آغازين بخش از گفت و گو با آقاي سيروس سعدونديان يكي از محققين موسسه مطالعات تاريخ معاصر در باب اسباب تهاجم فرهنگي دو روز پيش از نظرتان گذشت. اينك بخش دوم اين مصاحبه را پيش رو داريد.
در بخش پيشين اشاره كرديد كه چگونه اسباب تجدد توسط حكومت وارد كشور و مورد استفاده قرار گرفت.حال بفرماييد چگونه فرهنگ غرب توسط بطن جامعه مورد پذيرش واقع شد.
شايد ذكر يك مثال در اين باب اندكي روشنگر باشد. ببينيد امروزه روز، ايجاد فروشگاهها و مراكز خريد بزرگ زنجيرهاي به مثابه جزئي ضرور از زندگي روزمره، روزآمد و مدرن درآمده است كه پيشينه ايجاد آن به اواخر قرن نوزدهم ميلادي باز ميگردد كه از همان گاه نيز همراه شد با انبوهي از آوازه گريهاي تبليغاتي و بازرگاني. با ايجاد هر يك از اين فروشگاهها، كمترين پيامد تبديل و استحاله «خريدار، فروشنده و داد و ستد سنتي» به «خريدار، فروشنده و داد وستد مدرن» روي ميدهد. التزام اخلاقي خريد كه در گونه سنتي داد و ستد با ورود به هر فروشگاه پيوند داشت، جاي ميسپارد به ورودي فارغ البال از خريد كه ميتواند به پرسه زني صرف بينجامد. ثبات قيمتها و برچسب بهاي ثابت كالا، چانه زني را هم از دور خارج ميكند و گفتوگوي فروشنده و خريدار هم زائل ميشود. تبادل پول هم برابر صندوق اتفاق ميافتد كه غالبا مسئول آن جز به كالا و رايانه مقابل خود نمينگرد. اينجا نيز ارتباط كلامي از ميان برميخيزد. جز اينها هم هست و آن عرضه يك جاي «بستههاي آماده سبك زندگي» است در اين سان مراكز فروش. از شير مرغ تا جان آدميزاد در دسترس است و در جوار هم چيده و مهياي خريد. از اثاثالبيت بگير تا به خورد و خوراك و پوشاك و غير، همنوا و به فراخور هم حاضرند و گونهاي سبك زيستن را به آني در دسترس تو ميگذارند. اينجاست كه خريد به «جهان بيني مصرف» استحاله مييابد و من خريدار هم خود ناآگاهانه معناي زندگي خويش را در آنچه ميخرم و مصرف ميكنم باز مييابم؛مصرفي كه بخش عمدهاي از آن نه ضرور كه كاذب است و برساخته آوازهگريهاي تجاري كه از در و از ديوار چو آوار بر من و تو ميبارند و آني از آستانه سامعه و باصره ما به دور نيستند. در «قفس آهنين مدرنيته» غربي، آدمي بيحرارت و محتواي اخلاقي و روحاني در يك هستي غالبا تهي از معنا ميلولد و فرهيختگانش هم حتي به خبرگاني بدون روح و حسگرهايي فاقد قلب بدل ميشوند. بسمالله، راه باز است و جاده دراز! لختي درنگ كنيم و به محتواي غير شخصي و سطحي بسياري از تعاملات زندگي روزمره خويش بينديشيم، آن هم در فضايي كه صداي گوش آزار اتومبيل به موسيقي متن مداوم آن بدل شده است؛ شايد ما نيز زمزمهها و نجواهاي تهيت معنا را در هستي و تعاملات روزمره خود بازيابيم. خدا نياورد آن روز را كه اين زمزمهها و نجواها به غريو و فرياد بدل شوند؛ آنگه نه بر مرده، بر زنده بايد گريست!
در واقع مي توان گفت تغييراتي كه از دوره پهلوي در ايران صورت گرفت برنامهاي براي نابودي فرهنگ مان بوده.
بله. آن گسست و پارگي روي داده در عرصه هستي سنتي در آغاز كودتا، به مرور از سيري آرام به شتابي غريب بدل شده جمله عرصات زندگي خلايق را درنورديد. تجدد و رشدي «برونزا» مستولي گشت، آمرانه و بفرموده. دنبال «تجدد» رفتن و بودن مذموم نيست؛ اما با كدامين تعريف؟تعريف خودي يا كه بيگانه ؟ رشد و تجدد درونزا مناسب و سازگار با حيات طبيعي جامعه است، به ناهنجار نميانجامد. بيرونياش اما تحميلي و ناسازگار است و عامل بروز ناهنجار و آسيبهاي ناآشنا؛ به راستي كه مباد آن روز كه آن سان آسيبها بومي شوند و نزد نسلهاي در راه خودي بنمايند. تجدد آمرانه، تجدد «من حكم ميكنم»، موجب رشد طبيعي و راستين و سزاوار نميشود. اولين اعلاميهاي كه رضاخان ميدهد، با عبارت «من حكم ميكنم» شروع ميشود. آدمي آمده، قلدري، قزاقي چكمهپوش و شوشكه در دست و ميخواهد حكم كند؛ يعني: حرف، حرف من است. با كدامين درايت و شناخت ؟ به يقين مطابق امريه و نسخه زمامداران «بريتانيه اعظم»! تجدد و رشد زوركي و به ضرب آجان و قزاق و امنيه، جز پارگي و گسست ثمري ندارد. در آن برهه، جز اقشار مذهبي و سنتي جامعه، ديگر اقشار واكنش چنداني نشان ندادند و مسير آن حركت تحميلي راهي شدند. بدينقرار، بستر دروني هم در پارهاي مواضع پذيراي آن رشد برونزا شد. تجارت هم كه با سياست قرين آمد، سيل امتعه بيگانه سرازير شد و از در و ديوار گذشت، سيل بندها را هم كه قزاقان بوذرجمهري به آني منهدم كرده بودند. بعدها بسياري از توليدات خودي به تاريخ پيوستند؛ بيشمار مشاغل و حرف بومي نيز به نحو ايضا. با هدم هر شيء و حرفه و فن، گسترهاي پربار از فرهنگ، سنت، مهارت و حتي كلام و كلمه از بين رفت، كلماتي كه امروزه روز در هيچ فرهنگ لغتي يافتني هم نيستند. بدين سان، ملتي كه قرنهاي قرن، نياكان، اجداد، پدر و پدربزرگهايش بر بستري خاص خوابيده و كالبدش همنوا با آن شكل گرفته و آموخته شده بود، در گونهاي خاص از سراي زيسته و در نوعي از تعاملات منحصر و سازگار با خويش باليده بود، حالا با پديدههايي نا آشنا مواجه و در چنبره چرخي بيگانه و بفرموده گرفتار آمده بود تا به انواع و اقسام دردهاي جسمي و روحي دچار آيد و خود نيز نداند زچه رو چنين رنجور و آسيمه سر شده است.
واقعا مي توان گفت كه عامل بيروني تنها تجارت است؟
هم تجارت است و هم سياست. ميگويند كشورها دشمن ندارند، منافع دارند. بسيار خوب! منافعشان اين است كه چرخهشان بگردد. مباركشان باشد؛ بخيل كه نيستيم! اما، ما نبايد اين قدر منفعل باشيم و – ببخشيد مرا – نديد بديد كه به آني دل ببازيم به هر آن از آب گذشته نازل شده از آسمان سوداگري.
همنوا با ورود امتعه، مطبوعات دوره رضاشاه به ترجمه انواع و اقسام آداب معاشرت غربي روي آوردند كه چگونه سفر كنيد، چگونه مهماني بدهيد، چگونه سر ميز بنشينيد، چگونه دست بدهيد، چگونه چاق سلامتي كنيد، چگونه راه برويد و. . . بدينقرار، همه چيز بر اساس معيارهاي غربي «بازتعريف» شد. مگر ما قبل از آن دوره از سفر تعريف نداشتيم؟ از سفره تعريف نداشتيم؟ رفتار حكومت بدان سان بود كه ايراني هيچ چيز نداشت و حال اين اروپايي و امريكايي است كه بايد به او بگويد قاشقت را چگونه بردار، چگونه از چنگال استفاده كن، اين را سمت راست بشقابت بگذار، آن يكي را هم سمت چپش. آن زمان كه شماري درخور از خلايق اين چنين كردند و حتي سيما و كالبد و فراغت و پسند خويش را به قد و قامت ايده آل و همخوان با خواست حكومت درآوردند، گسست فرهنگ به هم رسيد. ديري به درازا نينجاميد كه به مدد پرده سفيد سينماتوگراف و لوح كاغذين مطبوعات و بعدها صوت راديو و تصاوير متحرك و مصوت تلويزيون، شد آنچه نميبايست شد. غريب نيست آن سير شتاباني كه ما را در سال فرخنده فال 1305 خورشيدي به داشتن كلاس رقصهاي اروپايي روز كشاند و حتي واجد سالن خاص «مورنينگ دانس» كرد درهمين تهران متجدد رو به رشد!
تأثير پديده مد در زندگي روزمره ما با روندي كه پيموده و ميپيمايد، سخت جاي درنگ و تفكر دارد.
يكي از كساني كه بر پديده «مد» كار كرده، «گئورگ زيمل» است. خوانش نظرياتش خالي از فايده نيست كه چگونه و با چه ساختار و روندي پديده مد موجب چشم و همچشمي ميشود؛زندگي را تغيير ميدهد؛ طبقات فرودست جامعه را به تقليد از معيارها و پسند طبقات مرفه و بالادست وا ميدارد تا به ظاهر هم كه شده، همشكل و همسان آنان شوند و براي خويش هويتي كاذب، نوعي نقاب و گونهاي وجه تمايز با جايگاه اجتماعيشان دست و پا كنند. بنابراين، هم سياست، هم تجارت، هم ساز و كار روابط اجتماعي، رسانهها، جامعه و فرهنگ در اين استحاله كارگر ميافتند.
به نظر ميرسد هنرمندان هم در تغيير نگرش و سبك زندگي، معماري، چيدمان منزل و ... نقش مهمي داشتهاند، بهخصوص در دوره پهلوي دوم و حتي بعد از انقلاب هم اين قضيه تشديد شد.
كاملاً درست است. البته بيش از آنكه هنرمند بتوان گفت، بايد از شماري بازيگران و خوانندگان در عرصه سينما و تلويزيون در اين مورد به خصوص ياد كرد و حساب اينان را از هنرمندان اين ديار جدا نمود. گمان دارم مقصود شما نيز همين باشد.
علت جدا شدن جامعه از فضاي سنتي اش چيست؟ حتي به نظر ميرسد تهماندههاي فرهنگ قديم هم از بين رفته و نسل جديد حتي با همان آب ريختن پشت سر مسافر هم كه اشاره كرديد آشنا نيست.
باعث تأسف است. چون از عدم شناخت درست و بجاست كه چنين اتفاقي افتاده است. در هر انقلابي، طبيعي است كه پيشينهاي نفي شود. اما، كار اگر به انكار جميع پيشينهها تسري يابد، آنجاست كه چنين نقصانها و آسيبها پديدار ميگردند و يك اشتباه يا التباس بين مقولات متفاوت اجتماعي و فرهنگي، امكان بروز و تحقق مييابد. آن اشتباه همانا التباس بين نفي يك حكومت خاص با نفي جميع هر آن داشتههاي پيشين است. انكار يك رژيم، به معناي انكار پيشينه يك ملت نيست. ما آن رژيم را نفي كرده، رانديم و گاه حتي منكرهم شديم. در بسياري از مواضع نيز بيحصول كامل به شناخت عملكرد آن و پيامدهاي مترتب بر سلوك اجتماعي و فرهنگياش هم بدين نفي و انكار دست يازيديم بي شناخت و بيآنكه بدانيم به راستي طي سالها سلطه و استيلا و استبداد با روح و روان و جسم و جان ما چه كرده بود كه ما را واداشت برخيزيم و دفعش كنيم. به يكباره و بيدرنگ و بيشناخت كامل، تمامي پيشينه خود را مذموم دانسته آن را هم گاه نفي كرديم. ايران هم كه كشوري بود كه جز در مجامع سنتياش، در ديگر جايها گفتوگويي درخور اعتنا و كارساز صورت نميگرفت. در نتيجه، تجارب و به تبع آن فرهنگ، هم چندان منتقل نشد. بعد هم به شتاب و بناگاه وارد دنيايي شديم كه عصر «انقلاب اطلاعات»، يعني: دوره تحميل «جهاني شدن» و «سلطه تهيت فرهنگ نابخرد امريكايي» در رسيد و از زمين و از هوا، از در و از ديوار در معرض سريع السيرترين و دهشتناكترين تهاجمات فرهنگي بيبديل و سابقه در تاريخ خود قرار گرفتيم. تازه از بلاياي بيامان يك رژيم خلاص شده، ميخواستيم وارد عرصه نويني از سازندگي، از خود بنا نهادن و خويشتن شناختن شويم كه ناگهان با انواع و اقسام نظريههاي وارداتي مواجه شديم. نگاهي به روزنامههاي چند ساله دوران اصلاحات بيندازيد. آن همه واژه كه ترجمه و معادلگذاري شدند، از كجا آمدند؟ آن نسخههاي ريز و درشت توسعه و رشد در كجا پيچيده شدند؟ چه آن كه گرايش چپ داشت و چه آن كه قائل به هدايت علمي جامعه بود، به خوبي ميدانست كه «داشتن شناخت ويژه از شرايط ويژه» پيششرط هر حركت و امري حتمي است. اين را حتي ماركسيستها هم ميگفتند و بيشتر هم منسوب به همانهاست و از جانب جريان چپ ميآيد. اما از خاستگاهش كه بگذريم، علي الاصول مقولهايست بجا و صحيح. ولي، آيا آن شناخت خاص طي آن سنوات و نزد نسخهپيچان و تجويزگران ريز و درشت، اتفاق افتاد؟ به باور من: نه ! آنچه روي داد، حاليه نيز كم و بيش جاري و ساري است، جز اين نبود كه ناگهان با بهمني سهمگين از نظريههاي گوناگون ازهابرماس، دريدا و مواجه شديم و انبوه انبوه ترجمه وارد فرهنگ ما شد. اين با «نهضت ترجمه» كه روزگاري در قرون ماضيه و نخستين سدههاي هجري موجب اعتلاي فرهنگ ايراني مسلمان گرديد، از بيخ و بن متفاوت است و فرق ميكند.
در واقع مترجمان ما بدون شناخت آثار به ترجمه آنها پرداختند؟
در نهضت ترجمه، موضوع نخست فهم و جذب ميشد، بعد به زبان خودي در ميآمد. اينها يكراست و صرفاً ترجمه ميشوند، ولي فهميده نميشوند و به گمان وقوع فهم ايجاد غائله ميكنند. در دوران شاه، از متون اصيل و اساسي ماركسيسم چه چيزهايي ترجمه شدند؟ تقريباً هيچ! تعدادي جزوات بسيار محدود و كتابچههاي فوقالعاده عقبمانده و متعلق به چند دهه قبل كه روزآمد هم نبودند. اصول كتب ماركس و انگلس بعد از انقلاب ترجمه و چاپ شدند. به همين علت بود كه چپ ما به آن بلايا گرفتار شد. نسلها از ماجراي سياهكل به مثابه حماسه ياد كرديم يا كه دانشجو جماعت را نه پيشگام كه پيشمرگ خود خواستيم. آيا رويداد سياهكل مبتني بر شناختي با همان معيارها بود كه پيشتر ياد كرديم ؟ با ترجمههاي چه جور و با چه كاستيها از جزوات ماركسيستي مثلاً بگير:كوبا، به راه انداختن هستههاي چريكي و آن جانفشاندنها مبتني بر شناخت بود در غياب توده و خلايق؟ آن جان بر كف نهادنها در برابر حكومتي چنان سبع و تا به دندان مسلح، نشان از آن داشت كه نه اصل مقوله شناخته شده بود، نه ظرف زماني و مكانش. باشد ديگران حركت كردهاند. تو اول ببين كجا هستي، بعد حركتي را آغاز كن. وقتي شريط مكانيات و جامعه را نشناختي، يكراست ميروي وسط جنگل و در برابر چند امنيه و روستايي، به سادگي نابود ميشوي. حالا بيا و به همان روستايي و سرباز اجباري و امنيه هي بگو كه مرا جز تو هوايي به سر نيست و جز خير تو نيز هيچ سودايي. نتيجه همان ميشود كه شد. حال آنكه وقتي براندازي حكومت از منظر و با فرهنگ و زبان و باور خودي شكل گرفت، ديديم – چه خوش هم ديديم – كه به توفيق قرين آمد و حكومت فروپاشيد به دست همان روستايي و سرباز و امنيه و شهري و جمله خلايق. چرا ؟ چون هم شناخت نظريه و دليل ره موجود بود ، يعني اسلام؛ هم آن نظريه و دليل ره خودي بود و نه بيگانه. بر اين دو بيفزاي شناخت جامعه و مكان و زمان را هم و آن رهبران را نيز كه به زبان و با فرهنگ ديرين و آشناي خلايق سخن ميگفتند، نه با كلام و سخني وارداتي، برگردان شده و استيجاري از غير. اينها را مقايسه كن با همان بهمن نامفهوم حاليه در عرصه دانشهاي اجتماعي و سياسي و علوم انساني كه بيشتر به گفتمان و گفتارهاي محفلي و فرقهاي ميمانند و «لوتر»هاي خاص مطربي.
اشاره كرديد ترجمهها در عصر پهلوي بر جامعه تأثير زيادي داشتند، اما بدنه مذهبي جامعه باز حركت خود را انجام داد. اما بعد از انقلاب، ميبينيم كه جوانان ما همواره از غرب تاثيرپذيري دارند.
براي اينكه كمكاري كردهايم.
شما به اين موضوع معتقديد كه علاوه بر كمكاري، عامل بيروني ديگري هم وجود دارد، عاملي كه امروزه در حال از بين بردن گرايشات مذهبي باقي مانده از دوره پهلوي است.
چنين اگر باشد كه وامصيبتا! بهطور قطع و يقين عامل بيروني دخيل است و آن هم از نوع نابكارترينهايش. بسا باشد كه همانان به لباس نيز درآيند، كاسه داغتر از آش و دايه مهربانتر از مادر هم بنمايند تا بدان پايه و مايه كه اصلاً تشخيص و تمييز خودي و بيگانه را هم از آدمي سلب كنند. ما بيشتر از آن كه بينديشيم و فكر كنيم، حرف زدهايم. يكي از رؤساي پيشين يونسكو سخني متين فرموده است داير بر آنكه «ملت بافرهنگ از فرهنگ خود نميگويد؛آن فرهنگ را زندگي ميكند.» بعد از انقلاب، از آن فرهنگ آشناي بومي و موجب و موجد حركت كه انقلاب را به ارمغان آورد، بيشتر حرف زديم، آن را زندگي نكردهايم. طبقات سنتي و مذهبي جامعه آن فرهنگ را زيستهاند؛ وگرنه همينها هم كه هست، نميبود. ولي خيلي چيزها اتفاق نيفتاد و به هم نرسيد از آن بستر و فرهنگ زاينده و خلاق. از خيلي جوانب آن فرهنگ و دليل زيست، فقط حرف زديم. بديهي هم هست كه چون فقط حرف بود، ننشست، واقع نشد، ثمرات آن شجر بارور هم نصيب سخنوران نيامد. به راستي، آيا كاسب امروزين ما كاسب ايراني مسلمان است؟ آيا «مفتاح الارزاق» امروزين ما، همان مفاتيح الارزاقهاي ديرين است ؟ كاسب آشناي روزگاران رفته از خواب كه بر ميخاست، از دوگانه گذاردنش به پيشگاه يگانه كه بگذريم، از در خانه با ادعيه و اذكار و نيات خاص بيرون ميزد؛ حجرهاش را هم با ادعيه و اذكار خاص ميگشود. تكرار اين ادعيه طي روز و در مراحل مختلف، باعث ميشد كه آن بستر پيدايش كاسب درخور عنوان «حبيب الله» ايجاد شود. وقتي نمازهاي پنجگانه را بهجا ميآورد ـ يعني: ذكر و ياد مداوم پروردگار و دليل طريق يا به قول حاليه «نقشه راه» درست زيستن ـ مگر نه آن بود كه همين پايبنديهاي به فرهنگ و آيين خودي، موجب ميشد تا كلاهبرداري ودغلكاري، سر خلق خدا تراشي و گوش بري، شعبده و دزدي كمتر باشد؟ كاسب جنس بنجل نميفروخت وآهوگرداني هم نميكرد؛ كله مشترياش را نميتراشيد و سرش را هم نميبريد. در باب همه اينها يا كار نكرديم يا كه حتي به سخن هم درنيامديم كه اخلاق خودي حرفهاي ما چيست و چون است. نگفتيم، چون بنا نداشتيم پيشينه را بشناسيم. يكمرتبه گفتيم اينك ماييم طاووس عليين شده؛ ميخواهيم چنين كنيم و چنان؛ سقف فلك گشوده و طرحي نو دراندازيم. البته، خوشبختانه، مردم ما هميشه نشان دادهاند كه سر بزنگاهها، مثل مقوله جنگ تحميلي، به آني سر بر دست گرفته، صادقانه در رهند و سلوك درست را هم انتخاب ميكنند.
غرب سعي كرد با تسلط بر لايه هاي زيرين جامعه بر ما تسلط پيدا كند .
ببينيد در روزگاري كه جهاني شدن، به رهبري امريكا، نهتنها بر ما كه بر كل جهان در آستان تحميل است، طبيعي است كه اگر مردمي، جامعهاي بخواهد سر خود گيرد و راه خويش بپيمايد و بسپرد، هر كسي به نوعي سد راهش شود و از نوع پوشاك تا گونه اثاث البيت و رفتار و شيوه زيستن را برايش تعيينكند. سري بزنيد به مبلفروشيهاي همين تهران. چيزهاي غريبي ميبينيد كه اصلاً مال زندگي ايراني نيستند. اين رنگهاي عجيب و تند و جيغ و طرحهاي گاه وقيح بسترهاي محاط با آيينه، از كدامين ديار ميآيند؟ از كابارههاي تركيه يا پسند شماري شيوخ عرب!پس اينجا چه ميكنند؟به كار كه ميآيند؟جز همان نوكيسگان و شعبدهكاران سرتراش كه دليل راه و بند قنداقشان را وامدار منجلاب شبكههاي ترك و عرب و انگليسي و فارسي زبان ماهوارهاند و مطربان «تهرانجلس» نشين!يك دو سالي پيش، در اخبار يكي از همين بوقهاي مصور، به گمانم «صداي امريكا»، نظارهگر مراسم نوروز تهرانجلس نشينان بودم و حيران كارناوالي كه محض آشنايي مردم آن ديار با فرهنگ ايران به راه انداخته بودند در يكي از خيابانها. چندين و چند مرد و زن، پير و جوان، همگي كت و شلوار آشناي جاهلها و الواط پيش از انقلاب ـ همان كت و شلوار مشكي و پيراهن يقه باز سفيد و كفش پاشنه تخم مرغي و كلاه مخملي و دستمال يزدي، به قول امروزيها: برند محبوب و پر آوازه مزونهاي خيابان زاهدي و حاج عبدالمحمود و تياتر ببراز سلطاني – پوشيده، با همان شيوه ترقص خاص جهال از خود حركات موزون صادر ميفرمودند! خلايق هم ايستاده اين جانفشاني تهرانجلسنشينان را در عرصه خطير نمايش فرهنگ ايراني هاج و واج نظاره ميكردند. بر آن سفراي فرهنگ ايراني به برون مرز همان ميگذرد كه بر نوكيسگان و درون مرزيان ايشان و خريداران همان اثاثالبيت كاباره پسند ترك و عرب!
اين را در شوارع عام حاليه در گونه و غلظت آرايش شماري از نسوان هم ميبينيد. بانوان اين ديار كي اين گونه آرايش ميكردند؟ كي اين قدر مصرف لوازم آرايش وجود داشت؟ ازچشم و همچشمي است كه همه چيز را ميخرند؟ به اين همه ماشين آخرين مدل غربي آيا در اين سرزمين، كه با كمال حيرت رانندههاي بزرگترين گونههاي آنها هم غالباً خانمها هستند، واقعاً نياز هست؟
اصلاً آيا ضرورياند؟ اين شوارع تنگ و اين همه برج، كه هر واحدش دستكم يك اتومبيل دارد يا كه خواهد داشت، در اين خيابانها چه جهنمي را پديد خواهند آورد آن زمان كه سكنهاي هم بيابند؟ مقصودم همين برجهاي آسمانفرساي منطقه الهيه است كه هنوز بسيارانش هم خالي از سكنه در سير سرسام آور قيمت مسكن داغ دل رهگذرانند و موجب حيرت از اين شيوه معماري ملغمهگون.
از اينجاست و به سبب همين مظاهر است كه ميگويم مطالعه و كنكاش صحيح تاريخ، امروزه روز بسيار ضرور است و واجب تا لااقل پيشينه و اسباب بروز آسيبها شناخته شود و چاره و راهكار ترميم هم در دسترس آيد. تاريخ ميتواند كمكهاي زيادي در اين عرصه عرضه كند. بايد بدانيم چگونه زندگي ميكرديم و حال رو سوي كجا داريم. «به كجا چنين شتابان»؟!
برگرديم به بحثمان.در بخش گذشته اشاره شد كه در كشورهاي ديگر، گاهي برخي از كارخانهها حتي تاريخ 400 ساله دارند و آئينهاي سنتي خود را گرامي ميدارند. چرا اين اتفاق در كشور ما روي نداده؟
چون طبعاً تنوعطلب هستيم و از هر چيز نويي استقبال ميكنيم؛ به تداوم و استمرار پيشههاي دودماني هم قائل نيستيم. براي يك پزشك يا مهندس، ولو با هر كيفيت تحصيل و كوره سواد كه تا سر ميكروكروم يا اول پي و بيل و كلنگ بيشتر نخوانده باشد، ارج و منزلتي هزاران برابر از يك مكانيك يا برقكار و راننده خبره و كارآمد قائليم. آن وقت ميخواهي كسي به حرفه و پيشه دودماني و خانداني وابسته بماند؟خير، نخواهد ماند! آن هم وقتي كه در همين پنجاه ساله اخير، تحصيلات دانشگاهي و نظري را با دستيازي بر عرش اعلا برابر كردهايم.
متأسفانه، فقط در زمينه پيشينه پيشهها نيست كه به گسست دچار آمدهايم. همين عزاداريهاي محرم را ببينيد. من كه تشابهي بين اين عزاداريها با حتي عزاداريهاي دوران كودكي خودم نميبينم؛ حال، عزاداري روزگاران پيشين پيشكش! شعرها شعر بودند و كسي جرئت نداشت نام حضرت را از مقابل نام ائمه و پنج تن بردارد. كسي نميگفت فاطمه. الان مداح نعره ميكشد: زينب! استغفرالله، دخترخالهات كه نيست. حرمت نگه دار. بعد هم با ضرباهنگ ترانههاي روز تهرانجلس حسين حسين را به گونهاي ميگويد كه انگار دارد سينتي سايزر مينوازد. آنچه در عزاداريهايمان خوانده ميشد، بر اساس دستگاههاي موسيقي سنتي ايران بود. اصولاً يكي از عوامل حفظ و اشاعه موسيقي ايراني تعزيه و عزاداري سرور و سالار شهيدان بوده است. از بركت ماه محرم بود كه موسيقي ايراني توانست تداوم يابد. چرا آن را كنار گذاشتيم و به طرف موسيقي پاپ رفتيم؟مخالف آن شيوه موسيقي نيستم؛ ميگويم هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد؛ همين.
در موسيقي ما نوعي حزن وجود دارد.
صد در صد. آن نواهاي حزين و آن موسيقي از دل برخاسته بود. اشعار، اشعار درست درماني بودند. آخرين اصلاحي كه در زمينه مراثي عاشورا شد، در روزگار اميركبير بود كه اشعار متين سروده شد. الان اما، واويلاست. بسياري از متون روضههاي دوره ناصري هنوز هم موجودند، از جمله روضههاي مرحوم سبزواري. در كتابهاي ايشان روضهها را ميبينيد كه آميزهاي از روايتهاي مذهبي، ادبياتي فاخر به انضمام اشعار فارسي است و حاصلش يك فرآورده فرهنگي سنگين درست درمان. الان آدم خيلي كم ميبيند، مگر در روستاها يا شهرستانها ـ كه اميدوارم هنوز برقرار و پايدار باشند – فيالمثل نظير زنجان كه هنوز هم يكي از بزرگترين و وزينترين مراسم عاشورا را در ايران دارد. اما در تهران از اين سان خبرها نيست. خود من در اين ايام خيلي اين طرف و آن طرف ميرفتم. ميدانيد: سنتي در ايران داشتيم كه چهل منبر رفتن بود و شركت در عزاداريهاي محلات مختلف. ولي من نه بدان قصد كه تنها ميرفتم و نگاه ميكردم و ميديدم واويلاست و چه خبرهاست به هر كنجي از اين شهر شلوغ.
نذري دادن حاليه را بنگريد. اصلاً به اين شكل نبوده به روزگاران رفته. نه مردم اين قدر ولع داشتند، نه گونه نذري دادن اين سان بود. دوستي ميگفت:«يك خانواده ارمني را ميشناختم كه غذاي نذري امام حسين(ع) را ميگرفت و نگهداري ميكرد و تا مدتها هر روز مقداري از آن را در غذاي روزمرهاش ميريخت؛چون اعتقاد داشت كه به غذا و زندگياش بركت ميدهد.» آن وقت ما چه ميكنيم؟ يك گروهان فاميل و خويش و قوم و زن و فرزند را با تشت، سطل و ديگ و ديگبر رديف ميكنيم تا برويم غذاي نذري بگيريم. چه خبر است؟ اين همه ولع براي چيست؟ غرض از اين پر گفتن همين است كه شيداي هر آن «نو» نشويم و آگه از پيامدها و عوارض جانبي آن به ورود و شيوع آن اقدام كنيم،
ان شاء الله تعالي چنين شود زين پس.