با توجه به مفهوم كلي هنر و هنرمند كه در حوزه ادبيات، موسيقي، هنرهاي تجسمي و. . . كاربرد فراواني دارد، هر فردي مبتني بر دانش، تربيت و اعتقادات و فرهنگ خود استنباط و برداشت خاصي از آن خواهد داشت. از اين روي با استاد حسين رزمجو نويسنده توانا و پژوهنده فرزانه و استاد نمونه دانشگاه فردوسي مشهد گفت و گويي در باب رسالت هنر و هنرمند در جامعه و رابطه اخلاق و هنر، پديد آورده كه اميد است هنر دوستان را به كارآيد.
با توجه به اينكه امروزه اغلب هنرمندان از پيروان نظريه «هنر براي هنر» هستند، بفرمائيد رسالت هنرمند و نقش يك اثر هنري در جامعه چيست؟
بهرغم نظريه طرفداران هنر براي هنر كه هنر را هدف ميدانند و نه وسيله و رسالت هنرمند را تنها در خلق زيبايي خلاصه ميكنند و بر اين باورند كه اگر كسي به چيزي جز زيبايي بينديشد، هنرمند نيست، گروهي ديگر با اعتقاد به اينكه هنر فقط لذت و سرگرمي نيست، بلكه عضوي از حيات انسانيت است كه شعور معقول انسانها را به حوزه احساسشان منتقل ميكند، لذا هنرمند راستين را كسي ميدانند كه روشهاي گوناگون به كار بردن اين شعور را بتواند پيش پاي بشريت بگذارد و آن را به حوزه احساس انسانها انتقال دهد.
بنابراين هنر حقيقي آن است كه دين بهوسيله علم، راهنماي آن باشد و اين نتيجه را داشته باشد كه همزيستي مسالمتآميز انسانها را به همراه داشته باشد، چيزي كه اينك با وسايل ظاهري بهوسيله دادگاهها، پليس، بنگاههاي خيريه، بازرسي كار و غيره دوام مييابد، از راه فعاليت آزاد و شاديبخش براي آدميان تأمين كنند و زور و تعدي را از ميان بردارد و كاري كنند كه احساسات برادري و عشق به همنوع كه اينك فقط بهترين افراد جامعه بدان دسترسي دارند، احساسات عالي و معتاد آنها شود و جزو غرايز همه مردم شود. . . و با توجه به اينكه رسالت هنر عبارت از اين است كه از حوزه عقل، اين حقيقت خدايي يعني سلطنت محبت را مستقر سازد، همان محبتي كه در همه ما عاليترين هدف حيات بشريمان است.»(1)
«به آن جهت كه چون از هنر نيز مانند ديگر فرآوردههاي فكري و خلاقيت بشري بايد براي نظم عموم و در راه خدمت به انسانها بهرهبرداري شود.»(2)
از طرفي طرفداران نظريه «هنر براي انسان» جانبدار اين انديشهاند كه از هنر به عنوان وسيله و نه هدف بايد بهرهبرداري شود و قصد هنرمند از آفرينش بايد تهذيب روانها از آلودگيهاي اخلاقي توأم با لذتبخشي و معرفتاندوزي در افراد جامعه باشد.
بله. به قول شهيد مطهري «از آنجا كه هنر مطلقاً ميتواند به كمك يك فكر يا عقيده يا به جنگ يك فكر يا عقيده بيايد، يعني همواره يك فكر، يك فلسفه و يك آئين را ميشود به وسيله هنر تقويت يا تضعيف كرد.»(3)
لذا هنرمند واقعي كسي است كه همه وقت با احساس مسئوليت در برابر خدا و خلق او به منظور تقويت قراردادهاي منزه اجتماعي و اصول اخلاقي كه در نظمبخشي و سعادتمندي جامعه مؤثر است، بايد از هنر، اين عاليترين فرآوردههاي ذوق و انديشه بهنفع اجتماع و در جهت ارتقاي مقام و كرامت انساني سود ببرد و مددكار و ناشر افكار متعالي و ارزشمند و معنوي و دشمن رذائل و تضعيفكننده ارزشهاي منحط باشد و با انجام اين رسالت خطير از رشد و باروري هنرهاي مبتذلي كه به زيان جوامع است، چونان موسيقيها، شوهاي تلويزيوني، تئاترها، فيلمهاي كذايي و اشعار بيمايه و بيهويت به اصطلاح سپيد و نو دوران طاغوت كه براي بيخبر نگاه داشتن تودههاي مردم از آنجا بر سرشان ميگذشت و كشاندن نسل جوان به وادي لذتهاي جسمي، فساد و تباهي تعبيه شده بود، جلوگيري كند و نتيجتاً مانع سقوط، بدآموزي و انحراف جامعه و كشته شدن روح پويايي و انقلابي و از بين رفتن اعتقادات ديني و اخلاقي مردم شود.
در اينجا لازم است به كتاب ارزندهاي كه استاد گرانقدر علامه محمدتقي جعفري(1377- 1304) در تكمله مكتب هنري براي انسان نوشته و عنواني را به شكل «هنر براي انسان در عرصه حيات معقول» به كار برده است، ياد كنم. در برابر دو نظريه موجود، نظريه سومي نيز وجود دارد كه نسبت به رابطهاي كه ميان اخلاق و هنر موجود است، منطقيترين و مقبولترين انديشه به شمار ميآيد و آن نظريه «هنر انساني براي انسان» يا «هنر براي انسان در عرصه حيات معقول» است.
در اين نظريه نقش خلاقيت و نبوغ هنرمند چه ميشود؟
براي توضيح و اثبات منطقي بودن اين عقيده بايد نخست به اين مسئله حياتي توجه داشت كه اگر نبوغ هنري را به آب حيات تشبيه كنيم، مسير اين آب مغز پر از خاطرات، تجارب و برداشتهايي است كه از انسان و طبيعت به دست آورده است. مسلم است جريان چشمهسار نبوغ از يك خلأ محض نيست، بلكه مسيرش همان مغز پر از محتويات پيشين است كه بهطور قطع، آب حيات را دگرگون خواهد كرد. بهعنوان مثال اگر توماس هابز (م. 1676- 1588) نويسنده و فيلسوف انگليسي كه يك هنرمند واقعگرا بود و ميخواست اثري هنري در باره انسان به وجود آورد و با آن مواد و برداشتهاي بدبينانه و درندگياي كه از طبيعت آدمي سراغ داشته است، در آن اثر نمودار ميشد. آري! ما هرگز عظمت و ارزش نبوغ را منكر نيستيم، زيرا كدام عامل پيشرفت جوامع به پايه نبوغ ميرسد؟ اما ميگوييم هر موقع تعليم و تربيت بشري به آن حد رسيد كه مغز و روان انسانها از هر گونه آلودگي و اصول پيشساخته غيرمنطقي پاك شد و نبوغ هنري توانست از مغز صاف و داراي واقعيات منطقي عبور كند، هنر براي هنر، بدون اندك ارشاد و اصلاح ضرورت پيدا ميكند، اما همه ميدانيم چنين وضعي را در مغزهاي نوابغ نميتوان تضمين كرد. اشعار ابوالعلاي معرّي (449- 363 هـ.ق)، رباعيات منسوب به خيام (510- 427)، بعضي از آثار صادق هدايت(1330- 1281) از نظر ادبي بسيار جالبند، اما جالبتر از اين آثار جانهاي آدميان است كه پس از خواندن اين آثار كه شبيه درد و آه و ناله بيمار تبدار است، نه نسخه دواي آن است كه اضطراب آن را برطرف كند و تدريجاً اين چنين مغزهايي، اين چنين خوانندگاني را به پوچي ميرسانند. برعكس اثر هنري جلالالدين مولوي(672- 604 هـ. ق) كه تاكنون توانسته است هزاران جان آدمي را از پوچگرايي به جاذبه پيشگاه ربوبي پيش ببرد، بنابراين اگر مسئله تعليم و تربيت نتواند مغزها را تزكيه و آنها را با واقعيتها آشنا سازد، عقيده هنر فقط براي هنر، اگرچه براي باز كردن ميدان براي به فعليت رسيدن نبوغهاست، ولي چون به فعليت رسيدن نبوغ ممكن است از مغزهاي پر از برداشتها و اصول پيشساخته غيرمنطقي به جريان بيفتد، بهطور مطلق قابل دفاع نيست.
و در نظريه هنر براي انسان.
در اين عقيده از آن جهت كه تفسير انسان از ديدگاه سياستمداران غير از تفسير انسان از ديدگاه اخلاقيون است و ديدگاه اهل تقوا و معرفتهاي برين و مردم متعهد غير از ديگر ديدگاههاست، لذا هر گروهي خواهد گفت هنر براي آن انساني است كه من تفسير و توجيه ميكنم. آنچه كه از فلسفه و نظريه و هدف انسانها از ديدگاه اسلامي برميآيد، عقيده متوسلي است كه ميگويد «هنر براي انسان در حوزه حيات معقول.»
براي اثبات اين عقيده بايد هدف زندگي انسان تعريف شود.
ببينيد هدف زندگي، آرمانهاي زندگي گذران و اصول حيات معقول را اشباع كردن و شخصيت انساني را در تكاپو به سوي ابديت كه به فعليت رساننده همه ابعاد روحي در جاذبه پيشگاه الهي است، به ثمر رساندن است، اما زندگي هدفدار يا حيات معقول، تكاپويي است آگاهانه و هريك از مراحل زندگي كه در اين تكاپو سپري ميشود، اشتياق و نيروي حركت براي مرحله بعدي را ميافزايد. شخصيت انساني، رهبر اين تكاپوست. آن شخصيتي كه لطف ازلي، سرچشمه آن است و گرديدن در بينهايتها، گذرگاهش و ورود در جاذبه پيشگاه ربوبي كمال مطلوبش است. حياتي كه با هدف مزبور به جريان افتد، حيات معقول ناميده ميشود. هنر براي انسان در حيات معقول اين است كه ما هنر را چه با نظر به نبوغ هنرمند و چه با نظر به جامعهاي كه از اثر هنري او برخوردار ميشود، يك واقعيت بسيار باارزش تلقي ميكنيم كه حذف آن از قاموس بشري چندان تفاوتي با حذف انسانيت ندارد، ولي شايان ذكر است كه حيات معقول يك هنرمند اين نيست كه هدف او از خلق يك اثر هنري فقط جلب تحير و شگفتي مردم باشد، بدون اينكه حقيقتي سودمند را در جريان زندگي آنان وارد كند. حيات معقول يك هنرمند آن نيست كه نامش را در كتابها ثبت كنند و با ذكر نام در سخنرانيهايش كف بزنند. حيات معقول يك هنرمند به قول مولانا:
«هر كه را مردم سجودي ميكنند
ضعفها در جان او ميآكنند.»(4)
اگر هنرمند پيش از هنرمند بودن از حيات معقول برخوردار باشد، بارقههاي ذهني خويش را پيش از آن كه كشتگاه حيات جامعه را بسوزاند و واقعيتهاي ضروري و سودمند براي مردم را هدف قرار دهد، در راه روشن ساختن واقعيتها به كار ميبرد، نه در آتش زدن به كشتگاه حيات جامعه. از سوي ديگر چنانچه رهبراني خردمند حقيقتاً براي جامعه خود حيات معقول را طالباند، بهناگزير بايد به وسيله تعليم و تربيت و هنر، نتايج آن را براي مردم قابل درك و احساسات عالي آنان را قابل درك و پذيرش سازند. »(5)
با اين تفسير اگر هنر در عرصه حيات معقول مددكار انسان شود، آثار هنرياي كه محصول ذوق و انديشه و فرزندان جان هنرمندان مسئول و متعهدي هستند كه قلبشان براي اعتلاي انسان ميتپد، ميتوانند به عنوان ابزارهاي مؤثر و سازنده در پرورش نيروهاي معنوي و اخلاقي جوامع انساني به كار گرفته شوند و محركهاي مطلوب و دلپذيري در راه انجام وظايفي كه همه ما نسبت به خداوند و مخلوق او داريم، باشند. با تعقيب چنين اهدافي است كه هنر، روشنگر، تسليده و آزاديبخش خواهد شد و به تعبير آرتور شوپنهاور (1860- 1788) فيلسوف آلماني: «در اين كوير زندگي كه تشنگي سوزان و مداوم آن براي مسافر جانكاه است، هنر بهمنزله واحهاي است براي آسايش او.»(6)
از تحليل و بررسي نظريههاي مزبور چه نتيجهاي حاصل ميشود؟
كوتاه سخن آن كه هنر والا و درخور تأييد و بهنفع انسانيت اثري است كه براي انسان و در جهت حيات معقول او بر مبناي تعهد و مسئوليت فراهم آمده باشد كه قبول شعار معروف «هنر براي هنر» در تاريخ ادب و هنر مورد گفتوگوست، به صورت كلي و بلاشرط ميسر نيست، زيرا با همه آزادياي كه بايد به هنر داد، نبايد آن را بيبند و بار نهاد. مسلماً هنرمندان نابغه دستخوش لغزشهاي كودكانه نميشوند و عفت قلم و بلندي روح خود را از دست نميدهند، ولي هنرمندان درجه دوم و سوم و متظاهران به هنر ممكن است از اين آزادي مطلق سوء استفاده كنند و در اين هرج و مرج هنري و لجامگسيختگي ذوقي، ركاكت و ابتذال، چهره زيباي هنر را لكهدار سازند.
پس هنر جامعه آن است كه به سود جمع تمام شود و مايه احياي ارزشهاي معنوي شود. مسلماً هنر با اين شرايط تبديل به سنگري خواهد شد كه در برابر ستمگري، زشتي و تباهي به سود انسانيت قيام خواهد كرد و در ميان كشورهاي جهان، نقش بهوجود آورنده حسن تفاهم را ايفا خواهد كرد.»(7)
چه رابطهاي ميان اخلاق هنرمند و هنر وجود دارد؟
بنا بر آنچه كه گذشت، هر چيزي جز تجلي احساس و نمود افكار تلطيفشده و گذشته از صافي ذوق و پرورده تخيل هنرمند نيست و از آنجا كه احساس و انديشه هر كسي تبلور جهانبيني و منبعث از اعتقادات، علائق، دلبستگيها يا باورداشتهاي اخلاقي، ديني و مرامي اوست، آثار هنري نيز چونان آئينههايي هستند كه انعكاس تمايلات و آرمانهاي هنرمند خصوصاً شاعر و نويسنده را با وضوحي بيشتر ميتوان در آنها احساس كرد و از طرفي ميزان شعور اجتماعي و خردمندي و آگاهي او را در گزينش مضامين هنري كه پيوند طبيعي با خلقيات و روحيات هنرمند دارد، در محتواي آثار وي ملاحظه كرد و از اين رهگذر به علو طبع و ظرافت و صفاي روح يا بالعكس به دنائت نفس و تيرگي جان او پي برد. چه به گفته ملكالشعراي بهار:
«فيالمثل گر شاعري مهتر نباشد در منش
هرگز از اشعار او نايد نشان مهتري
ور نباشد شاعري اندر منش والا گهر
نشنوي از شعرهايش بوي والا گهري
هر كلامي بازگويد فطرت گوينده را
شعر زاهد زهد گويد شعر كافر كافري»
و يا در جاي ديگر ميگويد:
«كمال هر شعر اندر كمال شاعر اوست
صنيع دانا انگاره دل داناست
چو مرد گشت دني قولهاي اوست دني
چو مرد والا شد هم گفتههاي او والاست
سخاوت آرد گفتار شاعري كه سخي است
گدايي آرد اشعار شاعري كه گداست
نشان سيرت شاعر ز شعر شاعر جو
كه فضل گلبن در فضل آب و خاك و هواست»(8)
بنابراين ميان هنر و اخلاق هنرمند رابطه نزديكي است و به قولي اثر يك هنرمند آئينهاي از درونيات اوست.
بله هنر و اخلاق نسبت به ديگري تأثيراتي متقابل و جداييناپذيري دارند و با توجه به اهدافي كه هنر مسئول و اخلاق راستين تعقيب ميكنند و رسالتي كه هنرمندان متعهد و همچنين مصلحان حقيقي دارند، بديهي است راه چنين هنر و اخلاقي يكي است و در نهايت در يك جا به هم ميرسند كه آن حد كمال آدمي است، زيرا هنرمند زيبايي را ميپرستد و ميجويد و طلب زيبايي مستلزم ترك اغراض مادي و شهوات است و ستايشگر و جوينده زيبايي بايد از خودپرستي بگريزد تا به طلب كمال كه امري بيرون از دايره شهوات و لذات نفساني است بپردازد.
و مگر نه آن كه اصل همه دستورهاي اخلاقي همين است، پس هنر و اخلاق با يكديگر رابطهاي ناگسستني دارند و اين رابطه در هدف و غرض آنهاست. كمال اخلاقي و كمال هنري يكي هستند. اگر آرزوي اخلاق آن است كه رابطه افراد در جامعه بر پايه عادلانهاي استوار شود، هنر راستين متعهد نيز پا را از اين فراتر ميگذارد و كمال معنوي فرد را منظور ميدارد كه يكي از نتايج آن نيكخواهي به ديگران است. هنرمند جمال معنوي را مانند جمال صوري ميستايد و مراد از جمال معنوي همان صفات پسنديده اخلاقي است.
در آثار هنرمندان بزرگ هميشه مزاياي اخلاقي به زيباترين صورت، وصف و بيان شدهاند. فيالمثل در شاهنامه كدام صفت عالي است كه به شيوهاي ستوده نشده باشد؟ تأثير هنر در اخلاق آن است كه هنردوستان را به ستايش خصال شريف انسان واميدارد و اين حس ستايش موجب اعتلاي روح است. خواننده شاهنامه به تأثير گفتار استاد طوس، خود را شريفتر و بزرگتر احساس ميكند.
در واقع هنر و اخلاق در واقع يكي هستند، هر چند وسائلي كه به كار ميبرند متفاوتاند.
اخلاق مجموعه قواعدي است كه جنبه الزامي دارد و البته اين قواعد به حدود و ممكنات محدودند، زيرا قوانين اخلاق را از امور عادي زندگي استخراج كردهاند، اما هنر برخلاف اخلاق حاوي دستوري نيست و هيچگونه الزامي در آن وجود ندارد و به امكان، محدود نيست، بلكه جويا و شيفته كمال است. معلم اخلاق حكم ميكند و پيرو او چارهاي جز اطاعت ندارد، اما هنرمند زيبايي خصلتي را ميستايد و مخاطب را به ستايش آن دعوت ميكند. ستايش خود متضمن لذت است، پس دعوت هنرمند، دعوت به لذت است و همين كه انسان از صفتي لذت برد، خود طالب آن خواهد شد و ديگر اجبار ضرورت نمييابد.
خلاصه اينكه هنر مكمل و اعتلادهنده نفس انساني است و چون او را از شهوات پست و لذات پليد دور ميكند چونان اخلاق، بهترين مربي روح بشر است.»(9)
اما آنچه امروزه در قالب هنر به جامعه معرفي ميشود اعتلادهنده نفس انساني نيست!
ببينيد «هنر با فراهم كردن «عواطف و احساسات بيآلايش در انسان، او را از كينهتوزي و خودبيني ميرهاند و پاكنظري و راستي را كه شروط ضرورت حيات اخلاقي است به وي ارزاني ميدارد و بالاخره فرو ريختن و باز شدن ذهن و هواي لطيف عالم بيروني، مهرورزي و عشق به طبيعت و خويشتن را فراموش كردن، احتياجات و تمايلاتي است كه هم در حيات و هم در حيات اخلاقي مشتركاند»(10)
همينهاست كه ميان هنر و اخلاق رابطه دائمي و جداييناپذيري را به وجود آورده است. شايد براي اين قياس بتوان گفت: «ادبيات و دين هر دو از يك منشأ مشترك سرچشمه ميگيرند و هدفهاي كم و بيش مشتركي را تعقيب ميكنند كه از آن جمله وصول به عالم برتر است، منتها چنين به نظر ميرسد كه دين بيشتر طالب حق است و ادبيات طالب حقيقت. بهترين تجلي آميختگي دين و ادبيات را بايد در عرفان جستوجو كرد. عرفان كه بينش ديني خاصي است، آشيان و قرارگاه خود را در ادبيات جسته كه هنر است، اما عرفان دين با آن كه هدف مشابهي را تعقيب ميكند، يعني هر دو اصول به حق را ميخواهند، مع ذلك از دو راه متفاوت بدان آستان راه ميجويند.»(11)
با توجه به آنچه بدان اشاره شد بفرمائيد وظيفه هنرمند در برابر هنر و جامعه كدام است.
«بهطور كلي بهرغم عقيده بيپايه و نادرست طرفداران نظريه هنر براي هنر كه هنر يك امر اخلاقي و زائيده اراده نيست و ارادهاي كه شرايط حتمي يك انسان درستكار است، شرط هنرمندي نيست و در نتيجه، چون هنر مولود اراده آدمي نيست، مشمول هيچ گونه قضاوت اخلاقي نيز قرار نميگيرد.» (12) به دليل روابط ناگسستني ميان اخلاق و هنر، به عهده هر هنرمندي است كه هنرمندي را كاري شريف بداند و مانند يك وظيفه مقدس بدان عمل كند و اگر چنين كند، هنرش دعوتي به سوي بهروزي و پيامش نويدي براي رهايي و آزادي انسان خواهد بود و حال آن كه آرمان مصلحان بشردوست نيز چيزي جز تحقق اين دعوت نيست و اين خود بارزترين رشته ارتباطي بين اخلاق و هنر است.
ظاهراً جنابعالي در جلد سوم كتاب «هزار گوهر معني» در قالب چند رباعي اين پرسشها را به صورت منظوم پاسخ دادهايد. لذا چند بيتي را در خصوص والايي هنر، هنر چيست، هنرمند كيست و رابطه اخلاق و عرفان و دين با هنر ايراد بفرماييد.
والايي هنر:
سرمايه عمر جاوداني هنر است
گوياي غم و راز نهاني هنر است
با لطف هنر توان به دلها ره جست
ابزار خوشي و شادماني هنر است
هنر چيست:
با واژه و صوت و رنگ و ابزار دگر
بر پايه احساس و شعوري برتر
تاند كه كند خلق بشر آثاري
زيبا و بديع كه نام آنهاست «هنر»
ز انديشه و شادماني و اندُه جان
ز احساس و عواطف عميق انسان
زيبا و دلانگيز شود گر كه بيان
ايجاد شود هنر به ياري زبان
هنرمند كيست:
آن كس براي خلق زيباييها
كوشش كند و تلاش و كارآييها
او خود به يقين «هنروري» بايسته است
هم حاصل جهد اوست داناييها
گر شخص تواند كه ز احوال جهان
با ياري ابزار و به نيروي زبان
زيبا و بديع ديگران را آگاه
سازد بود او «هنروري» بس شايان
رابطه اخلاق و عرفان و دين با هنر
عرفان هدفش خدا و بينايي اوست
اين سان نظر «هنر» به زيبايي اوست
بينايي و زيبايي حقاند صفت
چون عين وياند نشان يكتايي او
با آن كه هنر شريف و صاحب جاه است
شأنش به مثل چو جايگاه ماه است
تا پرتو «مهر حق» به او نور دهد
تابان بود ار نه تار و هم گمراه است
پس تمام جلوه و شكوه هر هنري به نور خدايي بستگي دارد.
عرفان و هنر به يك هدف انديشند
هر دو به سوي خدايگان خويشند
زيبايي حق وجهه اهل هنر است
عرفان پي آشنايياش هست خويشند
و در پايان بفرمائيد انواع شاخص هنر كدامند؟
1- هنر نويسندگي
با آن كه شهيد از لحاظ اسلام
اول بود او به رتبت نقش و مقام
اما «قلم» عالم مسئول از اوست
برتر چه ز علم و هنر است دين با نام
سوگند به «خامه» و هر آنچه با آن
بنوشته شود به دست و فكر انسان
اين در واقع ترجمه آيه «ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ» است.
از راه قلم توان فراهم آورد
آثار عظيم جاوداني به جهان
2- هنر شاعري
«شعر» است زبان و روح و نغمه دل ما
آهنگ خوشي ز عمق آب و گل ما
در جمع هنروران و عشاق جهان
ارزندهترين ترانه محفل ما
«شعر» است طبيب درد عشاق جهان
داروي غم و صيقل زنگار روان
شاعر بكند به لطف گفتار خوشاش
دلهاي حزين و خرم و باز و شادان
3- هنر موسيقي و خوشنوايي
آهنگ خوشسماع، هم نغمهساز
داوودي لحن دلرباي آواز
برتر «هنر» است چون كه با جذبه خويش
ارواح برد به آسمان همچو نماز
آواز خوش از حنجره داوودي
يا از ني و چنگ و عود و تار و رودي
گر خاسته باشد بكند قلب حزين
شاد و برساند آن به جانها سودي
4- هنر نقاشي و نگارگري
«نقاش» به خامه هنرزاش كند
از پرده برون راز و به كنكاش كند
اسرار جهان به ياري رنگ و خطوط
زيبا و شكوهمندشان فاش كند
بر تابلوي شكوهمند نقاش
گر بنگري و فكر كني گردد فاش
اسرار طبيعت و نبوغ انسان
او را كه ملك نيست به رتبت همتا
5- تنديسگري يا مجسمهسازي
تنديس ز چوب و سنگ را پيكرساز
آرد به وجود با چه زيبايي و راز
ز اين طرفه «هنر» كه مظهر ذوق بود
انسان بشده در آفرينش ممتاز
تنديسگران ز سنگ بيجان بكنند
آثار حياتمند و ز انسان بكنند
با خلق مجسمهاي از آهن و زر
تجليل و بزرگداشت اين سان بكنند
6- هنر خوشنويسي يا خطاطي
«خطاط» كه با قلم نويسد كلمات
جان بخشد و را به «خط» همچو حيات
در چشم هنردوست به خوشخطي خويش
در وي بود آفرين حق با بركات
زيباي نويسي از هنرهاست يقين
در خدمت فرهنگ و كلام حق و دين
بر پيكره مساجد و چهر صحف
بيني ز خطوط خوش تو آثار وزين
7- هنر سينما يا هنر هفتم
در عالم سينما كه هفتم هنر است
و آكنده به زيبايي تصوير و سر است
بازيگر استاد در اين عرصه ذوق
نقشش به بها گرانتر از هر گهر است
بر پرده سينما هنرمند اصيل
مانند معلمي خردمند و نبيل
حالات روان و فكر انسان را او
زيبا بكند مصور و هم تحليل
بازيگر ما هر هنرمند زمان
بر پرده سينما كند فاش و عيان
اسرار روان آدمي را كه بود
در عالم خاك مظهر رب جهان
و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته
پينوشتها در دفتر روزنامه موجود است.