يك طرف جبهه اجارهنشينها موجر قرار دارد كه ميخواهد يك مستأجر آرام، ترجيحاً يك زوج جوان و بدون فرزند، كم رفت و آمد با پول پيش كم و اجاره ماهانه بالا نصيش شود. اما در طرف ديگر اين جبهه مستأجرهاي بيشتر جواني وجود دارند كه هر سال دخلشان كمتر و خرجشان بيشتر است و اگرچه دوست دارند يك خانه بزرگ با موقعيت خوب، دسترسي آسان، پول پيش بالا و اجاره بهاي كم پيدا كنند اما خودشان هم ميدانند كه اگر نتوانند چنين خانهاي پيدا كنند مجبورند در مناطق قيمت مناسبتر دنبال خانه بگردند. حتي اگر هم امسال قسر دربروند بايد سال بعد محلهاي جديد را تجربه كنند و به اين اميد باشند كه صاحب خانه در سال بعد با حداقل اضافه كردن پول پيش و اجاره بها، اجازه يك سال بيشتر ماندن را به آنها بدهد تا هرچند موقتي، از خانه بهدوشي نجات پيدا كنند. اين روزها اكثر زوجهاي جوان با مشكل پسانداز و بالا بودن قيمت خانههاي اجارهاي مواجه ميشوند و در اين وضعيت هركدام تلاش ميكنند به تصور خودشان از عهده اين مشكل برآيند. مردها ترجيح ميدهند با كمي قرض كردن پول يا وام گرفتن از اين گردنه سخت رد شوند با اين اميد كه قرض و قسطها را بالاخره ميپردازند و آن چيزي كه عايدشان ميشود پول پيش است. براي آنها پول پيش بيشتر يعني اينكه در طول ماه كمتر دو دو تا چهار تا كنند و كرايه كمتري بدهند.
امان از موقعي كه يك يا دو طرف نتوانند مشكل پيش رو را درك كنند يا به خودشان براي حل مشكل زحمت ندهند، آنجاست كه مشاجرهها، دعواها و تنشهاي بين زوجها بالا ميگيرد و ممكن است كار به جاهاي باريكتر بكشد. در اين بين خانمهاي جوان بيشتر به فكر حفظ جهازشان هستند چون به قول خودشان دوست ندارند در اين اثاث روي كول گذاشتن و هر سال خانه عوض كردن به وسايلشان آسيبي برسد. گاهي اوقات ميشود از بين حرفهاي همين خانمهاي جوان و شاكي متوجه شد كه تنها به خاطر خانه نداشتن آقا تا چه اندازه از انتخاب همسرشان پشيمان هستند!
«كاش همون روز اول ميگفتم اگه خونه نداري نيا خواستگاريم، اگه اين حرف رو به موقع زده بودم نه تنها الآن چنين وضعي نداشتم بلكه يك عمر در به دري هم نميكشيدم و...». وقتي شرايط آنطور كه ميخواهند پيش نميرود كشمكش و بحثهاي خانوادگي آغاز ميشود و آنجاست كه خانمها از بيعرضگي شوهر و از بخت بدشان با انتخاب همسر كه داشتند گلايه ميكنند، مردها هم با گفتن «چشمت را باز ميكردي» و «دلت هم بخواهد» اين مسئله را ادامه ميدهند. حرفهايي زده ميشود كه اگر اين مشكل پيش نميآمد هيچ گاه به زبان آورده نميشد. صادقانه اينكه اين مشكل تقريباً براي همه خانوادهها پيش آمده و فقط عدهاي كه با پشتوانه پدر و مادر يا با اتكا به درآمد بالايشان خانه دار بودهاند طعم اين شرايط را نچشيدهاند كه با اين توصيفها و حمايتها زياد هم تعجبآور نيست.
فراموش نكنيد در چنين شرايط بد اقتصادي مگر چند درصد جوانان چنين موقعيتي را دارند كه از همان ابتداي زندگي مشترك خانهاي مستقل داشته باشند؟ چه تعداد از آنها با درآمدي كه دارند ميتوانند مسكن مناسب بخرند؟ چند درصد از پدر و مادرها ميتوانند براي جوانشان خانه بخرند تا مبادا پسر و دخترشان از اول زندگي سختي بكشند؟ اصلاً در اين دوره زمانهاي كه حتي بزرگترها بعد از چند سال تلاش و پسانداز كردن يا خانه نخريدهاند يا اگر خانه مستقلي دارند بسيار كوچك است چطور ميتوان انتظار داشت كه براي فرزندشان خانه بخرد؟!
زمانه تغيير كرده
«شندر غاز، شندر غاز ميشود يك قران و يك قران، يك قران ميشود دو زار» حتماً شما هم مثل من به دفعات جملههاي اين چنيني در مورد صرفهجويي و پسانداز كردن با اميد به آينده را از زبان بزرگترها شنيدهايد.
تا آن جا كه يادمان ميآيد پدر و مادرها، مادربزرگ و پدربزرگهايمان برايمان تعريف كردهاند همه آنها زندگيشان را با اندك سرمايه خودشان تشكيل دادهاند و با درآمد حداقلي كه داشتند صاحب خانه و زندگي فعلي شدند. وقتي بزرگترها از گذشتهها و تجاربشان براي ما ميگويند همه به اين نكته كه با تلاش و پول حلال به اينجا رسيدهاند و روي پاهاي خودشان ايستادهاند ايمان ميآوريم. وقتي از ازدواج و ملاكهايشان براي انتخاب همسر حرف ميزنند گيج ميشويم. آخر ما نسل سوميها يادگرفتهايم ملاكهايمان هم مثل سليقهها و توقعاتمان متفاوت و كهكشاني باشد. هميشه اين جمله مادربزرگم در گوشم است «من و آقاجونت كه از ابتدا اينطوري نبوديم، خونه هم نداشتيم، از همون اول با مادرشوهر و پدرشوهر زندگي ميكرديم و از اين مسئله هم راضي بوديم. اتفاقاً همين كار هم باعث شد ما خونهدار بشيم، به جاي كرايه دادن پولهايمان را جمع كرديم و يكي نه، صاحب دو تا خونه شديم».
خداوكيلي بايد بگوييم كه با يك تفكر ساده ميشود به اين نتيجه رسيد كه ملاكهاي همنسليهاي ما با معيارهاي بزرگترهايمان زمين تا آسمان فاصله دارد. اصالت خانوادگي، ايمان، اخلاق، شغل مناسب، جايگاه اجتماعي، سن و سال معيارهاي مهمتري بود و بعد از همه اين مسائل به موقعيت اقتصادي و پول و ساير ويژگيهايش فكر ميكردند. در واقع شخصيت خود طرف مقابل و خانوادهاش اهميت و براي ازدواج اولويت بيشتري داشت. بايد اعتراف كنم كه وقتي بزرگترها ميگويند زمانه تغيير كرده واقعاً درست است چون با وجود تلاشي كه براي حفظ سنتهايمان كردهايم اما هر چند سال يكبار شاهد تغييرات بسياري در اين زمينهها هستيم. متأسفانه اگر جواني در اين دوره و زمانه به خواستگاري برود به جاي اينكه از او بپرسند كه خودت و خانوادهات صلاحيت داريد يا نه، كجا زندگي كردهاي، چه شغلي داري و تصميمت براي آينده چيست اولين سؤالي كه ميپرسند در مورد خانه، ماشين و ميزان درآمد اوست. قبول كنيد كه اگر قديمترها ميگفتند «اگر داماد خانه و ماشين ندارد به جايش اعتقادات دارد، حلال و حرام سرش ميشود پس عروسمان را خوشبخت ميكند» اين روزها در بيشتر مراسمهاي خواستگاري و ازدواجها ماديات حرف اول و آخر را ميزند و هر دو طرف به دنبال اين هستند كه با اين وصلت چقدر به داراييهايشان اضافه ميشود و اخلاقيات كمرنگ شده است.
خانهدار بودن، ملاك دامادي
بعضي از خانوادهها تا زماني كه داماد آينده صاحب خانه نشود اجازه خواستگاري كردن از دخترشان را نميدهند و شرط قبول شدن پيشنهاد ازدواج پيش از هر چيزي خانه است. حرفشان يكي است و تا وقتي كه داماد سند ششدانگ نداشته باشد حق خواستگاري ندارد. حالا تصور كنيد اين وسط دختر و پسري هم باشند كه بخواهند هر چه زودتر تشكيل خانواده دهند و با اين مسئله هم مشكلي نداشته باشند اما همين مانع بزرگ خانواده دختر باعث جدايي ميشود. سؤال اكثر اين دخترها از پدر و مادرشان اين است «مگر خود شما چطور ازدواج كرديد. آيا از ابتداي زندگيتان خانه داشتيد؟ حالا من بايد چند سال صبر كنم تا پسر مورد علاقهام بتواند خانه بخرد؟ مگر ميشود با چند وام و دادن قسطهاي مختلف در اين گراني خانهاي كوچك خريد؟»
به راستي چند سال از بهترين سالهاي عمر دو جوان بايد هدر رود و مشكلات بسياري به وجود بيايد تا اين دو با هم ازدواج كنند. تصورش را بكنيد كه ممكن است در همين اثنا، خواستگاري با شرايط مالي و اجتماعي بهتر هم از راه برسد ديگر وا اسفا است چون ممكن است خانواده دختر بترسند كه موقعيت به اين خوبي از دستشان برود. در اين ميان فشارهاي روحي و حرفهاي دو پهلو شروع ميشود و امكان دارد با اين كارشان ناخواسته به ذهن دختر و انتخابش جهت بدهند.
ناگفته نماند هنوز برخي خانوادهها با اين ملاكهاي جديد چندان موافق نيستند و تا جايي كه در توانشان باشد با اين رسم و رسوم جديد مقابله ميكنند. آنها سختگيري در كارشان نيست، مانند گذشتهها و زمان خودشان اعتقاد دارند جوانها بايد خودشان كمر همت ببندند و زندگيشان را با همفكري و قناعت بسازند، خانوادههايي كه خانهدار بودن يا نبودن داماد برايشان زياد مهم نيست، به مسائل مهمتر از اين فكر ميكنند. در واقع خوشبختي و رضايت فرزندشان از هر چيزي باارزشتر است.
توصيههاي جانبدارانه
هميشه سختگيريهاي ازدواج از جانب بزرگترها نيست و همسن و سالاني كه ازدواج كردهاند نيز گاهي بر روي افكار و نظرات ما تأثير ميگذارند. بسيار اتفاق افتاده كه پاي درد دل خاله، دايي، دختر عمه، پسر عمو، دوست و همسايه كه مينشيني از مشكلات زندگي گلايه ميكنند و ناله سر ميدهند. در اين مواقع فقط بايد توصيههايشان را بشنوي، اما به هيچ كدام از آنها عمل نكني. اصلاً اينجور وقتهاست كه بايد يك گوشات در باشد و گوش ديگرت دروازه. اول و آخر همه حرفهايشان توصيههايي جانبدارانه است كه مطمئناً اگر براي خودشان چنين نسخهاي بپيچيم ناراحت ميشوند. يعني واقعاً اگر بخواهي در آن واحد به توصيههاي آنها گوش دهي يا بايد از همسرت جدا شوي يا قيد ازدواج كردنت را بزني يا تا آنقدر بنشيني كه كسي با شرايط موردنظر تو پيدا شود.
نميدانم دقت كردهايد كه اكثر بزرگترها كه در ابتداي زندگي مشتركشان خانه نداشتهاند هميشه تا يك موضوع جدي ازدواج براي يكي از دختران فاميل يا اطرافشان پيش ميآيد، او را دوره ميكنند و وقت و بيوقت توصيه، پند و نصيحت ميكنند كه «منو ميبيني؛ مثل من تصميم نگير، با كسي ازدواج كن كه خونه داشته باشه و گرنه هر سال آوارهاي و اثاث خونهات داغون ميشه». نكته جالب اينجاست كه گفتن اين توصيهها هم به مردان سرايت كرده و با توجه به مشكلات اقتصادي كه دارند همين حرفها را برايشان تكرار كرده و تأكيد دارند كه به گزينهاي جواب مثبت بدهند كه خانه داشته باشد.
ناگفته نماند همين حرفها گاهي اثرگذار است و گاهي چندان تأثيرگذار نيست. اثر اين حرفها را زماني ميتوان درك كرد كه راهنماييهاي نادرست باعث شود همه موقعيتهاي ازدواج يك دختر با يك پاسخ از قبل تعيين شده و يكسان ازدست برود. در واقع وقتي كه همه خواستگارها به دليل نداشتن خانه جواب رد بشنوند، زماني كه مسئله بيخانه بودن يك مرد در ذهن دختر بزرگ جلوه كند مطمئناً او اين موقعيت را مانند غولي ميبيند كه براي زندگياش خطرناك بوده و جرئت اينكه با آن مواجه شود را در خود نميبيند.
اين دختران بعد از گذشت چند سال و با از دست دادن فرصتهاي خوب ازدواج تنها به خاطر اينكه خانه نداشتهاند، به اين نتيجه ميرسند كه تصميمشان چقدر بيمنطق و نادرست بوده و دليلي براي پاسخ منفي دادن به چنين موقعيتهاي خوبي وجود نداشته است. به همين دليل است كه با بالا رفتن سن برخي از دختران شروط آنها براي ازدواج به شكل باور نكردني كم ميشود و توقعاتشان نيز رنگ ميبازد. حال بايد گفت كجايند كساني كه توصيه ميكردند «تا خانه ندارد زنش نشو» درحالي كه خود آنها زندگيشان را به خوبي و خوشي ميگذرانند و از وضع موجود هم ابراز رضايت ميكنند.
براي انتخابي به اين مهمي هيچگاه نبايد به توصيههايي كه ميبينيم به ضررمان تمام ميشود و حاصل يك نارضايتي موقتي است عمل كنيم چون اين حالات زودگذر هستند. البته دختر و پسري كه در آستانه ازدواج هستند بايد از تجربيات ديگران استفاده كنند. بايد به حرفهايي كه منطقي و درست هستند توجه كنيم و عمل كردن به اين مسائل فقط با صلاحيت خودمان باشد. خانهدار بودن و نبودن داماد شايد در برههاي از زمان برخي مشكلات را حل كند اما بايد به اصل مسئله توجه كرد و فرعيات در رده بعدي قرار دارد. بيشك اين راهي كه قرار است در آن قدم بگذاريم حاصل تصميماتي است كه خودمان ميگيريم. نبايد كم و كاستيها و خوب و بدش را به گردن ديگران بيندازيم يا ديگران را در آن دخيل كنيم.