويي خاطرات خويش از آن حماسه سترگ پرداخته است. خدايش محفوظ و برقرار دارد.

به عنوان آغازين سؤال بفرماييد كه چگونه اعضاي مؤتلفه اسلامي از مبارزات علني از قبيل برگزاري تجمع و پخش اعلاميه و... به گزينه اعدام انقلابي سران رژيم گذشته رسيدند؟ چه چيز آنها را به چنين نقطه‌اي رساند؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. بعد از سركوب و كشتار 15 خرداد توسط حكومت، مردم تقريباً به نقطه‌اي رسيده بودند كه كارهاي توزيع و پخش اعلاميه، نوار و حتي برگزاري جلسات و غيره را ديگر مفيد نمي‌دانستند و معتقد بودند بايد پاسخ محكمي داده شود. فكر اوليه اعدام انقلابي سران رژيم در جلسات سه نفره‌اي بود كه با حاج صادق و آقاي عراقي داشتيم. بعدها حاج عباس مدرسي‌فر و آقاي عزت‌الله خليلي به ما ملحق شدند، اما مرحوم حاج صادق از همه بيشتر بر انجام اين كار اصرار داشت. او شب و روز نداشت و دائم در تكاپو بود و به اين طرف و آن طرف مي‌رفت كه بايد كاري كنيم. پيگيري و حرارتي كه ايشان داشتند، من يا آقاي عراقي نداشتيم؛ به عبارتي ايشان موتور محرك كار بودند. جلسات هفته‌اي شب‌ها و هميشه در منزل برادرم، روبه‌روي خيابان خاني‌آباد برگزار مي‌شد و تغييرش نمي‌داديم. در آنجا بر سر موضوعات كه چه كار كنيم و چگونه نقشه قتل فردي را بكشيم كه در حكومت مؤثر باشد تا پاسخي متناسب به عملكرد رژيم داده باشيم، بحث مي‌كرديم. بعد از مدتي متوجه كمبود نيروي انساني و نفرات شديم و اينكه به‌تنهايي قادر به انجام كار نيستيم. تا اينكه در اثر حسن تصادف با گروه سيد علي اندرزگو مرتبط شديم. آقاي اندرزگو را از قبل مي‌شناختيم. پدر زنش، آقا رضا نجار قبلاً در جمعيت فدائيان اسلام بود و به همين مناسبت آشنايي دورادوري با ايشان داشتيم. سيد علي‌اكبر اندرزگو در مسجد شيخ علي با حاج‌آقا صادق اماني تماس گرفت و ظاهراً احساس كرده بود مشتركات فكري زيادي بين آنهاست، بنابراين به‌طور سربسته اظهار كرده بود آماده همكاري است و اعلام كرد اگر در صدد چنين كاري هستيد ما حاضريم با شما همكاري كنيم و پس از موافقت حاج صادق اماني با پيشنهاد ايشان، آقايان مرتضي نيك‌نژاد، رضا صفارهرندي و محمد بخارايي را به حاج صادق و حاج صادق آنها را به مهدي عراقي معرفي كرد. آقاي عراقي هم چند جلسه با آنها صحبت و مجدداً به حاج صادق معرفي‌شان و اعلام كرد اين افراد آمادگي لازم براي انجام ترور را دارند. از آن زمان به بعد آنها به منزل ما مي‌آمدند و با همديگر درباره چگونگي فراهم آوردن مقدمات كار گفت‌وگو مي‌كرديم.

چه چيز موجب شد تا حسنعلي منصور براي اعدام انقلابي انتخاب شود؟ ظاهراً دراين‌باره محاسبه‌اي و جلسه‌اي هم داشته‌ايد؟

قبل از دست زدن به هر گونه اقدامي چند نفر از افراد مطلع در اين موضوع مأمور شدند تا اشخاصي را كه در حكومت تأثيرگذار بودند و امكان ترور آنها وجود داشت شناسايي كنند. گزينه‌هاي اوليه براي ترور نعمت‌الله نصيري رئيس شهرباني، اسدالله علم و دكتر منوچهر اقبال وزير نفت بودند. پس از زير نظر گرفتن دقيق مسير رفت و آمد آنها به منزل و محل كارشان و بررسي همه جوانب متوجه شدند دسترسي به آنها طوري كه بشود آنها را ترور كرد فراهم نيست و بسيار مشكل است. حتي يكمرتبه آقاي عباس مدرسي‌فر خواست اسدالله علم را كه در مجلس ختمي در مسجد مجد شركت كرده بود ترور كند كه نهايتاً موفق به انجام اين كار نشد. بعد از اين اشخاص حسنعلي منصور زير نظر گرفته شد. وي هنگام ورود به مجلس مجبور بود ماشينش را بيرون مجلس پارك كند. بر اساس قانون مجلس وزرا و به‌طور كلي هيئت دولت اجازه نداشتند ماشين خود را به داخل محوطه مجلس بياورند. محمد بخارايي كه مأمور شناسايي وي بود، متوجه اين موضوع شد و پس از بررسي زواياي مختلف دريافت وي را در جلوي در ورودي مجلس مي‌توان ترور كرد و امكان اجراي نقشه در آنجا وجود دارد.

ميزان آشنايي اعضا با آموزش‌هاي نظامي چگونه بود؟ آيا دراين‌باره آموزش‌هايي هم داده شد ياخير؟

اعضاي اصلي كه مستقيماً در كشتن منصور انتخاب شده بودند، چهار نفر بودند و شرايط انتخاب آنها علاوه بر داشتن اعتقادات عميق اسلامي و آگاهي سياسي داشتن متوسط سن حدود 20 سال بود كه مسلماً مي‌توانستند از تحرك و آمادگي بيشتري برخوردار باشند. محمد بخارايي و رضا صفارهرندي در محدوده خيابان صاحب‌جم سكونت داشتند و در مسجد هرندي پيش برادر رضا، حاج شيخ علي‌اصغر هرندي مي‌رفتند و تحت تأثير وي قرار داشتند كه از اعضاي هيئت مؤتلفه بود. مرتضي نيك‌نژاد شاگرد بزازي حاج حسين دوايي بود و در بازار در مسجدي كه حاج آقاي انواري در آن نماز مي‌خواند رفت و آمد مي‌كرد و در آنجا جذب هيئت مؤتلفه شد. حاج‌آقا صادق اماني هم كه درباره آن زياد صحبت كردم. اين چهار نفر خيلي با هم صميمي و رفيق بودند و خودشان تمايل داشتند در اين مأموريت شركت كنند...

و با هم آموزش‌هاي نظامي را هم طي كردند؟

بله، آقايان رضا صفارهرندي، محمد بخارايي و مرتضي نيك‌نژاد صبح‌ها هفته‌اي دو روز با حاج صادق قرار مي‌گذاشتند و اسلحه‌ها را كه در منزل ما بود برمي‌داشتند و به طرف دولاب و اطرافش و جاهاي خلوتي كه گير آورده بودند، مي‌رفتند. چون پيشتر اصلاً چنين كاري نكرده بودند، بنابراين براي آشنايي با اسلحه و تمرين تيراندازي با حاج‌آقا صادق به اين كار مبادرت مي‌كردند. آنها در آنجا سيبل درست كرده و تقريباً به مدت دو ساعت هدف‌گيري مي‌كردند. البته هدف اصلي‌شان ريختن ترس از اسلحه و آشنايي دست با اسلحه بود، چون قرار بود از فاصله نيم يا يك متري صورت بگيرد و اين فاصله كم احتياج به تمرين فوق‌العاده‌اي نداشت.

اعدام انقلابي حسنعلي منصور، در روز موعود چگونه انجام شد؟ از حواشي اين رويداد بفرماييد؟

پس از آمادگي‌هاي لازم روز اول بهمن، مصادف با هفدهم رمضان زمان ترور حسنعلي منصور در جلوي مجلس در بهارستان تعيين و قرار شد محمد بخارايي به سوي منصور شليك كند و حاج صادق و ديگر رفقا با شليك پراكنده وي را حمايت كنند. وقتي منصور از ماشين پياده شد و مي‌خواست از جوي آب به آن سمت برود، بخارايي كه قبلاً اسلحه‌اش را آماده كرده بود با يك پوشه به سمت وي رفت و پس از دادن پوشه تير اول را شليك كرد كه به شكمش خورد. وقتي منصور دولا شد، تير دوم به گلويش خورد و از كنار گوشش بيرون آمد. به محض اتمام تيراندازي بخارايي از محل حادثه فرار كرد. در حين فرار به علت لغزندگي زمين ـ چون زمستان بود ـ پايش ليز خورد و به تيرآهن كنار خيابان گير كرد و توسط سربازان محافظ مجلس كه تعقيبش مي‌كردند دستگير شد و به كلانتري 2 (كلانتري مجلس) برده شد.

دستگيري ساير اعضاي تيم اعدام انقلابي چگونه انجام شد؟ چرا اعضا به‌رغم تمهيدات قبلي، اينگونه با سرعت لو رفتند و بازداشت شدند؟

محمد بخارايي بعد از دستگيري براي بازجويي به اطلاعات شهرباني برده شد، اما وي طبق قرار قبلي دست به اعتصاب غذا زد و هيچ حرفي نزد و زير شكنجه‌هاي اوليه به چيزي اقرار نكرد. بر حسب تصادف يا متوجه نبود يا به هر عللي در جيبش كارت تحصيلي مدرسه‌اي را كه شبانه در آن درس مي‌خواند پيدا مي‌كنند و از طريق آن به مدرسه محل تحصيلش، مدرسه خزائلي مراجعه كردند و به آدرس محل سكونتش پي بردند و با بازجويي از پدر، مادر و برادرانش به اين نتيجه رسيدند كه وي براي انجام اين كار رفقايي هم داشته است و نيز فهميدند رضا صفارهرندي و مرتضي نيك‌نژاد در همان نزديكي ساكنند و به خانه آنها رفت و آمد داشتند. بنابراين به اين نتيجه رسيدند اين دو نفر هم با محمد بخارايي همدست هستند. همچنين از طريق اهالي محل متوجه شدند اين دو نفر با حاج صادق هم رفت و آمد دارند و از اين طريق حاج‌آقا صادق را شناسايي مي‌كنند. من و مرحوم حاج صادق بعد از اين جريان به احتمال اينكه قطعاً شناسايي شده‌ايم ديگر به خانه نرفتيم. حاج صادق به خانه يكي از رفقايش رفته بود. ايشان از قبل با رضا و مرتضي قرار گذاشته بود كه اگر موفق به فرار شدند فرداي آن روز همديگر را ملاقات كنند. رضا كه فكر نمي‌كرد مأموران فرداي روز حادثه بتوانند آنها را شناسايي كنند، به مرتضي مي‌گويد چند لحظه به خانه مي‌روم و مقداري لباس و وسيله برمي‌دارم و با هم به جايي كه با حاج صادق قرار گذاشته‌ايم مي‌رويم، ولي به محض ورود به خانه مأموران اطلاعات شهرباني كه در كمين بودند وي را دستگير مي‌كنند. وقتي مرتضي متوجه تأخير رضا مي‌شود خواهرش را كه سه چهار سال بيشتر نداشت مي‌فرستد تا از رضا خبر بياورد. وقتي خواهرش به در خانه رضا مي‌آيد مأموران از او مي‌پرسند:«تو كي هستي؟» او هم كه ظاهراً توجيه نشده بود مي‌گويد:«من خواهر داداش مرتضي هستم و او مرا فرستاده است». به اين ترتيب مرتضي را هم مي‌گيرند و بعد به دفتر فروشمان مي‌روند و شاگرد دفتر را تهديد مي‌كنند تا مخفي‌گاه ما را لو بدهد. وي هم تحت فشار خانه ما را به آنها نشان مي‌دهد. براي اينكه ببينم آيا خانه‌مان شناسايي شده است يا نه با دوچرخه به راه افتادم. خانه ما در كوچه فرعي بود. بنابراين بعد از عبور از كوچه اصلي متوجه شدم يكي از مأموران سازمان ضد اطلاعات ـ كه اسمش يادم نيست ـ و آدم خيلي بدي بود، روبه‌روي كوچه ايستاده است و به اطراف نگاه مي‌كند. فهميدم مأمور است و خانه ما شناسايي شده است. اشتباهش اين بود كه سر كوچه ايستاده بود. بدون اينكه اعتنايي به او بكنم از آنجا رد شدم و او هم متعرض من نشد. بعد از آن حاج‌آقا صادق را كه در خانه چند تن از رفقا بود ديدم. يك روز به خانه آقاي عسگراولادي رفتيم و يك روز هم همراه با آقاي عراقي جلسه گذاشتيم...

براي ادامه پروسه ترور رهبران رژيم برنامه‌هاي ديگري هم داشتيد؟ چون برخي اعترافات پراكنده بعدي، نشان مي‌داد كه موضوع به حسنعلي منصور ختم نمي‌شده است؟

نظر كلي ما اين بود كه كار به همين جا ختم نشود، ولي متأسفانه با دستگيري‌هايي كه به‌سرعت انجام شد نتوانستيم كاري انجام بدهيم. نظرمان اين بود كه اگر مقدور باشد به يك ضربه اكتفا نكنيم و نيروهاي جديدي جذب كنيم و اقدامات ديگري هم انجام بدهيم و اين احتمال بود كه بتوانيم چند نيروي فعال جذب كنيم، ولي متأسفانه اين تصميم مصادف شد با اينكه صبح جمعه نهم بهمن با يك نفر از رفقا با تلفن عمومي صحبت كردم و با هم قراري گذاشتيم تا پشت كارخانه چراغ برق در ميدان ژاله (شهداي فعلي) همديگر را ببينيم و با ايشان درباره همين موضوع يعني جذب نيروي جديد مشورت كنم. ظاهراً تلفن ايشان تحت كنترل بود و اين قرار ملاقات لو رفت و هر دوي ما بي‌اطلاع بوديم. من كه در خانه يكي از دوستان واقع در يكي از خيابان‌هاي فرعي تهران نو مخفي بودم، صبح به راه افتادم. وقتي سر قرار رسيدم به محض اينكه پياده شدم و تصميم گرفتم به سمت ديگر خيابان بروم، ماشين‌هاي شهرباني با هفت هشت نفر مأمور مسلح محاصره‌ام كردند، چون فكر مي‌كردند مسلح هستم. به اين ترتيب به عنوان چهارمين فرد گروه دستگير شدم و مرا به اطلاعات شهرباني بردند. بعدها متوجه شدم براي دستگيري‌ من و حاج صادق برادران و بستگانمان را چه در تهران و چه در شهرستان‌ها يكي يكي بازداشت كردند و حدود 20 مأمور در خانه ما بودند و تمام خانه و زيرزمينش را زير و رو كردند تا اسلحه‌ها را پيدا كنند. مأموران حدود 20 روز در خانه ما مراقب بودند، حتي بعد از دستگيري اخوي‌مان، حاج صادق چند روزي خانه ما تحت نظر بود. نفر بعدي كه دستگير شد مهدي عراقي بود.

پس از انتقال به اطلاعات شهرباني، با چه وقايع و صحنه‌هايي مواجه شديد و احياناً چه كساني به ديدار شما آمدند؟

بعد از دستگيري به اطلاعات شهرباني منتقل شدم. رئيس شهرباني نعمت‌الله نصيري و رئيس اطلاعات شهرباني صمديان‌پور پيش من آمدند. با ديدن من سري تكان دادند و چند جمله‌اي با هم صحبت كردند. آنها از اينكه توانسته بودند مرا دستگير كنند خيلي خوشحال بودند، چون طي اين مدت حكومت و عوامل حكومتي 24 ساعته در تلاش بودند ما را بگيرند و از اينكه جريان مشابهي اتفاق بيفتد بسيار وحشت داشتند. به خاطر همين خانه و خانواده ما تحت كنترل شديدي قرار گرفتند. برادرانمان حاج سعيد و حاج‌هادي را در بازار گرفته و بازداشت كرده و از محل اختفاي ما از آنها سؤالاتي پرسيده كه آنها اظهار بي‌اطلاعي كرده بودند. حتي به سراغ بستگانمان در قم، قزوين و همدان هم رفته بودند. بعد از انتقال به شهرباني ابتدا پرونده به وزارت دادگستري سپرده شد. بازپرس دادگستري آقاي حكمت كه تحصيلات حوزوي هم داشت و بي‌نهايت انسان خوبي بود، روزها پيش من مي‌آمد و مرا با احترام روي صندلي مي‌نشاند و تا آنجا كه مقدور بود آرام و آهسته صحبت مي‌كرد و از انگيزه ما براي چنين اقدامي سؤالاتي مي‌پرسيد. بعضي وقت‌ها كه يك مقدار مشكل مي‌شود به‌طور غيرمستقيم به من تلقين مي‌كرد علناً بر ضد حكومت چيزي بر زبان نياورم.

ظاهراً پس از ارجاع پرونده به دادسراي نظامي شرايط تغيير كرد، اينطور نيست؟

بله، بعد از مدتي دادگستري حكم عدم صلاحيت نسبت به اين پرونده را صادر كرد و آن را به دادگاه نظامي ارجاع داد. بازپرسان نظامي هر كدام از ما را به صورت انفرادي همراه با يك مأمور مسلح و دو مأمور شخصي نگه داشته بودند و آنها 24 ساعته بالاي سر ما بودند و از فردايش براي بازجويي پيش خطايي كه سربازجو بود برده شديم. البته شخص ديگري هم بود كه بعدها بر اثر بمبي كه زير ماشينش در پشت چهارراه حسن‌آباد كار گذاشته بودند كشته شد. بازجويي‌ها معمولاً نيمه شب‌ها حدود ساعت يك يا دو انجام مي‌شد. سؤالات بيشتر در خصوص نام همدستان و اقدام بعدي ما بود، چون اوايل مقاومت مي‌كرديم آنها هم برخوردهاي خشن و تندي با ما داشتند و با باتوم، شلاق و سيلي ما را شكنجه مي‌كردند. از طرف ديگر خيلي نمي‌توانستند مسئله را بزرگ جلوه بدهند و دايره‌اش را وسيع كنند.

سؤالات بيشتر حول چه مسائلي دور مي‌زد؟

مثلاً سؤال مي‌كردند از چه كسي فتوا گرفتيد وقتي مي‌گفتيم از آقاي فومني، با اولين پاسخ قانع مي‌شدند، به اين خاطر احساس كردم آنها به دو علت قصد ندارند اين قضيه به امام خميني منتسب شود: يكي اينكه اگر مسئله فتوا را پررنگ مي‌كردند، اين موضوع تا حدي مي‌توانست از جرم ما بكاهد، چون اين دستور بر حسب فتوا بوده است و يك مسلمان بايستي به فتوا عمل كند. دوم اينكه نمي‌خواستند مسئله را به اين شكل مهم جلوه بدهند و تحملش برايشان سنگين بود كه مرجعي مثل امام خميني كه در تبعيد بوده، فتوا به قتل نخست‌وزير داده و فتوايش اجرا شده است.

دادگاه اول چگونه و درچه شرايطي تشكيل شد؟ فضاي حاكم برآن چگونه بود؟ از شما چه سؤالاتي شد؟

پس از پايان بازجويي و بازپرسي براي 13 نفر پرونده تكميل كردند و بقيه آزاد شدند. اولين دادگاه در 12 يا 13 ارديبهشت 1344 برگزار شد. دادگاه كه دادگاه نظامي بود، در چهارراه حسن‌آباد حدود بيمارستان سينا قرار داشت. روز اول دادگاه ما را صدا زدند و سوار اتوبوس كردند. مسيرش هم خيلي كم بود. هر نفر را دستبند مي‌زدند، در اتوبوس مي‌نشاندند و به دادگاه مي‌بردند. رئيس گروه براي انتقال، استوار ايزدخواست بود كه مأمور خوبي بود. هنگام رفت و برگشت از دادگاه خيلي مراعات ما را مي‌كرد، مثل اينكه خودش هم انگيزه مخالفت با حكومت داشت. در دادگاه وقتي از من سؤال شد چه كار كردي؟ جواب دادم اسلحه‌ها را تهيه كردم. يا زماني كه از حاج صادق پرسيدند:«اين اسلحه‌ها را براي چه به محمد بخارايي دادي؟» ايشان با صراحت جواب داد:«براي اينكه منصور را به قتل برساند» يا در جاي ديگر هنگامي كه از علت قتل منصور سؤال شد، جواب داد چون خائن، مفسد و سد راه اسلام و مسلمين و واجب‌القتل بر حسب حكم كلي شارع بود و بر همه مسلمانان فرض بود وي را از سر راه بردارند و خود شما هم مي‌بايست اقدام به كشتن وي مي‌كردي. موضع ما موضع برتر و حق‌جويانه بود نه موضع ضعف و ندامت. هنگامي كه دادستان با ادعانامه خود و مطالبي در محكوميت عمل جمع ما و مظلوميت منصور با نشان دادن دستكش‌هاي خونين و عكس دو فرزندش قصد تحريك عواطف را داشت، در پايان جلسه رسمي دادگاه از ما عذرخواهي كرد و اينكه تمام اين كارها بر حسب اعتقادش نبوده، بلكه بر اساس وظيفه بوده است.

روحيه شما و دوستانتان در دادگاه چگونه بود؟ شرايط همانگونه‌اي كه فكر مي‌كرديد پيش رفت؟

بله، همه بچه‌ها در دادگاه روحيه بالايي داشتند و در موقع تنفس عوامل دادگاه، قضات و رئيس دادگاه زماني كه بچه‌ها را مي‌ديدند كه با هم مي‌خندند و برخوردهاي صميمانه‌اي دارند بسيار رنج مي‌بردند. در دادگاه اول چهار وكيل تسخيري براي ما 13 نفر تعيين كرده بودند و حق انتخاب وكيل تأميني را نداشتيم. وكيل من و آقاي عراقي، آقاي شاه‌قلي بود كه در دادگاه دوم هم وكيل ما شد. وي سعي مي‌كرد ما را از اتهام ضديت با اساس حكومت و سلطنت تبرئه كند، بنابراين هنگامي كه دادستان در اتهام‌نامه جرم ما را مخالفت با اساس سلطنت و حكومت اعلام كرد، وي در دفاع از آن گفت موكلين من با اساس سلطنت ضديت ندارند، آنها هيچ وقت ادعا نكردند مثلاً جمهوري شود بلكه با شخص سلطان يا شاه مخالفت دارند، يعني ضديت فقط با شخص شاه بوده است. در آخرين جلسه هنگامي كه رئيس دادگاه احمد بهرو قصد اقامه حكم را داشت، رنگش پريده و صدايش مرتعش شده بود و مي‌لرزيد، در حالي كه همه بچه‌ها با نهايت آرامش با صدور حكم برخورد كردند. در اين دادگاه چهار نفر از برادران حاج صادق اماني، محمد بخارايي، رضا صفارهرندي و مرتضي نيك‌نژاد به اعدام و بقيه به حبس ابد محكوم شدند، به غير از احمد شهاب كه به 10سال زندان محكوم شده بود و حميد ايپكچي كه به علت كمي سن و نرسيدن به سن قانوني به پنج سال زندان محكوم شد.

از چند و چون و خصوصيات دادگاه دوم خود و ساير دوستان بفرماييد؟ سير اين جلسه چگونه پيش رفت؟

بعد از مدتي دادگاه دوم به رياست صلاحي‌عرب تشكيل شد. فكر مي‌كردم دادگاه دوم مثل دادگاه اول است كه برخورد خشني با ما نشده بود و هر كس هر مطلبي را مي‌خواست حتي مطالبي را كه عليه حكومت بود آزادانه بيان مي‌كرد، اما در دادگاه دوم خبري از آن برخوردها نبود و هيچ گونه نرمشي به خرج نمي‌دادند و اساسش را بر خشونت بيشتر گذاشتند. بر مبناي جمع‌بندي گزارش‌هاي جلسات دادگاه دوم به اين نتيجه رسيد كه تمام اسلحه‌ها كه 9 قبضه بود توسط من تهيه شده است و شخصاً به اين امر اقرار كرده‌ام و همين طور روي اسلحه‌ بخارايي كه به دست آورده بودند، مطالبي عليه شاه، حكومت و امريكا نوشته شده بود. به استناد اين اعتراض‌ها در نهايت در دادگاه دوم بنده و آقاي عراقي به چهار نفر محكوم به اعدام اضافه و شش نفر شديم. چهار نفر به حبس ابد، يك نفر به 15 سال، يك نفر به يك سال و آخرين نفر به علت كمي سن به پنج سال زندان محكوم شد.

ظاهراً شما در آغاز، تصميمي براي فرجام‌خواهي نداشتيد، چه شد كه نهايتاً آن را پذيرفتيد؟

بعد از دادگاه دوم مهلتي براي فرجام‌خواهي به ما داده شد. با قطعي شدن محكوميت سختگيري‌ها كمتر شد. ديگر در انفرادي نگهداري نمي‌شديم و همه مي‌توانستيم همديگر را ببينيم و همچنين به خانواده‌ها اجازه ملاقات داده شد و اولين بار بعد از چند ماه توانستيم با خانواده‌هايمان ديدار كنيم. ما شش نفر در وهله اول نسبت به احكام صادره قصد فرجام‌خواهي نداشتيم، اما بعضي از آقايان گفتند تقاضاي فرجام‌خواهي يك وظيفه و تكليف است. بنابراين هر شش نفرمان تقاضاي فرجام كرديم. هنوز مهلت فرجام‌خواهي تمام نشده بود كه حكم من و آقاي عراقي با يك درجه تخفيف به حبس ابد تبديل و حكم اعدام چهار نفر ديگر مجدداً تأييد و در 26 خرداد 1344 اجرا شد.

روحيات محكومان به اعدام قبل از اجراي حكم را چگونه ديديد؟ آخرين خاطراتتان از آنها چيست؟

شب قبل از اعدام هنگامي كه مسئولان زندان قصد داشتند بچه‌ها را براي اجراي حكم ببرند، بر حسب ديدگاهي كه در نظرشان بود و اينكه تصور مي‌كردند در اين موقع ممكن است متهمان مقاومت كنند و در زندان تشنجاتي پيش بيايد، زندانبان كسي را كه محكوم به اعدام بود، به همراه چند نفر ديگر صدا مي‌زد، به اين عنوان كه در دفتر كارتان دارند و در نهايت آن محكوم را نگه مي‌داشتند و بقيه را برمي‌گرداندند و به همين ترتيب اين كار را تكرار مي‌كردند. منظورشان را از اين كار فهميده بوديم، بنابراين آقاي عراقي با رئيس دايره زندان صحبت كرد كه منظورتان را از اين كار مي‌دانيم، شما هيچ ترس و واهمه‌اي نداشته باشيد برادرانمان خودشان را براي اعدام آماده كرده‌اند و از آنها تقاضا كرد همه را به اتاق قرنطينه ببرند تا بتوانيم در آخرين لحظات با همديگر باشيم و از هم خداحافظي كنيم و آنها هم قبول كردند. بعد از خداحافظي مأموريني كه سياه هم بودند به آنها دستبند زدند و براي اجراي حكم به لشكر 2 زرهي بردند و تيربارانشان كردند. فرداي آن روز مأموري كه شاهد اجراي تيرباران بود با حالت گريه اظهار مي‌كرد اين چه ناني است كه ما مي‌خوريم؟ و از اينكه افرادي پاك، جوان و مقدس را تيرباران كرده بودند، احساس تأسف مي‌كرد. بعد از تيرباران اجساد آنها را براي دفن به مسگرآباد كه مكان دورافتاده‌اي بود بردند. وقتي مردم از قضيه مطلع شدند جمعيت زيادي به آنجا رفتند كه با ممانعت مأموران مواجه شدند. بنده بعد از آزادي از زندان همراه ديگر رفقا در بحبوحه انقلاب آنها را نبش قبر كرديم و در مسجد ماشاءالله در ابن‌بابويه به خاك سپرديم.

ظاهراً برادر بزرگوارتان تا آخرين لحظات هم از نصيحت و ارشاد عوامل و مأموران رژيم شاه فروگذار نمي‌كرده است. دراين‌باره چه خاطره‌اي داريد؟

بعد از خداحافظي در اتاق قرنطينه حاج صادق در حضور مأموران درباره انگيزه اين كار كمي صحبت كرد و اينكه انگيزه‌هاي ما الهي و خدايي بود و براي خدمت به اسلام و احياي احكام اسلامي و موقعيت مسلمانان اقدام به چنين كاري كرده‌ايم، از كاري كه كرده‌ايم پشيمان نيستيم و هيچ‌گونه ترس و واهمه‌اي نداريم. البته حاج صادق نه از طرف خودش بلكه از طرف اين چند برادر و به نمايندگي از آنها اين صحبت‌ها را كرد. هنگام رفتن هيچ‌گونه خشم، تشويش يا اضطرابي در چهره اين چهار نفر نمودار نبود و صلابت، آرامش، اطمينان و نهايت رضايت در چهره‌هاي آنها خوانده مي‌شد و احساس مي‌كردند بار امانت و تكليف الهي را به سلامت به سر منزل مقصود رسانده‌اند. لحظات آخر با سكوت گذشت و نگاه‌هايي رد و بدل شد و آنچه گفتني بود در اين نگاه‌ها گفته و فهميده شد كه چه بار سنگيني به دوش ما باقي است.

و كلام آخر؟

جوانان ما فراموش نكنند كه اين انقلاب با چه مرارت‌هايي به دست آمده است، بدانيم كه وظيفه داريم تا شكر اين نعمت را به جا آوريم. عزت امروز ما مديون جانفشاني‌هاي ديروز است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار