یک سریال طنز قرار است، کل بار «کار آفرینی» را به دوش بکشد و به مخاطب بقبولاند که کار کردن و اشتغال آفرینی «مثل خوردن همین شام» است.
پونه نوازنی در قدس آنلاین نوشت :مجموعه روتین «عصرپاییزی» که مجموعه ای مشارکتی و با سرمایه وزارت تعاون، کار و امور اجتماعی، هر شب روی آنتن صدا و سیما قرار میگیرد، وظیفه دارد در کنار اینکه مردم را میخنداند و به آنها روحیه میدهد، پیامهایی ویژه در خصوص بحث اشتغال و کارآفرینی منتقل کند. اینکه چقدر این مجموعه موفق بوده و چقدر توانسته هم مردم را بخنداند و هم به آنها انگیزه ایجاد شغل و کارآفرینی بدهد، بحثی است که شاید پرداختن به آنها بتواند حداقل مشکل سیاستگذاری را رفع و رجوع کند.
عصر پاییزی شاید بتواند لحظه ای لبخند را بر لب مخاطب بنشاند، ولی قادر به خنداندن نیست. روایت خانواده ای که از حداقل اطلاعات مفید روزانه هم غافل هستند و تعمیم آن به جامعهای که به راحتی گول تبلیغات دم دستی را میخورد و در کنار آن اعتراضهایی که مبنایی ندارند و قهرمانهایی که عملاً قهرمان نیستند، از این سریال یک مجموعه تخیلی ساخته است.
داستان از یک اعتراض در کارخانه شروع میشود، یک آدم ساده که اتفاقاً تحصیل کرده هم است، ناخواسته و نادانسته رهبر یک جریان اعتراضی میشود، یعنی درگیر شدن با اعتراض جامعه کارگری، بخش سرمایه دار را علیه او میشوراند، این جوان ساده اخراج میشود. در پی یافتن کار، وارد مجموعهای میشود که کالاهای ماهوارهای میفروشند. آن کار را هم از دست میدهد و حال قصد دارد کارآفرینی کند و ...!
این داستان دو خطی ماجراست که شاید در نگاه اول صاحب جذابیتهایی هم باشد، حتی همین داستان دو خطی شاید بتواند لبخند هم بر لب بنشاند، ولی ماجرا از آنجا خراب میشود که این دو خطی تبدیل به یک سناریویی میشود که در آن یک نفر غرب گرا، یک نفر خلافکار، یک نفر شاعر پیشه، دو نفر کلاهبردار، دو دختر عاشق، یک مادر شوهر، یک زنی که به استقلال مالی فکر میکند و ... جمع میشوند تا قصهای را روایت کنند. این قصه سروته ندارد، در حالیکه اصولاً باید روی اشتغال زایی زوم کند، وارد روابط خانوادگی و زن و شوهر میشود. انحراف داستان از هدف، بیشتر به نظر میرسد برای افزایش بار طنز قضیه باشد که البته چندان هم موفق نبوده است.
مردم سالهاست از کنار هم قرار گرفتن یک غربزده و یک خلافکار و یا تقابل دیدگاههای سنتی و مدرن خندهشان نمیگیرد.اما هدف دوم مجموعه عصر پاییزی انتقال پیامهای اخلاقی و اقتصادی در جهت بحث کارآفرینی و اشتغال زایی است. از صفر تا صد قصه باید چنان باشد که مخاطب بداند، کارآفرینی اولاً چندان هم سخت نیست و تنها با استفاده از فکر و تولید ایده میتواند این کار را انجام دهد. ثانیاً ترغیب شود که دنبال کارآفرینی برود و اقتصاد مولد را رونق بخشد. بد نیست یک نظرسنجی انجام شود تا سازندگان و سرمایهگذاران مجموعه بدانند که نه تنها اصلاً مردم متوجه این پیام نشده اند، بلکه صدای «نچ نچ» آنها از مشکلات اقتصادی و بازار بیکاری به هوا بلند شده است.
مشخص نیست چه کسی این ایده را در ذهن سرمایه گذار مجموعه گذاشته که هر پیامی را میتوان با زبان طنز منتقل کرد، ولی آنچه مسلم است قطعاً مردم پیام سیاستگذاران را نشنیده اند و اصلاً متوجه آن نشده اند. اینکه قرار است «رفیع» یا «رفی» کارآفرینی کند و بیکاران دورو اطراف خود را گرد آورد و با هم به کسب رزق و روزی بپردازند و سیه روی شود آن دامادی که دایم به فکر کلاهبرداری است و از اقتصاد مولد و کارآفرینی سررشتهای ندارد.
آنقدر در داستان گم شده است که اصلاً به چشم نمیآید. اگر قرار است قهرمان داستان «رفیع» باشد که آنقدر کمرنگ است، دیده نمی شود و اگر قرار است کارآفرینی ملاک باشد که درگیر و دار داستانهای خانوادگی گم شده است. کاش این فکر از ذهن مسوولان خارج شود که هر فرهنگی را با خنداندن مردم میتوان جا انداخت و کاش بدانند موضوعات مهمی مثل کار آفرینی که باید با دقت و وسواس به آن پرداخته شود با یک داستان «دم دستی» قابلیت انتقال پیام را نخواهد داشت.
بودجهای که سال قبل به این مجموعه اختصاص یافت و از جیب دولت خارج شد، میتوانست بهتر هزینه شود، ولی این بودجه را هم بگذارید در کنار همه آن بودجه هایی که در چند سال گذشته به نام فرهنگ سازی حیف و میل شده است. فرهنگ سازی از طریق برنامه های نمایشی اقدامی خوب و مفید است، ولی وقتی درست به آن پرداخته نشود، نتیجه ای که میدهد دقیقاً عکس آن انتظاری است که وجود دارد.