کد خبر: 630280
تاریخ انتشار: ۳۰ دی ۱۳۹۲ - ۱۶:۰۵
هر چه منتظر ماندم، اتوبوس نيامد. به ناچار تاكسي گرفتم و خودم را به دانشگاه رساندم. خواستم پياده شوم كه متوجه شدم كيف پولم را به همراه نياورده‌ام.

بنده خدا شكايتي نداشت. از من طلب دعاي خير كرد و خواست كه مبلغ كرايه را از طرف او به صندوق صدقات بيندازم. به هر سختي كه بود، به موقع به كلاس رسيدم. نفس راحتي كشيدم. استاد هنوز نيامده بود. بچه‌ها هم كم‌كم پيدايشان شد. به ساعتم نگاه كردم. استاد با 20 دقيقه تأخير آمد. منتظر بودم به خاطر تأخيرش عذرخواهي كند اما چيزي نگفت. استاد به همه چيز اعتراض داشت. مي‌گفت مملكت از اساس دچار آسيب است. ادعا مي‌كرد اگر اداره مملكت را براي يك ساعت به او بسپارند، كشور را آباد مي‌كند. پيش خودم فكر كردم اگر بخواهد 20 دقيقه تأخير داشته باشد، براي آباد كردن مملكت تنها 40 دقيقه فرصت دارد!

نگاهي به بچه‌ها انداختم. يكي سرش را گذاشته بود گوشه صندلي و چرت مي‌زد. كناري‌ام با تلفن همراهش بازي مي‌كرد. چند نفري هم مشغول صحبت با يكديگر بودند. استاد توجهي نداشت. گرم صحبت شده بود و از دلايل توسعه‌نيافتگي مي‌گفت. 10 دقيقه مانده به پايان وقت كلاس، آن را تعطيل كرد. بچه‌ها به سمت بوفه سرازير شدند. به كتابخانه رفتم و مشغول مرور كردن درس‌هايم شدم. كتابخانه سوت و كور بود. به جز من تنها يك نفر آنجا نشسته بود. نگاهم از پنجره به بيرون افتاد. هنوز يك ماه از شروع سال تحصيلي نگذشته بود اما دخترها و پسرهاي كلاس آن قدر با هم صميمي شده بودند كه گويي سال‌هاست همديگر را مي‌شناسند! ساعت بعد با استاد نعيمي كلاس داشتيم. واقعاً نعمتي بود وجود اين استاد! هميشه از شنيدن حرف‌هايش لذت مي‌بردم. وسايلم را جمع كردم و خودم را به كلاس رساندم. استاد هم آمد اما از بچه‌ها خبري نشد. گفتم شايد كلاس را اشتباه رفته باشند. خواستم بروم پيدايشان كنم كه سروكله شان پيدا شد. استاد اخم كرد و علت تأخير 10 دقيقه‌اي‌شان را جويا شد. همگي انكار كردند. آن قدر كه من و استاد هر دو باورمان شد كه ساعت‌هايمان اندكي جلوتر از وقت معمول است! استاد بحث را شروع كرد و من گرم شنيدن حرف‌هايش شدم، هر چند مطابق معمول هفته‌هاي گذشته، چندان مجالي براي درس دادن پيدا نكرد و تا پايان كلاس مشغول پاسخ دادن به سؤالات حاشيه‌اي دانشجويان شد! يك بار هم كه يكي از اساتيد مي‌خواست حرف‌هاي خوب بزند، دانشجويان اجازه نمي‌دادند. در طول كلاس بچه‌ها يكي‌يكي از كلاس خارج مي‌شدند. يكي مي‌رفت و يكي مي‌آمد. دلم به حال در بيچاره سوخت، حتي پنج دقيقه هم اجازه نمي‌دادند بسته بماند! صبر استاد تمام شد و چند نفري را به خاطر رفت‌وآمد زياد توبيخ كرد، هر چند استاد آنها را از كلاس بيرون نكرد اما خودشان اعتراض‌كنان از كلاس خارج شدند و در را محكم بستند! بعد از كلاس ديدم كه دانشجويان بر ضد استاد، نامه اعتراض نوشته و امضا مي‌كنند!

وقت ناهار بود. به سلف غذاخوري رفتم و مشغول خوردن شدم. صداي اعتراض يكي از اساتيد، توجهم را به خود جلب كرد. گويا غذاي اساتيد تمام شده بود و از آنها خواسته بودند كه از سلف دانشجويي غذا بگيرند و استاد مذكور اعتراض داشت كه به شأن استادي‌اش بي‌احترامي شده و مگر مي‌شود استاد كنار دانشجو غذا بخورد؟! حالا احاديث مختلفي كه شنيده بودم، در ذهنم رژه مي‌رفتند؛ احاديثي كه پيرامون برابري و مساوات شنيده بودم. سخنان شيريني بود اما اين روز‌ها در دانشگاه به جز اين رفتار‌هاي تلخ، چيزي نديده بودم. ساعت يك شده بود و قرار بود كلاس بعدي‌مان شروع شود. همزمان صداي اذان هم بلند شد. خواستم نمازم را بخوانم و بعد به كلاس بروم اما تصميم گرفتم براي آنكه به استاد بي‌احترامي نشود، ابتدا از او اجازه بگيرم. جلوي كلاس ايستادم تا استاد آمد. جلو رفتم و ضمن توضيح از او خواستم تا اجازه بدهد نمازم را بخوانم و با چند دقيقه تأخير به كلاس بروم. اخم‌هايش در هم كشيده شد و مخالفت كرد! به ناچار از خواندن نماز در اول وقت صرف‌نظر كردم و به كلاس رفتم. از كار خودم پشيمان شدم. بايد همان ابتدا نمازم را مي‌خواندم و براي اجازه گرفتن بيهوده تلاش نمي‌كردم. استاد پيش از آنكه درس را شروع كند، از اهميت و قداست كلاس درس گفت و اينكه او هم بي‌دين نيست و اهل نماز است اما وقت كلاس مقدس است و چاره‌اي نيست جز به تأخير انداختن نماز! يادم آمد كه همين استاد، هفته گذشته، كلاسش را به خاطر تجمعات اعتراضي دانشجويان، تعطيل كرده بود؛ تجمعي كه براي بي‌كيفيتي غذاي دانشجويان برگزار شده بود. با اين حساب، حتماً اهميت كلاس از خواندن نماز بيشتر بود و غذاي دانشجو، از هر دو آنها مهم‌تر!

چاره‌اي نبود. بايد تا پايان كلاس منتظر مي‌ماندم. اوايل به تأخير انداختن نماز بيشتر اذيتم مي‌كرد اما انگار هر چه زمان مي‌گذشت اين امر هم داشت برايم عادي مي‌شد، مثل خيلي رفتار‌هاي ديگر كه حالا به آنها عادت كرده بودم و اگر خلاف آنها را مي‌ديدم، برايم جاي تعجب داشت! يك نمونه‌اش نمره دادن اساتيد بود كه عوامل مختلفي در آن نقش داشت... از رابطه با دانشجو گرفته تا عقيده سياسي و زيبايي چهره! به طوري كه اگر يكي از اساتيد، خداي ناكرده، خلاف اين رفتار معمول عمل مي‌كرد و برگه‌هاي امتحاني را به طور كامل تصحيح كرده و نمره واقعي هر دانشجو را به آن‌ها مي‌داد، رفتار عجيبي از او سر زده بود!

كلاس بعدي‌مان ادبيات بود؛ كلاسي كه معمولاً به بيان خاطرات استاد و خواندن ابياتي نامناسب از اشعار شاعران، از سوي او سپري مي‌شد؛ اشعاري سرشار از مضامين عشق‌هاي مجازي! چند هفته پيش، من به همراه چند نفر از دانشجويان ديگر، به اشعاري كه در كلاس مي‌خواند، اعتراض كرديم. او هم در پاسخ ادعا كرد كه ادبيات ما همين است و ادبيات را نمي‌توان سانسور كرد! رغبتي به حضور در كلاسش نداشتم. گوشه‌اي نشستم و منتظر ماندم تا كلاس به اتمام برسد. در پايان كلاس و پس از بيان خاطرات از سوي جناب استاد، تاريخ امتحان ميان‌ترم را هم مشخص كرد. تعجب كردم. هنوز درسي نداده بود كه بخواهد امتحانش را بگيرد. خودش هم خوب مي‌دانست. ايميل يكي از دانشجويان پسر را گرفت و گفت كه مطالب را برايش مي‌فرستد. قرار شد ما هم مطالب را از آن شخص بگيريم. از استاد خواستم مطالب درسي را براي يكي از دختر‌هاي كلاس هم بفرستد. از خواسته‌ام خنده‌اش گرفت! شروع كرد به نصيحت كردن دانشجويان؛ اينكه دوران دانشجويي كوتاه است و بايد از آن به خوبي بهره برد! با هم دوست باشيد و از اين دوران كوتاه لذت ببريد، در غير اين صورت بعد‌ها حسرت آن را خواهيد خورد! نصايحش كه تمام شد، نگاهي به سرتاپايم انداخت و با لحن دلسوزانه‌اي گفت:«نگران نباش دخترم! تو هنوز اول راهي... ترم اولي هستي... خوب مي‌شوي!»

همين كه از كلاس بيرون آمدم، باران شديدي شروع به باريدن گرفت. قطرات اشكم در ميان قطرات باران، گم شد. خيابان خلوت بود. راننده‌اي دلش به حالم سوخت و سوارم كرد. خواستم كرايه را حساب كنم كه دو برابر كرايه معمول را طلب كرد. تعجب نكردم. لابد نرخ كرايه در زمان باران ‌بايد تغيير مي‌كرد. همه چيز عادي بود... اين من بودم كه با ديگران متفاوت بودم! جمله استاد حتي براي يك لحظه از ذهنم پاك نمي‌شد... تو هنوز اول راهي... خوب مي‌شوي...!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار