بر اساس يك تصميم بنر صداقت آمريكايي ساخته مي شود و در سطح شهر نصب مي شود. طبق تصميمي ديگر بنرها جمع و به بايگاني سپرده مي شوند، در حالي كه ذهن ها هنوز به آن مشغول هستند. بر همين اساس است كه بحث هاي متفاوتي در عرصه سياسي كشور شكل مي گيرد.
بنرهاي صداقت آمريكايي تنها به اين مسئله اشاره داشتند كه آيا مي توان به صداقت آمريكا اعتماد داشت؟ اين سوالي نيست كه نخواهيم آن را مرور نكنيم و از آن بترسيم. از زماني كه مدرنيته و مدرنيسم در عرصه بين المللي به گفتمان غالب تبديل شده بحث اعتماد و بي اعتمادي، شرقي و غربي، مستقل و وابسته نيز شكل گرفته است و همه دولت ها و ملت ها به آن پرداخته اند.
بنابراين اين سوال هم پيش آمد كه آيا سياست ها و فرهنگ هاي مختلف، متفاوت و متضاد مي توانند به يكديگر اعتماد كنند يا خير؟ طبيعي است كه در برخي موارد پاسخ مثبت است و در بسياري نيز منفي. در حوزه سياستي كه مدرنيته آن را تعريف كرده اگر نگوييم بي اعتمادي نقش اول را بازي مي كند دست كم مي توان گفت از مهمترين موضوعاتي است كه ذهن سياست مردان دنيا را به خود مشغول كرده است.
نيكولو ماكياولي اولين و اصلي ترين طراح سياست واقع گرايي عصر مدرنيته است. بنابراين بي اعتمادي يكي از اصلي ترين معيارهاي سياست ورزي امروزي است. به عنوان مثالي ملموس بد نيست از جاسوسي هاي افشاء شده اخير صحبت كرد كه آمريكا با متحدان اصلي خود انجام داده است. به نوشته اشپيگل نهادهاي امنيتي آمريكا حتي پيش از اينكه آنگلا مركل صدراعظم آلمان شود، وي را تحت كنترل داشت. شواهد نشان مي دهد كه آمريكا در عمده كشورهاي دنيا و حتي از شهروندانش نيز جاسوسي مي كند.
در حالي كه به راحتي با متحدانش دور يك ميز مي نشيند و هر دو طرف تصميمات كلان و تاثيرگذار اتخاذ مي كنند كه نمونه هاي آن را مي توان عليه جمهوري اسلامي ايران نيز ديد. بحث جاسوسي و بي اعتمادي سياسي تنها به آمريكا اختصاص ندارد بلكه ديگر كشورهاي اروپايي و حتي غير اروپايي نيز در اين زمينه نقش بازي مي كنند.
حال در اين ميان بنرهاي صداقت تنها يك سوال را مطرح كرده اند: آيا مي توان به مواضع اعلاني و اعلامي آمريكا اعتماد كرد؟ همين! نمي خواهيم به گذشته و تاريخ بازگرديم و مسائل را بازگو كنيم. اما بد نيست چند موضوع تنها طرح مسئله شود:
بنرها تنها يك نقش و عينيت يافته ذهن يك ملت هستند. مثل بسياري از مواردي كه برآمده از فرهنگ عمومي و برساخته هويتي يك ملت است كه بي شك ريشه در تاريخ دارد. موضوع بعدي اين است كه براي همه مسجل شده تعريف غرب و بويژه آمريكا از سياست در عرصه بين المللي تنها و تنها منافع است. حال سوال اين است كه آيا در اين زمان منافع آمريكا با سياست هاي ايران همخوان شده است كه فضاي اعتمادساز را ايجاد كند؟ اگر موقعيت فراهم نيست پس با كدام استدلال دو رويكرد متفاوت ايراني – آمريكايي مي توانند در كنار هم قرار بگيرند.
اما موضوع آخر به ديپلماسي و حفظ پرستيژ ملي و بين المللي باز مي گردد. معمولا كشورهايي كه مدت ها روابط ديپلماتيك نداشته و در حوزه جهاني با عنوان دشمن شناخته مي شوند، نمي توانند به راحتي و تنها با چند كلام ساده و يك تلفن همنشين گرمابه و گلستان يكديگر شوند. آمريكايي ها اين را خوب مي دانند كه اعتماد در عصر بي اعتمادي اگر نگوييم ناشدني كه بسيار سخت و كمياب است بنابراين شايد نياز نباشد ديپلماسي آغوش باز چراغ راه قرار بگيرد.