1 ـ تشكيل دانشگاه در ايران از همان ابتدا داراي ملاحظات متعددي بود. چه از آن زمان كه دارالفنون سعي داشت در كنار حوزههاي علميه و مكتبخانهها به وجود آيد و چه آن زمان كه دانشگاه تهران به عنوان اولين دانشگاه در ايران ميخواست تأسيس شود. دارالفنون البته در بدو تشكيل خود با اهداف عاليهاي كه اميركبير داشت شروع به كار كرد، حتي اگر دانشگاههاي كنوني را فرزندان دارالفنون بدانيم ميتوان گفت كه تعمدي در پيمودن مسيري چنين براي دانشگاه ايراني در ذهن اميركبير نبوده است(نجفي، 1383) اما شايد بتوان گفت دانشگاه تهران به عنوان نهادي كه به طور خاص داراي ويژگيهايي است كه او را به «دانشگاه مادرِ» ايران ملقب ميكند كانون توجه ويژهاي است و شايد وجه بارز آن خصيصهها، بيشترين تشابهش با آن ساختار علمي مدرن است كه تاكنون نيز ادامه يافته است. روزگار تأسيس دانشگاه تهران كه «اونيورسيته»اش[1] ميخواندند، مصادف بود با حكومت پهلوي اول كه تحت ايده او به نام اصلاحات و توسعه ايران و تحت حمايت فكري و نخبگاني منورالفكران اوليه ايراني، موضوع پروژه مدريزاسيون واقع گرديده بود. در همين فضا بود كه دانشگاه تهران تحت يك ايده علمي مدرن و تكنوكرات و با همين هدف توسط دكتر محمود حسابي براي اولين بار با رضاخان ميرپنج كه حالا ديگر شاه ايران شده بود طرح گرديد. شاه پذيرفت. قولي كه دكتر مهدي خزعلي از دكتر حسابي نقل ميكند حاكي از اين است كه همه توضيحي كه دكتر حسابي به رضاخان داده بود و توانسته بود او را در نيم ساعت قانع كند تا نظام علمي كشور به شكلي جديد و با الگوپذيري از غرب تغيير و تدوين يابد، اين بود:«ما اين دانشگاه را ميخواهيم كه به جاي مهندسين آلماني كه دارند جاده و راه آهن و. . ميسازند، دكتر و مهندسها در مملكت خودمان تربيت شوند»(خزعلي، 1386)
و بدين طريق تكنوكراسي و نگاه فني و مهندسي به علم، ابتداييترين مبناي تشكيل نهاد علم مدرن در ايران بود و جاي تعحب نيست كه ساختار هويتي ايران و مباني اجتماعي ايرانِ آن روزگار در اين تصميم هيچ دخالتي نداشت. هويت و فرهنگي كه از قبل اين جريان هم عقبافتاده و پست خوانده ميشد. ايرانيان از اساس مُدرك توسعه مدرن و آرمان شهر فرنگ تلقي نميشدند(اباذري، 1385) و تنها راه اصلاح آنان را اين ميدانستند كه «از فرق سر تا نوك پا غربي شوند[2] و چه بسا «غربيشان كنند» آن هم با زور رضاخاني!
2 ـ علم مدرن(science) كه در آن دوران بيش از هر زمان خاصيت ابتنا بر متدولوژي علوم تجربي را دارا بود، ذهن روشنفكران آن زمان و مؤسسان دانشگاه را گرفته بود و همين گفتمان نيز در دانشگاه تهران تثبيت شد و مبناي عمل قرار گرفت. مباني و منابع علمي دانشگاه همانها بود كه در غرب تدريس ميشد چراكه چنان كه ذكر آن رفت، غرض از تأسيس اين نهاد همين بود(توسعه فني و تكنولوژيك كشور)[3].
اين عنصر اساسي، دانشگاه را نزج داد و تا امروز نيز محور دانشگاههاي ايران مانده است. علم مدرن ملاك «عمل» بود و هست و نهتنها چنين است كه حتي در نظر روشنفكران امروز حتي ملاك «سنجش» و صدق و كذب و قضاوت برگزارههاي علمي و عملي مانده است (ملكيان، 1384).
از سوي ديگر آنچه باعث ميشد مردم ايران در برابر مدرنيزاسيون رضاخاني روشنفكران مقاومت كنند و به آنها انگ توحش و عقبماندگي زده شود، وجود عناصري در هويت آنها بود كه به شدت با روح اصلي دانشگاه رضاخان متفاوت و متعارض بود.
فرهنگ سنتي ايراني در كنار انديشه اسلامي كه مولد سبك زندگي مردم آن دوران شده بود و هويت ديني را شكل داده بود(كچوئيان. 1385.) دين ايرانيان كه مبناي عمل اجتماعي آنها واقع ميشد، هنوز هم نتوانسته است با علم مدرن كنار آيد، اين تعارض در وجه سياسي و فرهنگياش خود را در انقلاب اسلامي نشان داد اما از آنجا كه چهره اصلي دانشگاه پشت نقاب علم و دانش نهان شده بود، مورد حمله مردم و شور انقلابي آن دوران قرار نگرفت.
امام انقلاب البته فهميد و گفت و انقلاب فرهنگي را خواست اما «علم مدرن» كه ستون فقرات دانشگاه بود، دُم به تله مسئولان سطحينگري كه انقلاب فرهنگي را در ظواهر دانشگاه خلاصه ميديدند، نداد و جان سالم به در برد.
3- دانشگاه رضاخاني براي مردم نبود! زيرا آنها را احمق و عقبمانده ميپنداشت. شايد به همين دليل هم بود كه اولين دانشجويان، آقازادهها و درباريان رضاخاني بودند[4]. دانشگاه تهران براي اهداف رضاخان و مدرنيزاسيون او تأسيس شده بود، لذا توانست به درد او بخورد؛ دردي كه از هويت ايراني برنيامده بود، اسلام را به رسميت نميشناخت بلكه زاده بُهت او و اطرافيانش در برابر فرنگ بود و اين دانشگاه عمدتاً حتي پس از انقلاب اسلامي هم نتوانست آنچنان كه بايد به درد مردم ايران بخورد و به اقتضاي همان درد گذشته از مردم جدا افتاد زيرا روح اصلي او هنوز از كالبدي كه انقلاب فرهنگي قشريمآبانه برايش ساخته بود، ترخيص نشده بود؛ روحي كه «علم مدرن»اش خوانديم. دانشگاه در ايران همچنان بهترين وسيله براي پيشبرد پروژه مدرنيته است و به همين دليل است كه به ويژه در علوم انساني هيچگاه نميتواند بر فرهنگ انقلابي و آرمانها و اهداف اجتماعي انقلابي صحه بگذارد و دانشگاهيان عمدتاً از جريان عمومي زندگي مردم دور افتاده و فاصلهدار تلقي ميشوند. چه از سوي مردم و چه مسئولان سياسي و نهاد قدرت و بدين ترتيب تراژدي دانشگاه، چونان جزيره گمشدهاي در دل كشور رقم خورد، حال آنكه همه قوت كشور بايد از آنجا تأمين ميشد.
4- در ايران امروز ديگر نه روشنفكران و نه علماي سنتي و نه هيچ عالم به علوم انساني و واقف به تحولات علمي و فلسفه علوم مدرن، در اين واقعيت شك ندارد كه علم مدرن و دين در بسياري از موارد قابل جمع نيستند و هويت مدرن مورد تحصيل و تأييد علم مدرن با هويت ديني و سنتي آبشان در يك جوي نميرود. اساساً اينكه امام و شاه هيچيك نتوانستند بپذيرند كه سياست شاه به راه خود برود و ديانت امام به راه خويش بر همين مبنا بود و هر دو طرف ميدانستند كه سياست امريكايي و اسلام انقلابي جمع نميشود و اساساً اسلام امريكايي يك تركيب از اساس باطل و كفرآلود است. همين مبنا نيز ما را به اين نكته ره مينمايد كه نتوانيم بپذيريم اهدافي اسلامي ـ انقلابي پس از انقلاب اسلامي نميتواند از علمي كه مبناي سياست و فرهنگ غربي و امريكايي واقع شده است، انتظار رود.
5 ـ ما را عزم سفري بايد؛ سفري به جزيره گمشدهاي كه همه گنج آيندهمان در آن نهفته مانده است.
پي نوشتها:
(1) مذاكرات دوره ششم قانونگذاري، تهران، مجلس شوراي ملي، ۱۳۰۵
(2) جمله معروف تقيزاده از منورالفكران اوليه ايران
(3) در اواخر دهه ۱۹۴۰ ميلادي ساختار درسي و پژوهشي دانشگاه رفته رفته به سمت الگوبرداري از سيستم دانشگاههاي امريكايي شروع به حركت نمود: به طور نمونه دانشكده كشاورزي اين دانشگاه به كمك دانشگاه يوتا توسعه و گسترش يافت اما نمونههاي ديگري نيز ميتوان برشمرد: در سال ۱۹۵۴ مؤسسه علوم اداري دانشگاه (دانشكده مديريت كنوني) به كمك دانشگاه كاليفرنياي جنوبي و به رياست دكتر هري مارلو از اين دانشگاه آغاز به ارائه مدارج دكترا نمود. در سال ۱۹۵۸ مؤسسه روزنامهنگاري دانشگاه تهران به كمك دانشگاه ويرجينيا و دكتر جيمز ولارد آغاز به كار كرد و دانشگاه جانز هاپكينز امريكا بود كه در سال ۱۹۶۵ رشته دكتراي بيماريهاي سلولي (cytopathology) را راهاندازي نمود.
(4) گروه نخست زناني كه وارد دانشگاه شدند: شاهزاده كاووس، شمسالملوك مصاحب، بدرالملوك بامداد، سراج النساء(از هندوستان)، مهرانگيز منوچهريان، زهرا اسكندري، بتول سميعيزاده (بامداد، 1347).
*
كارشناس ارشد فلسفه تعليم و تربيت دانشگاه تربيت مدرس