امير و غلامش كه سُنقُر نام داشته، سحرگاه حوله و گل سرشوي را برميدارند و با هم به قصد حمام از خانه بيرون ميآيند و راه گرمابه در پيش ميگيرند. وقت اذان صبح ميشود و غلام تا صداي اذان را ميشنود به امير ميگويد اگر چند لحظهاي اينجا درنگ كني و منتظرم بماني من نمازم را ميخوانم و برميگردم. امير قبول ميكند و سنقر، شاد و مفرح از اينكه به ديدار عزيزي ميرود كه اميران همه غلام و گدا و مسكين اويند اميرش را ترك ميكند. بعد از دقايقي امام جماعت و نمازگزاران از مسجد بيرون ميآيند، امير منتظر است كه اينك غلامش ميآيد اما هرچه انتظار ميكشد از غلام خبري نميشود. نزديك ظهر ميشود اما هنوز غلام از مسجد بيرون نيامده است. سرانجام امير -كه حالا انگار او غلام غلامش شده است - صبوري را كنار ميگذارد، از كوره درمي رود و ميگويد سنقر! چرا بيرون نميآيي؟ غلام هم جواب ميدهد: آخر نميگذارد از من مسجد بيايم بيرون. امير كه هنوز منظور غلام را درنيافته است و همچنان با چشم سر به آنچه غلام ميگويد و آنچه روي ميدهد مينگرد ميپرسد چه كسي نميگذارد تو از مسجد بيرون آيي؟ چه كسي تو را آنجا نشانده است؟ همه از مسجد بيرون رفتهاند و كسي جز تو در مسجد نمانده است. پاسخ غلام هم به سؤالات امير بسيار زيبا، عميق و شنيدني است: گفت: آنكه بسته استت از برون/ بسته است او هم مرا در اندرون/ آنكه نگذارد تو را كآيي درون/ ميبنگذارد مرا كآيم برون/ آنك نگذارد كزين سو پا نهي/ او بدين سو بست پاي اين رهي.
غلام ميگويد: همان كه تو را از صبح تا ظهر همان جا نگه داشته و نشانده و نميگذارد كه پا به مسجد بگذاري، هم او هم مرا در مسجد نگه داشته است و نميگذارد كه بيايم بيرون. اگر خط قرمز تو اين است كه بيرون مسجد بماني خط قرمز من هم اين است كه پا از مسجد بيرون نگذارم و همان جا بمانم. معلوم است كه اگر كمي از ظاهر حكايت فاصله بگيريم و به مسجد صرفاً به عنوان يك سازه فيزيكي و به نماز به عنوان يك رفتار مقطعي و چند دقيقهاي در يك مكان و زمان خاص در روز نگاه نكنيم در آن صورت معلوم ميشود كه غلام دقيقاً چه ميگويد. در واقع غلام در جذبه حق قرار گرفته و هر لحظه در مسجد است، الله اكبر هر لحظه در گوش او ميپيچد، حتي اگر با امير به گرمابه هم برود باز در مسجد است. اصلاً گوش او الله اكبر است و پايش حي عليالفلاح و حي علي خيرالعمل. فرق نميكند او كجا باشد. همه جا براي او يكي است و آن يكي مسجد است چون او با قلبش در آنجا حاضر ميشود. فرق نميكند خانه باشد يا بازار، او به هر جا كه پا بگذارد آن جا مسجد ميشود چون او در قلبش سجده كرده است و با قلبش به آنجا پا ميگذارد. به تعبير قرآن «رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله / آنها كساني هستند كه هيچ تجارت و خريد و فروشي را بر ذكر خدا ترجيح نميدهند و غالب نميكنند و غوغاي بازار مكاره دنيا، صداي خدا را در قلبهايشان خاموش نميكند. خريد بكنند براي خدا خريد ميكنند و بفروشند براي خدا ميفروشند چون به اين حقيقت رسيدهاند كه جز براي خدا نبايد خريد و جز براي خدا نبايد فروخت. آنها در گلستان باشند، يا گلخن همان جا را مسجد ميكنند، برعكس امير كه حتي اگر در مسجد باشد در مسجد نيست. خدا بر چشم و گوش او پردهاي افكنده چون «في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» همچنان كه مولانا به زيبايي در «فيه ما فيه» به اين حقيقت اشاره ميكند كه: «حق تعالي فرعون را 400 سال عمر و ملك و پادشاهي و كامروايي داد، جمله حجاب بود كه او را از حضرت حق دور ميداشت. يك روز بيمرادي و دردسر نداد تا نبادا كه حق را ياد آرد. گفت: تو به مراد خود مشغول ميباش. ما را ياد مكن. شبت خوش باد!»
اين است كه حتي اگر امير آن غلام، جسم خود را به درون مسجد بكشاند تا كفر و كبر از قلبش بيرون نرفته باشد در حقيقت هنوز وارد مسجد نشده است و به حقيقت نماز نميگذارد. همچنان كه قرآن حكيم ميفرمايد: «ويلللمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون»
نتيجهگيري مولانا هم از اين حكايت بسيار عبرتآموز است: قفل زفتست و گشاينده خدا/ دست در تسليم زن و اندر رضا/ ذره ذره گر شود مفتاحها/ اين گشايش نيست جز از كبريا. پس اگر عالم كليد شود اگر خدا نخواهد قفلها باز نخواهد شد يا باز به تعبير خود او در جاي ديگري از مثنوي: اين همه گفتيم ليك اندر بسيچ/ بيعنايات خدا هيچيم هيچ/ بيعنايات حق و خاصان حق / گر ملك باشد سياهستش ورق.