کد خبر: 630904
تاریخ انتشار: ۰۵ بهمن ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۶
ما فرفره نداشتيم. بچه‌هاي كدخدا داشتند اما همبازي ما نبودند كه دست ما بدهند. مسعود و مجيد نقشه‌اش را كشيدند و مصطفي بند و بساطش را جور كرد
ما فرفره نداشتيم. بچه‌هاي كدخدا داشتند اما همبازي ما نبودند كه دست ما بدهند. مسعود و مجيد نقشه‌اش را كشيدند و مصطفي بند و بساطش را جور كرد. ما كه فرفره‌دار شديم، لبخند نشست روي لب‌هاي بابابزرگ. گفت: «ديديد مي‌شود، مي‌توانيد!»
از ترس بچه‌هاي كدخدا، داخل خانه فرفره‌بازي مي‌كرديم. مبادا ببينند و به تريج قبايشان بربخورد اما خبرها زود در دهكده ما مي‌پيچيد. خبر كه به گوش كدخدا رسيد، داغ كرد. گفت: «بيخود كرده‌اند. بچه رعيت را چه به فرفره‌بازي» و گيوه‌اش را وركشيده بود و آمده بود پيش عمو محمد به آبروريزي.
(بعداً شنيديم كه همان روز، كدخدا دم گوش ميرآب گفته: «اين اول كارشان است. فردا همين فرفره مي‌شود روروك و پس‌فردا چرخ چاه.‌» بيشتر موتورپمپ‌هاي آب ده، مال كدخدا بود.)
عمو محمد كه صدايمان كرد، فهميديم كار از كار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل كرد و كليدش را داد دست بچه‌هاي كدخدا كه خيالشان راحت باشد از نبودن فرفره.
رفتيم پيش بابابزرگ با لب و لوچه آويزان. فهميد گرفتگي حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت كليد را دست كدخدا دادي و خودت پس مي‌گيري.» عمو محمد مرد اين حرف‌ها نبود. همه‌مان مي‌دانستيم. بابابزرگ گفت: «برويد و قفل گنجه را بشكنيد.» عمو محمود گفت: «كي برايتان فرفره خريد؟ كدخدا؟!» گفتيم: «نه عمو جان! خودتان كه مي‌دانيد، خودمان ساختيم!» گفت: «ديگر بلد نيستيد بسازيد؟» گفتيم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازيد» و رفت در خانه كدخدا به داد و بيداد. صداي بگومگويشان ده را برداشت. اين وسط ما قفل گنجه را شكستيم و بهترش را ساختيم.
بچه‌هاي كدخدا فهميدند. كدخدا گر گرفت. داد زد: «يا فرفره يا حق آب!» و به ميرآب گفت كه آب را به روي زمين‌هاي همه‌مان ببندد. كار سخت شد. عموها از هزار راه نديده و نشنيده، آب مي‌آوردند سر زمين كه كشتمان از بي‌آبي نسوزد. مسعود را گرفتند و كتك زدند. زورمان آمد. مجيد به تلافي‌اش، روروك ساخت. كدخدا گفت كه گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجيد و مصطفي را هم گرفتند و زدند. صداي عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و كنايه‌ها شروع شد.
عمو حسن جمعمان كرد و گفت: «اين جور نمي‌شود. هم فرفره شما بايد بچرخد و هم زندگي ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود كدخدا حرف بزند. وقتي كه برگشت، خوشحال بود. گفت: «قرار شده روروك را خراب كنيم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم كمي آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «كدخدا سر حرفش نمي‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده كه بماند. ما فرزندان شماييم. حواسمان هست!»
بچه‌هاي كدخدا آمدند و روروك را جلوي چشم‌هاي خيس ما خراب كردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پيش دستمان و رفت كه با كدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغي نداشتيم براي چرخاندن فرفره. مهدي گفت: «وقت زانو بغل كردن نيست. بايد چرخ چاه بسازيم. كدخدا از امروز ما مي‌ترسيد نه ديروز فرفره و روروك ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.
عمو حسن هر روز با كدخدا كلنجار مي‌رفت. يك روز خوشحال بود و يك روز از نامردي كدخدا مي‌گفت. ما مي‌شنيديم و بهش «خدا قوت» مي‌گفتيم. بچه‌ها داشتند بالاي پشت بام يواشكي چرخ چاه مي‌ساختند.
* اين داستان به قلم محمد سرشار، مدير حوزه هنري استان تهران روز گذشته در وب‌سايت شخصي ايشان منتشر شد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار