سفر، قبل از امتحانها «پيش» آمده بود، يعني نميخواستم بروم اما به زور مرا بردند. بچههاي ديگر زور بالاي سرشان نبود. عضو گروه و انجمن نبودند و خب... اردوي اجباري هم نداشتند. همه بچهها دو هفته فرجه داشتند براي درس خواندن. حساب كتابم را كردم و ديدم يك روز قبل از امتحانها ميرسم. يك روز براي 9 امتحان پشت سر هم.
خيلي هم بد نبود. ميشد همين يك روز هم نباشد. كولهام را بستم و به اردوي اجباري و دروغ چرا؟ خيلي دوست داشتم كرمان بروم. قرار بود برويم شناسايي مناطق محروم براي طرح جهادي تابستان. توي يك كيف جدا كتابهاي درسيام را گذاشتم كه آنجا بخوانم مثلاً. جامدادي و كاغذ هم برداشتم كه نت بنويسم مثلاً. چراغ مطالعه كوچكي هم خريدم كه شبها يك گوشه به تحصيل علم و دانش... باز هم مثلاً!
اتوبوس كه توي جاده افتاد، تهران يادم رفت. هرچه نزديك ميشديم تهران محوتر ميشد. به جاده خاكي و روستا كه رسيديم ديگر از تهران خبري نبود. بچههاي روستا منتظرمان بودند. سال گذشته هم همين جا آمده بوديم. قد كشيده بودند. آفتاب سوختگيشان كم شده بود. بامزهتر شده بودند، بعضيهايشان خوشگلتر. بعضي كه پارسال خجالتي بودند، ديگر از خجالتشان خبري نبود. غريبي نميكردند. شب اول كه شب اول بود و گرد راه داشتم و خسته بودم و... اما شبهاي بعد هم زيپ كيف كتابها باز نشد. روز آخري كه ميآمديم چشمم به گوشه اتاق افتاد و تهران روي سرم آوار شد. تا اتوبوس، بچهها آمده بودند بدرقه. از توي كيف جامدادي و كاغذها و چراغ مطالعه كذايي را به معلم روستا دادم. به تهران كه رسيدم منگ خواب بودم. يك روز براي 9 امتحان پشت سر هم. خيلي هم بد نبود. ميشد همين يك روز هم نباشد. يك روزي كه به خواب گذشت. فردا كه با خودكار بيكم سر جلسه امتحان رفتم، ديدم امتحانها به خاطر بنايي اجباري «پيش» آمده، يك هفته به عقب افتادهاند... گاهي گمان نميكني و ميشود...