کد خبر: 620084
تاریخ انتشار: ۱۵ آبان ۱۳۹۲ - ۱۵:۲۸
روايت مادران شاغل امروز
اعداد و ارقام گيجش كرده‌اند! چشمانش سياهي مي‌رود. سعي مي‌كند به خودش بقبولاند كه توهم زده و دارد به خودش تلقين مي‌كند كه چشمانش سياهي مي‌روند. اما اصرار بي‌فايده است. چشمانش واقعاً سياهي مي‌روند!

دنيا حيدري | دردي تند و تيز ناگهان در سرش مي‌پيچد! انگار كه مخش سوت مي‌كشد! شايد هم واقعاً مخش سوت مي‌كشد و وقت رفتن را اعلام مي‌كند!

صفحات مقابلش مي‌گويد كه هنوز خيلي زمان مانده تا وقت رفتن. اما ساعت روي ديوار جاخوش كرده، چيز ديگري مي‌گويد! حرفشان اصلاً يكي نيست. انگار حرف‌هايشان را از قبل با هم يكي نكرده‌اند كه حالا هر كدام حرف و ساز خودش را مي‌زند!

دروغ چرا، خودش هم دلش با ساعت ديوار است تا پرونده‌هايي كه براي تمام شدن سرخم كرده‌اند. ديگر نمي‌كشد. اين همه واقعيتي است كه مي‌داند. واقعيتي كه نه كاري به راست و دروغ نشان عقربه‌هاي ساعت دارد و نه كاري با پرونده‌هاي قطور انبار شده روي هم.

خسته‌تر از آن است كه بخواهد در نقش ميانجي وارد جدال ساعت و پرونده‌ها شود. دلش مي‌خواهد سرش را روي همين پرونده‌هاي از هم پاشيده گذاشته و چشمانش را ببندد و يك دل سير بخوابد. آخ كه چه مي‌شد اگر مي‌توانست اين كار را بكند! اصلاً چرا آن زمان كه در به در دنبال كار بود، به اين فكر نيفتاده بود كه كاري پيدا كند كه جاي خواب هم داشته باشد؟ مثل برخي رستوران‌ها و فست‌فودي‌ها كه در آگهي‌هايشان مي‌نويسند كارگر ساده با حقوق مكفي و جاي خواب. آخ كه چه خوب است نخواهي بعد از فارغ‌شدن از كار، كلي مسير را تا خانه طي كني و بتواني همانجا سرت را بگذاري تخت بخوابي!

مسيرخانه، همين يك كلمه كافي است تا گاز خالي را به يادش بياورد و بچه‌هايي كه وقتي خسته و كوفته به خانه برمي‌گردند، قار و غور شكمشان، با هم مسابقه مي‌گذارد و فضاي خانه را شبيه فضاي كنسرت‌هاي اپرا مي‌كند. صدايي كه البته مثل سؤالي بيان نشده از اوست! دلش مي‌خواهد بي‌هيچ دغدغه و نگراني از بابت اين دلمشغولي‌ها، مسير تا خانه را اندكي بياسايد. اميدوار است بتواند در شلوغي مترو و اتوبوس جايي پيدا كند تا چشم‌هايش را روي هم بگذارد. شايد انرژي ذخيره شود براي پاي گاز ايستادن. اما خوب مي‌داند كه حتي اين فرصت را هم ندارد و در طول مسير بايد در ذهنش يخچال و كابينت‌ها را چك كند و با توجه به داشته‌هايشان، فكري كند براي غذايي كه قرار است شكم يك لشكر گرسنه را سير كند!

در حال جمع كردن پرونده‌هايي كه روي هم ولو شده‌اند، باز هم چشمش به اعداد و ارقام درهم و برهم پرونده‌هايي مي‌افتد كه جمع نزده، به انتظار فردا و فرداهاي ديگر نشسته‌اند تا كسي پيدا شود و جمع و تفريقشان كند.

نگاه دوباره به اعداد، باعث مي‌شود يك بار ديگر سرش گيج رفته و چشمانش سياهي برود. اين بار درد شديدتري كل سرش را احاطه مي‌كند. دردي كه خيلي طول نمي‌كشد اما همين چند ثانيه‌اش هم كافي است تا از پا درآمده و ناخودآگاه روي صندلي ولو شود.

چند دقيقه‌اي چشمانش را مي‌بندد. شايد بتواند خود را آماده رفتن كند. هرچند كه چاره و راه دومي هم نيست و دير يا زود بايد برود تا به شيفت دوم برسد.

شده مثل افرادي كه در چند شيفت كار مي‌كنند؛ يك شيفت خانه، يك شيفت اداره!

خنده‌اش مي‌گيرد. شده مثل بچه‌ها كه به هر دري مي‌زنند تا از اصل ماجرا دور شده و سرشان را با آنچه خودشان مي‌خواهند گرم كنند! اما او بچه نيست. خيلي وقت است كه بچه نيست! ديگر نمي‌تواند چشم بر دنياي واقعي بسته و در خيال‌هاي كودكانه غوطه‌ور شود. دنياي او دنياي واقعي است با يك عالم ورود ممنوع. دنياي سرد و خشك و خشن بزرگ‌ترها.

دنياي كاغذهاي بي‌خطي كه پشت سر هم چك‌نويس و مچاله‌ مي‌شوند. دنياي‌ اعداد و ارقامي كه سال‌هاست به رغم سروكله زدن با آنها هنوز نمي‌داند چرا كشف شدند و چرا نمي‌توانند خستگي‌ها را تقسيم و تفريق و شادي‌ها را جمع و ضرب كنند.

بس است. استراحت و چشم بستن بر دنياي واقعي و غوطه‌ور شدن در خيال‌هاي فرش بس است. بيش از اين بهادادن به اين خيالات مي‌تواند دردسرساز باشد. مي‌تواند بد عادتش كند. فرصت زيادي باقي نمانده.

بايد يا سريع‌تر براي رفتن به خانه و كارت زدن در شيفت بعدي آماده شود، يا اضافه كاري‌اش را هم با اعداد و ارقام نجومي كه در صفحات پرونده‌هاي پيش‌رويش ولو شده‌اند سروكله بزند.

اما از آنجايي كه فكر كردن دوباره به اعداد و ارقام دچار سرگيجه‌اش مي‌كند همان بهتر كه به خود استراحت دهد و آماده رفتن به محل كار بعدي (خانه) شود. حداقل آنجا كار برايش متفاوت است و همه‌اش اعداد و ارقام نيست!

بلند مي‌شود كيفش را روي دوش انداخته و راهي مي‌شود و همين طور كه مي‌رود فكر مي‌كند براي شام بايد چه كند. چه چيز در خانه هست و با آنها مي‌توان آيا شامي براي دور هم جمع كردن خانواده دور يك سفره تدارك ديد و سرخم كرده خود را به دست تقدير بسپارد.

از كودكي مثل پدران و مادرانش با اين سختي‌ها و محروميت‌ها روزگار گذرانده.

روزگاري كه اگر چه سخت و طاقت‌فرسا بوده اما محكم بارش آورده. خودباور و با صلابت همان طور كه كودكانش را بار مي‌آورد. آن گونه كه برابر توفان روزگار و ناملايمات آن سر خم نكنند.

اين‌ها زنان و مردان روستانشين هستند. زنان و مرداني كه برابر بي‌توجهي‌ها و محروميت‌ها سرخم نمي‌كنند و سخت مي‌كوشند براي زندگي كردن.

براي محكم زندگي كردن. زنان و مرداني كه نمي‌توان استواري و سختكوشي‌شان را ديد و برابر آن سرتعظيم فرود نياورد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها