به گزارش خبرنگار ما، چندي قبل پسر جواني خودش را به مأموران پليس تهران رساند و از پنج مرد جوان به اتهام آدمربايي و شكنجه شكايت كرد. حميد با جملاتي بريده گفت: شب قبل در خانه بودم كه يكي از دوستانم كه كامبيز نام دارد تماس گرفت و مرا براي شام به مغازه دوستش دعوت كرد. من هم قبول كردم و با موتور به آدرسي كه داده بود، رفتم. وقتي وارد محل شدم، به جز كامبيز، چهار نفر از دوستانش هم بودند. در حال حرف زدن بوديم كه ناگهان كامبيز و دوستانش حمله كردند و دست و پايم را با طناب بستند. اول فكر كردم شوخي ميكنند اما وقتي با سيخ و قاشق داغ به سراغم آمدند و بدنم را سوزانند، متوجه شدم كارشان جدي است. كامبيز ادعا ميكرد من مزاحم خواهرش ميشوم و ميخواست با اينكارش مرا تنبيه كند. هرچه التماس كردم فايده نداشت و آنها براي چند ساعت من را كتك زدند و شكنجه كردند. بعد از آن كامبيز چند برگه سفيد جلوي من گذاشت و خواست آن اوراق را امضا كنم. من هم از ترسهمه ورقهها را امضا كردم و اثر انگشت زدم. ساعتي بعد و در حالي كه وضع مناسبي نداشتم مرا به يك كمپ ترك اعتياد بردند و بعد از حرف زدن با مسئول آنجا مرا تحويل دادند و رفتند. هرچه به مسئولان كمپ اصرار كردم كه اعتياد ندارم، حرفم را باور نكردند و گفتند بيشتر معتادان ادعا ميكنند كه مواد مصرف نميكنند. چند ساعت بعد و در حالي كه همه خواب بودند، خودم را به ديوار رساندم و فرار كردم. حالا هم به اينجا آمدهام تا از كامبيز و دوستانش شكايت كنم. شاكي در پايان گفت: كامبيز موتور و مقداري از پولهايم را سرقت كرده است.
بعد از مطرح شدن شكايت، تيمي از مأموران پليس آگاهي به دستور قاضي عموزاد، بازپرس شعبه 13 دادسراي ناحيه34 متهمان را بازداشت كردند. پزشكي قانوني هم ضرب و جرح و شكنجه شاكي بر اثر سوختگي را تأييد كرد. كامبيز وقتي مورد بازجويي قرار گرفت، ابتدا جرمش را انكار كرد اما وقتي با شاكي مواجه شد اتهام خود را قبول كرد. وي گفت: مدتي قبل با شاكي دوست شدم تا اينكه چندي قبل خواهرم گفت حميد در خيابان مزاحم او ميشود. من هم دنبال فرصتي بودم تا از او انتقام بگيرم. شب حادثه با او تماس گرفتم و به بهانه شام او را به مغازه يكي از دوستانم بردم. آنجا حميد را غافلگير كردم و دست و پايش را با طناب بستيم و با قاشق و ذغال و سيم داغ او را شكنجه كردم. وقتي بدنش زخمي شد، تصميم گرفتم چند روزي او را به كمپ يكي از دوستانم تحويل دهم تا زخمهايش خوب شود. به همين خاطر به صاحب كمپ گفتم كه شاكي از دوستانم است و معتاد به مواد مخدر است و خانوادهاش خواستهاند او را به كمپ بياورم تا ترك كند. صاحب كمپ هم حرف مرا باور و او را قبول كرد. وي در پايان گفت: موتورسيكلت شاكي هم در اختيار من است و حاضرم به او تحويل بدهم. بررسيهاي بيشتر در اينباره ادامه دارد.