تنها ساعاتي قبل از شروع عمليات كربلاي 10 و اعلام رمز آسماني شدن، قائممقام لشكر ۲۵ كربلا خطاب به رزمندگان خطشكنش در شب نيمهشعبان ميگويد: «انتظار يعني حركت و يعني ايثار، يعني خون؛ انتظار يعني ادامه دادن راه شهيدان، انتظار براي اين است كه انسان در سكون آب گنديده نباشد، انتظار خيمه خروشان است و درياي مواج.»
حاجحسين بصير را كمتر كسي است كه نشناسد، درخشش و اوج ايثار شهيد در دوران دفاعمقدس در لشكر 25 كربلا بسيار نوراني بود. وقتي پرونده رزم او را ورق ميزنيم تنها ايثار است كه برايمان معنا ميشود و رشادتش نويد شهادتش را برايمان به ارمغان ميآورد.
او كه در سمتهايي چون فرماندهي محور جبهه ذوالفقاري آبادان تا جبهه ماهشهر، فرماندهي گردان «يارسول(ص)» در عمليات طريقالقدس، فرماندهي تيپ يكم لشكر 25كربلا و قائممقامي لشكر 25 كربلا فعاليت كرده بود در عملياتهايي چون فتحبستان، رمضان، محرم، خيبر، بدر، والفجرهاي 4، 6، 7 و 8، كربلاهاي 1، 2، 3، 5، 8 و 9 شركت داشت و عاقبت در ارديبهشت سال 66 و در عمليات كربلاي 10 مزد مجاهدتهايش را دريافت كرد و به شهادت رسيد.
براي مرور خاطرات شهيد حاجحسين بصير به سراغ برادرش هادي بصير رفتيم كه خود شاهد لحظات آسماني شدن دو برادر شهيدش اصغر بصير و حاجحسين بصير بوده است.
براي هادي بصير همرزم و برادر شهيد حاجحسين بصير قائممقام لشكر ۲۵ كربلا مرور خاطرات برادرش چندان هم راحت نبود، آغاز همكلاميمان از ولادت عاشورايي حسين رقم ميخورد: «حاجحسين غروب عاشوراي سال 1322 در فريدونكنار به دنيا آمد، زمان ولادتش، نامش را هم با خود به ارمغان آورد. فرزند اول خانواده بود و علاقه ويژه والدينمان هم معطوف به حسين ميشد.
پدرمان «محمدحسن بصير» كشاورز بود، رعيتي كه روي زمينهاي ظلم و جور اربابان كار ميكرد، اگر چه ارباب حتي براي نفس كشيدنهاي مردمش قانون و ماليات تعيين ميكرد اما همه اينها دليل نميشد تا پدرمان در تربيت و آموزش دين، اصول و احكام كوتاهي كند. پدر بود و دستان پينه بستهاي كه مجاهدانه به سعادت اخروي چهار پسر و يك دخترش ميانديشيد.»
مادر خانواده «سيدهسكينه طيبينژاد» بود. او را نه فقط يك زن خانهدار كه بايد به عنوان مجاهدي شناخت كه همه وجودش را نثار تربيت و پرورش فرزنداني نمود كه عاقبتشان چيزي جز شهادت نبود.
هادي بصير از همت مادرانه سيدهسكينه هم برايمان ميگويد: «مادرم بيسواد بود اما بسيار آگاه و مسائل روز را به خوبي برايمان حلاجي و تفسير ميكرد. مادر خياط توانمندي بود كه دختركان روستاهاي فريدونكنار شاگردياش را افتخاري براي خود ميدانستند.»
آنچه از مادر در ذهن هادي و برادرانش نقش بسته سجادهاي است كه مادر عاشقانه بر روي آن نماز ميخواند. هادي ادامه ميدهد: «مادر اهل تعبد بود، همواره به ما ميگفت فكر نكنيد آنچه امروز از عاقبت بخيري و حركت در مسير اسلام، قرآن، جهاد و مبارزه به آن دست پيدا كردهايد، تنها حاصل تلاش خودتان است، نه! من هرگز ياد ندارم بدون وضو به شما شير داده باشم، يا از غذاهاي شبههناك خورده باشم.»
هادي بصير 20 سالي از برادرش حاجحسين كوچكتر است اما صحبت با او ارادت و دوستي عميقي را بين دو برادر نشان ميدهد. ايمان و رفاقت پاي هر چهار برادر را به جبهه و جنگ باز كرد. هادي ميگويد: «حاجحسين براي ما پدري كرده بود، بسيار با هم صميمي بوديم و دوست. رابطهاش با ما بيشتر رابطه پدر و فرزندي بود.
هر جا مجلس قرآن و احكام برگزار ميشد، حاجحسين آنجا بود، خودش هم نوجوانان را جمع ميكرد و به آنها قرآن آموزش ميداد. براي خودش تكيه راه ميانداخت و به عزاداري اهل بيت ميپرداخت.»
حاجحسين تحصيلاتش را كه در دوران دبستان به پايان ميرساند راهي بابل ميشود تا در كنار يكي از بستگان آهنگري كند. اما در كنار همه اينها، هرگز كار كشاورزي و همراهي با پدرش را فراموش نكرد.
اندكي بعد كه حاجحسين بصير آهنگري توانمند شد، براي گذراندن دوران سربازي راهي تهران ميشود. سال 1342 هم به دليل مخالفتهايش با نظام و رژيم شاهنشاهي به پادگان منظريه قم تبعيد ميشود.
هادي بصير از ازدواج برادرش اينگونه ميگويد: «حسين در نهايت با شرايط سخت و دشوار، خدمت سربازياش را در اول شهريور ۱۳۴۳ به پايان رساند. 24 سالش بود كه ازدواج كرد و سال 1350 در شركت باتريسازي وزارت دفاع در تهران مشغول به كار شد. اما فعاليتهاي سياسياش بهانهاي شد تا مسئولان نظام پهلوي از شركت اخراجش كنند. بعد از آن بود كه دوباره عزمش را جزم كرده و به زادگاهش فريدونكنار رفت و در همان جا در كارگاه آهنگري كه به كمك پدرش راهاندازي كرد، مشغول شد.»
يكي از كارهايي كه بعدها متوجهش شديم اين بود كه حسين سهشنبهها خودش را به جمكران ميرساند و كسي هم نميداند ميانه راه از فريدونكنار تا قم چه سر و رازي ميان عابد و معبود برقرار بود. بلندي ارتفاعات اطراف جمكران گواه واگويههاي جانشين قرارگاه لشكر 25 كربلا با صاحبالامر زمان بود.»
هادي در ادامه در خصوص فعاليتهاي آن ايام حاجحسين بصير نيز ميگويد: خيابانها و كوچههاي فريدونكنار مجاهدت مرد انقلابي شهرشان را اينگونه روايت ميكند: «حاجحسين در اوج تظاهرات تهران فعالانه حاضر ميشد. از اين رو بارها دستگير و روانه زندان شد. حاجحسين تظاهرات فريدونكنار را با راهپيماييهاي تهران هماهنگ ميكرد و در شهر هستههاي مبارزه و راهپيمايي را سازماندهي ميكرد.»
جهاد در افغانستان پس از پيروزي انقلاب و پيش از آغاز جنگ تحميلي حاجحسين براي جهاد به افغانستان سفر ميكند، وقتي به مرخصي ميآيد كه جنگ آغاز شده است. از اين رو نزد علما رفته و از ماندن يا رفتن به افغانستان سؤال ميكند! در نهايت تصميم بر آن ميشود تا براي دفاع از مرزهاي كشور و حفظ آرمانهاي انقلاب بماند.
سرباز جان بر كف امام خميني به محض ورود به جبههها به عضويت ستاد نامنظم فدائيان اسلام درميآيد و پس از استقرار در آبادان، فرمانده محور ميشود. حاجحسين در همين محور چندين ماه حضور مييابد تا اينكه در شكست حصر آبادان مشاركت كرده و از دستان شهيد سيدمجتبي هاشمي يك لوح تقدير و يك قبضه اسلحه كلاشينكف به عنوان هديه دريافت ميكند. شهيد حاجحسين بصير پس از انحلال فدائيان اسلام وارد بسيج شده و در بيست و هشتمين روز از شهريور ماه ۱۳۶۲ عضو رسمي سپاه پاسداران و فرماندهي گردان يارسول(ص) لشكر كربلا را عهدهدار ميشود.
هادي در خصوص عشق و علاقه برادرش به كسوت پاسداري ميگويد: «علاقه عجيبي به لباس سپاه داشت. اولين بار كه لباس سپاه را ميپوشيد، گريه ميكرد و من هم از ايشان عكس ميانداختم تا اينكه از هوش رفت. بار سنگين مسئوليت و تكليفي كه با پوشيدن اين لباس بر عهدهاش گذاشته شده بود بيش از هر سمت و مسئوليتي برايش اهميت داشت.»
حاجحسين اغلب لباس خاكي بسيجيان را هم بر تن ميكرد. روزي در قرارگاه با فرماندهان عاليرتبه جنگ مانند محسن رضايي و علي شمخاني جلسهاي داشته و با همان لباس خاكي بسيج ميرود. دوستانش به او ميگويند: «بهتر نيست لباس فرم سپاه را بپوشيد؟» در جوابشان ميگويد: «من اين لباس را دوست دارم و به آن افتخار ميكنم و از خدا ميخواهم كه همين لباس را كفنم قرار دهد. دوست دارم لباس رزم كفنم شود و در آن روز بزرگ كه همه در پيشگاه محبوب سرافكنده ميايستيم در قافله پرشور شهيدان سربلند بر حرير خويش مباهات كنم.»
هادي ادامه ميدهد: «برادرم بعد از پوشيدن خلعت جهاد به ما گفت هر كسي با هر لباسي كه شهيد شود با همان لباس هم محشور ميشود... او دوران زيادي را در جنگ سپري كرد.»
هفت سال مجاهدت، هفت خوان شهادت حاجحسين در عمليات والفجر ۴ به سمت جانشيني تيپ يكم ويژه ۲۵ كربلا منصوب شد. پس از عمليات والفجر ۴ در عمليات والفجر ۶ نيز با همين مسئوليت شركت كرد و بر اثر اصابت تركش مجروح شد. در سال ۱۳۶۳ با تقليل بعضي از تيپهاي لشكر فرماندهي گردان يارسول(ص) را به عهده گرفت. در همين سال به زيارت بيتاللّهالحرام مشرف شد. او همچون تمامي سرداران گمنام جنگ متواضع و فروتن بود. وقتي كه عنوان و سمت وي در جبهه سؤال شد، گفت: «مثل رزمندگان بسيجي من هم دارم ميجنگم.»
تا ۳۰ دي ماه ۱۳۵۹ در جبهه حضور داشت و بعد از دو ماه مراجعت به زادگاهش بار ديگر در اول فروردين ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد. مدتي در منطقه «گيلان غرب» مسئول حفاظت از قلههاي «صدفي»، «ابرويي» و «كرجي» بود. حسين از اول فروردين تا پنجم تيرماه ۱۳۶۰ در مناطق مرزي بود و در عمليات طريقالقدس و فتحبستان شركت داشت. پس از عملياتها براي مدت كوتاهي بازگشت. اما بار ديگر در ۸ بهمن ۱۳۶۰ به جبهه اعزام و تا شهريور ۱۳۶۲ به عنوان بسيجي و به طور مستمر در جبههها بود. در اين مدت به عنوان جانشين فرمانده گردان در لشكر ۲۵ كربلا انجام وظيفه ميكرد و در عملياتهاي فتحالمبين، بيتالمقدس، رمضان، محرم و والفجر مقدماتي شركت كرد.
كنج قفس عشق به دنيا وقتي ضرورت جبهه و عمليات اقتضا ميكرد آن را با هيچ چيز عوض نميكرد. به حاجي خبر دادند، فرزندتان به دنيا آمده است. چند روز گذشت، اما نرفت. پيش بچههايش در جبهه ماند. همرزمانش از او پرسيدند: «چرا به منزل نرفتي؟ حداقل ميرفتي بچهات را ميديدي و ميآمدي.»
جواب زيبايش نشاندهنده روح بلند او و جدايي او از زرق و برق دنيا بود، گفت: «اگر به فريدونكنار بروم، ميترسم دلم در گرو عشق زميني محبوس شود و در كنج قفس عشق به دنيا، از پرواز در آسمان ملكوت محروم بمانم.»
حتي در جريان ازدواج دختر اولش با «مرتضي جباري» كه از رزمندگان دائمالحضور جبهه بود و بعدها شهيد شد، شركت نكرد و در جبهه بود. با همسرش تماس گرفت و از ايشان خواست تا جهيزيه دخترش را مهيا كند و او را راهي خانه بخت كند.
مرتضي جباري، داماد حاجي، فرمانده گردان عاشورا در شلمچه در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيد. حاجي در مراسم بزرگداشت سومين روز شهادت دامادش در مجلس عزاي او حاضر شد و در سخنان كوتاهي اعلام كرد: «خدا را شاهد ميگيرم كه به خاطر شركت در اين مجلس عزا براي اينكه در مراسم بزرگداشت دامادم شركت كنم جبهه را ترك نكردهام، بلكه به امر فرمانده لشكرم در اينجا حضور يافتم تا شما مردم شهيدپرور و دوستان مرتضي و جوانان غيور اين سامان را به سوي جبهه حماسه و شرف فراخوانم.» اين سخنان باعث شد تا جمع كثيري از بسيجيان فريدونكنار به سوي جبهه اعزام شوند.
بيتالمال حاجبصير نسبت به حفظ بيتالمال بسيار حساس بود. همواره ما را بر حفظ آن سفارش ميكرد. يكي از همرزمانش ميگويد: قبل از عمليات بدر حاجي براي سركشي به نيروهاي پادگان بيگلو آمده بود و مشغول صحبت كردن با مسئولان گردان بود. ناگهان لامپ كوچكي را مشاهده كرد كه در خاكها افتاده بود خم شد و آن را برداشت و نگاهي به آن كرد و متوجه شد كه سالم است و مسئول تداركات گردان را خواست و به او گفت چرا لامپ را دور مياندازيد. اگر چه اين لامپ كوچك است ولي بيتالمال است و بايد در روز قيامت جواب دهيد. در حفظ بيتالمال كوشا باشيد تا خداي ناكرده در روز قيامت سرافكنده نباشيد. با وجود چهره محبتآميزش مقرراتي بود و مقيد به رعايت قانون. در سخنرانيها هم بر آن تأكيد ميكرد؛ آداب لباس پوشيدن، انضباط نظامي، توجه به آموزش و يادگيري و... مورد تأكيد ايشان بود... حتماً كلاه آهني بر سر ميگذاشت و در صورت توصيه فرماندهي سر و ريش خود را ميزد.
غربت مادران شهدا مادرم در مراسمات مذهبي فريدونكنار شركت ميكرد. با خانمها هم جلسات دعا و قرآن بر پا ميكردند و همواره دعايشان بدرقه راه رزمندگان بود. در يكي از همين مراسمها خانمي به مادرم طعنه زده بود كه فرزندان شما از فرماندهان جنگ هستند همواره عقب ميايستند و بچههاي ما را به خطمقدم ميفرستند. مادر بسيار دلگير و ناراحت به خانه ميآيد، بغضي سنگين ميانه گلويش را ميفشارد و دستان مادرانهاش را به روي آسمان بلند ميكند و گريهكنان ميگويد: «خداوندا! يكي از فرزندانم را از من قبول كن! تو نيك ميداني كه آنها براي خاطر رضاي تو و تداوم حماسه عاشوراي حسين راهي جبههها شدهاند پس از من بپذيرشان!» دعاي مادر كار خودش را كرد برادرم حاجاصغر بصير به شهادت رسيد.
ميوه سياه و شهادت اصغر هادي در خصوص شهادت برادر ديگرش اصغر بصير نيز ميگويد: قبل از عمليات كربلاي يك در سال ۱۳۶۵ و فتح مهران، حاجبصير خواب ميبيند كه در عالم رؤيا سيبي شيرين به او دادهاند كه مانند آن را هرگز نخورده بود. خودش اين خواب را به شهادت تعبير كرد. در همان عمليات بود كه برادرم اصغر به شهادت رسيد. 14 تيرماه 1365.
ما هر سه برادر دراين عمليات شركت داشتيم. خمپاره به سنگر حاجاصغر اصابت كرد و پيكر شهيد سوخت، به عبارتي جزغاله شد. شبيه همان ميوه سياهي كه حاجحسين در خوابش خورده بود. اگر لحظه شهادت در كنار سنگر برادرم اصغر نبودم شايد شناسايي نميشد.
بعدها كتفي قطع شده ميان سنگر پيدا كرديم كه هر چه جستوجو كرديم شهيدي را پيدا نكرديم كه...
نميدانم به قول داداشحسين اينها همه راز و رمزهايي دارد، دست قطع شده با رمز عملياتي كه قرائت شد: «يا اباالفضلالعباس(ع)...» بود.
حاجحسين براي اصغر گريه ميكرد و ميگفت چقدر به خدا نزديك است، اخلاص داشت و خدا مخلصان را با خود ميبرد. با اين حال خوشحال بود كه ما هم جزو خانواده شهدا شديم.
دعاي مادرانه براي شهادت گاهي پيش ميآمد كه هر چهار برادر در جبهه بوديم. سال 1363 بود كه از گردان نامه آمد كه چهار نفر از بچهها را به مأموريت بفرستند، مأموريتي كه 99درصد شهادت بچهها در آن، حتمي بود. حاجبصير اول از همه اسم من را نوشت. بعد گفت هر كس دوست دارد داوطلبانه حاضر شود و اسمش را بنويسد. هميشه هم كارهاي سخت و دشوار را به ما سه برادر ميسپرد. بعد از شهادت حاجاصغر بصير بود كه حسين متوجه شد كليد قفل شهادتش با دعاي مادر باز خواهد شد. همواره جاي گلولههاي من را ميبوسيد و اشك ميريخت و به خدا ميگفت پس من لياقت زخمي شدن را هم ندارم. يك روز در كنار مادر نشست و گفت: « مامان گلولهها از اطراف من عبور ميكند و ميرود به لباس من ميخورد اما به من اصابت نميكند. مادر هم همواره ميگفت: «تو فرمانده هستي بايد باشي تا بچهها را هدايت كني.» اما عملياتهاي والفجر 6 و والفجر8 بود كه نهايتًا افتخار جانبازي را به حاجحسين داد.
روزي حاجبصير از مادرمان خواست تا به ايشان اجازه بدهد تا بر سجادهاش دو ركعت نماز حاجت بخواند و پس از نماز خواندن به دعايش آمين بگويد. مادر هم قبول كرد وبه دعاي حاجحسين آمين گفت. بعد از مادر سؤال كرد آيا ميداني دعايي كه كردم چه بود ؟ مادر گفت: «حتماً پيروزي رزمندگان.» جواب داد: «بله آن به جاي خودش ولي من از خدا طلب شهادت كردم و چون ميدانم دعايت مانعي براي شهادتم ميشود امروز خواستم آمين تو را بر دعاي شهادتم بشنوم.» مادرم گفت: «پسرم من به خدا از شهادت تو باك ندارم همچنان كه برادرت اصغر شهيد شد و هادي در جبهه است. دوست دارم شما زنده بمانيد و از امام و انقلاب دفاع كنيد.» مادرم و حاجحسين بسيار به هم وابسته بودند. آنقدر به هم علاقه داشتند كه حاجحسين از خانه خودشان و خانه مادر دري را باز كرده بود، تا مادرم راحتتر بيايد و او هم هر زمان خواست به ديدار مادر برود. بعد از شهادت حاجحسين مادر رو به پيكر حسين ميگفت: «تو ما را فريب دادي من آمين گفتم اما نميدانستم كه تو چه از خدا خواستي.»
برات شهادت حاجبصير به امضاي امام حسين(ع) حاجبصير هميشه بيم داشت كه مبادا به درجه شهادت نايل نشود. سردار كميل كهنسال خاطرهاي از اين شهيد بزرگوار را اينگونه بيان ميدارد: «يك روز حاجبصير به ما عنوان كرد، ديگر بيمي از عدمشهادت ندارد و خيالش راحت است. از او پرسيدم قضيه چيست؟! شما تاكنون دلواپس عدمشهادت بوديد؟! حاجحسين در پاسخم گفت: «چند شب پيش در عالم رؤيا سراغ امام حسين(ع) را گرفتم و پرسانپرسان به اردوگاه امام رسيدم. از اصحاب حضرت سراغ خيمه امام را گرفتم و آنها نشانم دادند. نزديك خيمه شدم. از فردي كه از خيمه محافظت ميكرد، اجازه ورود خواستم، در جوابم گفت: آقا هيچ كس را به حضور نميپذيرد. خيلي ناراحت شدم و دوباره گفتم: فقط سؤالي از آقا دارم. گفت: «سؤالت را بنويس تا من جوابش را برايت بياورم.» من هم در برگهاي خطاب به آقا نوشتم آيا من شهيد ميشوم؟ آقا در جواب نوشتند: بله شما حتماً شهيد ميشويد.»
از آن زمان به بعد ديگر به كسي نگفت تا براي شهادتش دعا كند. او ميدانست كه حتماً شهيد ميشود.»
فصل شهادت هادي بصير در خصوص شهادت برادرش ميگويد: ۱۹ فروردين ۱۳۶۶ بود كه برادرم حاجحسين به قائممقامي فرمانده لشكر ۲۵ كربلا منصوب شد و در عمليات كربلاي ۸ شركت كرد. همه دلتنگي حاجحسين هم شهادت دو همرزم شهيدش سرداران شهيد محمدحسن قاسميطوسي و سردار حميدرضا نوبخت بود.
من غروب عمليات كربلاي 10 را هرگز از ياد نميبرم: «حاجي به اتفاق چند از رزمندگان در سنگر نشسته بود. دستي به محاسنش كشيد و گفت: ديگر پير و خسته شدهام و نياز به استراحت درازمدت دارم. من كه هيچ گاه كلمه خستگي را از حاجي نشنيده بودم با تعجب گفتم: انشاءاللّه بعد از عمليات به شمال برويد و كمي استراحت كنيد.» اما منظور حاجي چيز ديگري بود.
در شب عمليات شيشه عطري از جيبش بيرون آورد و به سر و صورت تكتك افرادي زد كه با او وداع ميكردند. به آنها ميگفت: «اگر به فيض شهادت نائل شديد ما را فراموش نكنيد؛ ما از شما التماس دعا داريم.» برادرم حاجحسين بصير قبل از هر عمليات موهايش را اصلاح ميكرد و ميگفت: «عمليات سعي در صفاي مستي و طواف كعبه عشق است.»
سنگري براي عروج هادي كه هنگام شهادت حاجحسين در كنار برادر بوده، از نحوه شهادت او ميگويد: در عمليات كربلاي 10 من و حاجحسين در دو سنگر جداگانه مستقر شديم، يكي در سمت راست و ديگري در سمت چپ. در جلوي سنگر من درختي قرار داشت. حاجي به من گفت بيا سنگرهايمان را عوض كنيم تو از من مشرفتري به منطقه. من هم قبول كردم، همراه بيسيمچي راه افتاديم كه حاجي منصرف شد.
دقايقي بعد دوباره درخواست جابهجايي سنگر كرد من هم قبول كردم اما مجدداً پشيمان شد، حال و هواي خاصي داشت. چند باري اين كار را تكرار كرد تا اينكه عمليات شروع شد، با بيسيم صحبت ميكرد و دستور آتش ميداد.
در همين حين بود كه خمپاره مأمور پرواز حاجبصير از راه رسيد... حاجبصير در سومين روز از ارديبهشت ماه سال ۱۳۶۶ در عمليات كربلاي ۱۰ برفراز ارتفاعات برفگير و جبهههاي ماووت عراق بر اثر اصابت خمپارهاي در سن 45 سالگي پس از هفت سال حضور مستمر در جبهههاي نبرد به شهادت رسيد. من به تنها كسي كه خبر شهادت حاجي را توانستم ابلاغ كنم مرتضي قرباني بود. او فرمانده بود و بايد ميدانست. اما اجازه ندادم تا بچهها از شهادت حاجي مطلع شوند... در روحيهشان تأثير منفي ميگذاشت. صبح وارد سنگر برادر شدم آمين و دعاي مادر اين بار اما، كليد پرواز حاجي شده بود. لباس خاكي بسيجي به تن داشت و پيكرش را با موتور به عقبه رسانديم. فرماندهان كه متوجه شهادت شدند بسيار بيقراري كرده و گريستند.