
به گزارش خبرنگار ما، صبح ديروز متهم كه بهرنگ نام دارد وقتي مورد بازجويي قرار گرفت، اتهام خودش را قبول كرد و توضيح داد: نيمهشب سهشنبه 20 خرداد ماه در حال وبگردي در اينترنت بودم كه از طريق چت، با فردي كه خودش را پريسا معرفي كرد، آشنا شدم. بعد از ساعتي كه از طريق چت با هم حرف زديم به او پيشنهاد دادم به پارك ساعي بيايد تا با هم ملاقات كنيم. پريسا قبول كرد و مشخصات ظاهرياش را به من داد و قرار شد ساعتي بعد يكديگر را در پارك ببينيم. ساعت 2و30 دقيقه بامداد بود كه با موتورم به پارك ساعي رفتم. به سراغ نگهبان پارك رفتم و از او پرسيدم آيا زن جواني با اين مشخصات به پارك آمده است يا نه. نگهبان كه تعجب كرده بود، گفت معمولاً در اين وقت زن يا دختر به پارك نميآيد. اما من اميدوار بودم كه او بيايد به خاطر همين در پارك منتظرش بودم كه با سه پسر جوان روبهرو شدم. آنها حال خوبي نداشتند و معلوم بود كه مست هستند. لحظاتي بعد آنها به من فحاشي كردند و با هم درگير شديم. براي اينكه آنها را بترسانم، چاقويي كه از قبل داشتم از جيبم درآوردم كه يكي از آنها دستم را گرفت. در حالي كه درگير بوديم سعي كردم دستم را جدا كنم كه ناگهان ضربهاي به گردن او برخورد كرد. ضربه آنقدر آرام بود كه من متوجه نشدم اما وقتي پيراهنش خوني شد فهميدم كه چه اتفاقي افتاده است. سپس فرار كردم و به پايين پارك رفتم. آنجا درياچه آبي بود و من چاقو را شستم و از كوچه پشت پارك به داخل خيابان گريختم. در نزديكي تقاطع خيابان وليعصر (عج) با خيابان شهيد بهشتي، با سرباز وظيفه درجهداري كه در حال گشتزني بود، روبهرو شدم. او تا مرا ديد به من دستور ايست داد و من از ترس فرار كردم و سرباز وظيفه نيز به تعقيبم پرداخت. هر چقدر سرعتم را بيشتر ميكردم، او دستبردار نبود. تا اينكه به من رسيد. وقتي ميخواست مرا بگيرد با چاقو او را تهديد كردم و بعد از يك درگيري كوتاه، توانستم از دست او فرار كنم. بعد از اين سرباز وظيفه با ماشين تاكسي گذري به تعقيبم پرداخت تا اينكه دوباره مرا گرفتار كرد. نبرد دوباره من و سرباز وظيفه شروع شد تا اينكه در فرصتي دوباره از دستش فرار كردم و خودم را به يك تاكسي رساندم. در ماشين را قفل كردم و با تهديد چاقو راننده را مجبور به حركت كردم كه متوجه شدم سرباز وظيفه با ماشين سمند گذري دوباره مرا تعقيب ميكند. اين تعقيب و گريز ادامه داشت تا اينكه در نزديكي خيابان طالقاني راننده سمند جلوي ماشين ما پيچيد و راننده تاكسي مجبور به توقف شد. به محض اينكه ماشين متوقف شد، راننده تاكسي از ترس در ماشين را باز كرد و به بيرون رفت.
در اين لحظه به سرعت خودم را به پشت فرمان رساندم و حركت كردم. سرباز وظيفه قصد داشت جلوي مرا بگيرد و حتي به ماشين آويزان شد اما من حركت كردم و او مجبور شد ماشين را رها كند. وي در حالي كه گريه امانش نميداد، ادامه داد: من با سرعت سرسامآوري حركت ميكردم كه متوجه شدم سرباز وظيفه با ماشين سمند و راننده تاكسي با ماشين پژوي گذري ديگري در تعقيبم هستند. اين تعقيب و گريز حدوداً نيم ساعت طول كشيد تا توانستم از دست آنها فرار كنم. بعد از اين ماشين را در كوچهاي حوالي ميدان امام حسين(ع) رها و با پاي پياده به طرف خانهمان حوالي خيابان پيروزي حركت كردم. وقتي وارد كوچهمان شدم متوجه نور چراغ چشمك زن ماشين پليس شدم كه جلو خانه ما بود. بلافاصله برگشتم و بعد از ساعتي قدم زدن داخل كوچه به پاركي نزديك خانهمان رفتم و كمي استراحت كردم. ساعت 8 و 30 دقيقه صبح بود و از خستگي ديگر ناي راه رفتن نداشتم و تصميم گرفتم به خانهمان بروم. وقتي وارد كوچه شدم متوجه شدم ماشين پليس از كوچه رفته است. به همين خاطر با خيال راحت با كليد يدكي كه داشتم در را باز كردم. هنوز در را نبسته بودم كه مأمور پليسي به دستم دستبند زد. وي با اظهار پشيماني گفت: من قصد كشتن او را نداشتم و حتي تا موقعي كه دستگير نشدم فكر نميكردم پسر جوان فوت شده باشد. متهم براي تحقيقات بيشتر به دستور قاضي سپيدنامه در اختيار كارآگاهان مبارزه با قتل پليس آگاهي قرار گرفت.