وقتي به شرايطي كه بزرگ شديم و رشد كرديم فكر ميكنيم، شايد حسرت خيلي از امكانات فعلي را بخوريم اما خاطرات و نوستالژيهايي كه ما و نسلهاي قبل از ما تجربه كردند براي اين نسل ناشناخته و غير ملموس است. ما از بازيهاي دسته جمعي با خواهر و برادرهايمان، از گردشهاي خانوادگيمان، از نقشههاي قائمكي و شيطنتهاي وقت و بيوقتمان كلي خاطره داريم و هر وقت دور هم جمع ميشويم و به ياد آن ايام ميافتيم دوست داريم دوباره تكرار شوند و به آن روزها برگرديم.
به هر گوشه از كودكي و نوجوانيمان كه نگاه ميكنيم پر است از اين اتفاقات بهيادماندني. وقتي فرصتي پيش ميآيد و آنها را براي بچههايمان تعريف ميكنيم در نگاهشان تعجب و گاهي حسرت است. وقتي به بچههاي خودمان و اطرافيان مان فكر ميكنم، با خودم ميگويم اينها چه چيزي از كودكي و نوجواني شان براي فرزندانشان تعريف خواهند كرد؟ واقعاً چه خاطرهاي از اين ايام در ذهنشان باقي مانده است؟
نسل فعلي اكثراً نه طعم خواهر بودن را ميچشد و نه برادر شدن، نه معناي خاله بودن را ميفهمد و نه عمه شدن، نه حس شيرين عمو شدن را تجربه ميكند و نه دايي شدن. براي فرار از اين تنهاييها به هر مردي كه دور و برشان است دايي و عمو ميگويند و هر زني را كه با مادرشان رفت و آمد دارد خاله مينامند.
آن زمانها خانوادهها با خوبي، خوشي و با رضايت خاطر در كنار هم زندگي ميكردند، كمتر از مادر خانواده گلايهاي از شرايط بد روزگار و وضعيت اقتصادي ميشنيديم و همه در كنار هم احساس خوشبختي ميكردند. امروز همه چيز فراهم ميشود و شرايط كاملاً مناسب است اما احساسي كه بايد داشته باشيم را نداريم. آنقدر با آن روزها فاصله گرفتهايم كه زنگ خطرها به صدا درآمده و براي رهايي از اين فردگراييها، مشكلات و كمبود جمعيت سياستهاي جديد و اقدامات وسيعي در نظرگرفتهاند.
جوانان ما كمتر ترغيب به ازدواج ميشوند و اگر هم تشكيل خانواده ميدهند يا اصلاً قصد فرزند آوردن ندارند يا فقط يك فرزند ميآورند. در اين مواقع است كه به اين فكر ميكنم كه چرا چنين ذهنيتي در ميان والدين ما نبود؟ چرا آنها با تولد هر فرزند خوشحالتر ميشدند و خدا را شاكر بودند؟ براي اينكه بدانيم دليل اين همه تفاوت چيست پاي درددل و حرفهاي مادران و پدراني نشستيم كه هر كدام صاحب چند فرزندند و از وضعيت موجود نيز كاملاً راضي هستند.
در اوج جواني مادربزرگ شدمترانه 47 ساله خانم خانهداري است كه در اوج جواني ازدواج كرده است و در حال حاضر در مغازه همسرش فروشندگي ميكند. او ميگويد: برخلاف خيلي از ازدواجهاي زمان ما من با علاقه و شناخت زندگيام را شروع كردم. 16 سال بيشتر نداشتم و با وجود سن كم من و همسرم با خانواده آنها زندگي ميكرديم. 17 ساله بودم كه اولين فرزندم كه دختر بود به دنيا آمد و يكسالونيم بعد خدا به ما دو دختر داد و به فاصله يك سال بعد از دو قلوها صاحب يك فرزند دختر شديم. در آستانه جواني و 20 سالگي چهار فرزند داشتيم و پنج سال بعد هم خدا دختر ديگري نصيب ما كرد و 28 ساله بودم كه دختر آخرم به دنيا آمد. در كمتر از 30 سالگي مادر شش فرزند بودم كه خودم هم گاهي باورم نميشد كه چنين سرنوشتي داشته باشم.
مادر اين شش دختر ادامه ميدهد: خدا را شكر با وجود شرايط اقتصادي كه ابتداي زندگي داشتيم كمي سختي كشيديم اما با تولد هر فرزند زندگيمان رونق بيشتري گرفت و همسرم كار ثابتي پيدا كرد و درآمد خوبي داشتيم. خانه خريديم و كمكم بچهها بزرگ شدند. زماني كه آنها درس ميخواندند من هم انگيزه پيدا كردم به كارهايي كه علاقه داشتم برسم و درسم را نيز ادامه دادم. وقتي 32 ساله بودم اولين نوهام به دنيا آمد و در جواني با نوههايم سرگرم شدم.
او تأكيد ميكند: هيچ وقت از اينكه تعداد فرزندانم زياد بود ابراز ناراحتي نكردم و همسرم ميگويد روزي هركس دست خداست، با همه سختيها، هميشه حضورشان باعث دلگرمي ماست. در حال حاضر پنج نوه دارم كه ششمي نيز در راه است و هميشه خدا را به خاطر داشتن چنين فرزندان صالح و سالمي شكر ميكنم، در واقع دخترها و نوههايم بركت خانه ما هستند و با وجود آنهاست كه رزق و روزي در زندگي ما زياد است.
بچه روزياش را با خودش ميآوردآقاي احمدي 55 ساله، بازنشسته ارتش و پدر سه دختر و سه پسر است كه در حال حاضر همه سر و سامان گرفتهاند و تنها دو فرزند با آنها زندگي ميكند. او در مورد فرزندانش ميگويد: چند سال از ازدواج مان گذشته بود و بچهدار نميشديم و من و همسرم اطرافيان هر دكتري كه معرفي ميكردند ميرفتيم اما فايدهاي نداشت. در كنار درمان از ائمه و معصومين هم كمك ميخواستيم، در اولين سفرمان با اسب به امامزاده داوود نذر كرديم اگر بچهدار شويم اسم فرزندمان را داوود ميگذاريم كه نذرمان قبول شد و بعد از چند ماه خدا به ما فرزند پسري داد. به خاطر نذر همسرم اسمش را داوود گذاشتيم و پس از او صاحب پنج فرزند ديگر شديم كه هر كدام از آنها مانند اولي براي ما عزيز هستند.
وي تأكيد كرد: زندگي ساكن و بيهدف ما با وجود اين شش فرزند رونق گرفت و تولد هر كدام از آنها براي ما يك اتفاق شيرين بود. بعد از تولد هر كدام زندگي ما رنگ ديگري گرفت و در كارم به درجه بالاتر رسيدم و درآمدمان هم بيشتر از قبل شد. با وجودي كه زندگي در تهران سخت شده است اما مشكلي نداريم و مثل بقيه با اين اوضاع كنار آمدهايم. هميشه پدر خدا بيامرزم ميگفت هر بچهاي روزياش را با خودش ميآورد و خدا، دهن باز را بيروزي نميگذارد.
احمدي ادامه ميدهد: خدارا شكر فرزندان خوب و سر به راهي داريم كه همه تحصيلكرده هستند و كار ميكنند. در حال حاضر دو عروس و داماد دارم و اولين نوهمان هم چند ماه ديگر به دنيا ميآيد. به فرزندانم هميشه توصيه ميكنم كه به يك بچه بسنده نكنند چون آنها هم مثل شما دوست دارند كه خاله، دايي، عمه، عمو، همدم و همبازي داشته باشند. صفا و صميميتي كه درخانه ماست را با هيچ چيز در دنيا عوض نميكنم. هم من و هم فرزندان و همسرم از زندگي به اين سبك و سياق راضياند و از اينكه دور و برمان شلوغ باشد، لذت ميبريم چون در كنار آنها احساس خوبي داريم.
از زندگيمان راضي هستيمزهرا 45 ساله معلم است و دو دختر و دو پسر دارد. او از روزهايي كه به كمك همسرش بچهها را بزرگ كرده ياد ميكند و در مورد آنها ميگويد: پس از ازدواج بلافاصله صاحب فرزند شدم و به خاطر كار كردن همسرم و مادرم كمكم ميكردند. فاصله سني همه بچههايم دو سال است اما خدا را شكر همسرم هيچ گاه تنهايم نگذاشت و به من روحيه ميداد كه كارم را ادامه دهم. خرج چهار فرزند زياد بود ولي خدا كمكمان كرد و با درآمد دو نفرمان توانستيم از پس مخارج زندگي بر آييم. واقعاً خداوند روزيرسان است و هميشه به شاگردان و اطرافيان توصيه ميكنم كه از فرزند آوردن واهمه نداشته باشند چون در قرآن آمده روزي دست خداست.
وي ميگويد: با اينكه زندگي كمي سخت شده است اما هيچ وقت از اين شرايط گله ندارم و به خاطر داشتن چنين فرزنداني خدا را شكر ميكنم. شايد اوايل كمي دشوار بود چون شاغل بودم اما رفتهرفته كه بچهها بزرگتر شدند اوضاع زندگيمان تغيير كرد و شادي و محبتي كه ميانمان وجود دارد با هيچ چيز قابل مقايسه نيست.
شعارهاي غربي را باور نكنيددر سالهاي اخير و با رواج سبك زندگي غربي در ميان خانوادهها، تك فرزندي و بچه كم داشتن بسيار زياد شده است. نمونه ايده آل اين ماجرا در فيلمها و سريالهاي هاليوودي است كه در اكثر آنها خانوادهاي پر جمعيت ديده ميشود كه خوش و خرم در كنار هم زندگي ميكنند. هميشه در اين فيلمها صحنهاي به نمايش در ميآيد كه يك ماشين بزرگ جلوي يك خانه ويلايي توقف ميكند، پس از پياده شدن پدر و مادر، پنج، شش بچه قد و نيم قد از ماشين پايين ميآيند و يك خانواده چند نفره خوشبخت را نشان ميدهند.
در اين ميان برخي ستارگان بزرگ سينما هستند كه از سياست تك فرزندي پيروي نميكنند و خانوادهاي بزرگ با فرزندان زياد دارند. برخي از آنها بين شش تا ۱۱ فرزند دارند و علاوه بر آنها تعدادي بچه را نيز به فرزندي قبول كردهاند و زندگي در خانوادهاي پر جمعيت را دوست دارند، با اين حال آنها زندگي در خانوادهاي پرجمعيت را ترجيح ميدهند. به عنوان مثال چارلي چاپلين ۱۱ فرزند، مل گيبسون و ادي مورفي هشت فرزند، كلينت ايستوود و كوين كاستنر هفت فرزند، خانواده آنجلينا جولي و برد پيت، استيون اسپيلبرگ، رابرت دونيرو، زك اسنايدر و داستين هافمن از جمله اين افراد هستند.
در مورد خانوادههاي اينچنيني با تعداد فرزند نبايد با ديدي منفي نگاه كرد بلكه بايد به اين نكته توجه داشت كه اين افراد هميشه در كنار هم بوده، در مواقع سختي و هنگام مشكلات پشت هم هستند، در مقابل ناملايمات اعتراضي ندارند و با هم همبستگي دارند، تعلق خاطر زيادي نسبت به هم داشته و معتقدند كه خداوند به فكر بندههايش است و ميگويند «جان بينان به كس ندهد خدا.»