کد خبر: 617280
تاریخ انتشار: ۳۰ مهر ۱۳۹۲ - ۱۵:۲۰
تأملي در روابط مناسبات مكتبخانه‌هاي قديم
گاهي در عوالم بچگي، لجم ميگرفت كه چرا بايد تمام وقت با پدر‌بزرگم «‌نايب‌» با صداي بلند ـ تقريباً به حالت فرياد – حرف بزنم؟اما اين اعتراض‌ها و نق‌زدن‌ها، معمولا ً با چشم‌غره و اخم و غضب مادر و گاهي هم با مدارا به پايان ميرسيد تا اينكه براي اولين بار، مادرم در پاسخ به سؤال هميشگي‌ام گفت: «‌گوش‌هاي نايب سنگينه‌!»

مسيح جوانمرد | آن روز طرف‌هاي ظهر بود كه از خواب پريدم. با شورو شوق كتابي كه شب گذشته، يعني شب تولدم كادو گرفته بودم را برداشتم و با شتابي كودكانه به طرف خانه دايه راه افتادم. دايه مادرم نبود ولي از مادر هم كمتر نبود. من و خواهرم را دايه‌ تر و خشك كرده بود و به گيس و ريش رسانده بود. او و شوهرش تنها در همسايگي ما و ديوار به ديوار خانه‌مان زندگي ميكردند. شوهرش مردي خوش‌ذوق و عارف‌مسلك بود به نام «‌مرشد‌» و يك «‌آقا‌» الزامي بود كه ما بچه‌ها بايد قبل از مرشد به كار ميبرديم، تا ركن ركين بزرگ‌تر كوچك‌تري را رعايت كرده باشيم. من بيشتر اوقاتم را در خانه دايه و آقا مرشد ميگذراندم. شايد به اين خاطر كه هيچوقت بچه‌دار نشده بودند و هميشه مرا با روي گشاده پذيرا بودند. وقتي رسيدم كوبه زنانه دق‌الباب دروازه چوبي‌شان را به باد كوبيدن گرفتم. در فاصله‌اي كوتاه صداي لخ‌لخ كشدار دمپايي دايه روي سينه سنگفرش‌هاي كف حياط در گوشم نشست. او عكس تعجيل من با طمأنينه مي‌آمد. رسيد و كلون دروازه را واپس كشيد. دروازه روي پاشنه چرخيد و به قيژاقيژي خشك دهان باز كرد و دايه در چارچوب دروازه قاب شد. او با ديدن من خنده نمكيني كرد و با اشاره به كوبه‌زنانه دق‌الباب گفت: دورت بگردم شا پسر، تو ديگه مرد شدي. بعد همان كوبه‌اي كه كوبيده بودم را به مشت گرفت و ادامه داد: وقتي اينو بكوبن صاحبخونه ميفهمه كسي كه پشت دره يه خانومه. ديگه عيبه كه اين كوبه‌رو بزني؛ بايد اون يكي رو بزني فهميدي؟»

سرم گرم‌تر از آني بودم كه متوجه حرف‌هاي دايه شده باشم. اما فهميده بودم كه صحبت اين فقره هم به نصايح دايه و به آموزه‌هاي خاص او درباره چشم پاكي و درستكاري برمي‌گردد. آموزه‌هايي كه سعي داشت قد و قواره گليم شرم و حيا را برايمان نشان كند تا بدانيم چقدر ميشود پاي شرع و عرف‌مان را روي آن دراز كنيم و به حدود كسي تجاوز نكنيم. دايه با تكاندن سر من كنار رفت و من قدم به دهان دالان تاريك گذاشتم. بوي نم و ناي كهنگي زير دماغم زد. دالان نمور و تاريك را بدو بدو طي كردم و وارد حياط شدم. تا آمدم بپرسم: آقا مرشد هست يا نه، صداي مرشد را شنيدم كه با صوتي دورگه قرآن تلاوت ميكرد. ديگر منتظر دايه نماندم و مثل باد وزيدم و در آستانه پنجدري يه لنگه پا ايستادم و با سلامي بلند و كشدار، آقا مرشد را متوجه حضورم كردم. او نگاهش را از سطوركلام‌الله گرفت و با تبسمي شيرين، به تكان سري كه يا سلام بود يا خوشامد، اكتفا كرد و باز نگاهش را به سطور مصحف شريف دوخت. با دو تكان مختصر دمپايي‌هايم را يكي به يمين و يكي به يسار پراندم و وارد پنجدري شدم. رفتم و كتاب قصه‌ام را حجاب بين نگاه آقا مرشد و قرآن باز كردم. آقا مرشد خنديد. دو سمت قرآن را هم آورد و آن را بست و بوسه‌اي به شيرازه آن زد و جاي بوسه را به پيشاني چسباند. بعد نگاهش را به نگاهم دوخت. ريز‌خندي كنار چشم‌هايش را چين انداخت و دندان‌هاي سفيد در بطن چهره آفتاب سوخته‌اش كه به تيماج مي‌مانست، جلوه‌اي دو چندان يافت. مرشد عرقچين سفيدش را روي سر جابه‌جا كرد و با دل ناخن‌ها، ريش‌هاي چغر و جو گندمي‌اش را به خش و خشي خاراند. از صداي خش و خش ريش‌ها دلم مالش رفت، با دست‌هاي زبر و پينه بسته‌اش كه نايب ميگفت مال زحمت كشي و محنت است، بند دستم را گرفت. روي زانويش نشاند. پيشاني‌ام را بوسيد و در حالي كه به كتاب اشاره ميكرد، با ملايمت هميشگي گفت: اين ديگه چيه بابا جان؟و من بي‌فوت وقت جواب دادم: كتاب قصه‌س. آوردم شما برام بخونين. بار اول نشنيد. مثل نايب گوش‌هايش سنگين بود. سرش را پيش آورد و با تأكيد پرسيد: گفتي چيه؟بلند‌تر تكرار كردم. باز لب‌هايش واپس رفت و دندان‌هاي همچو مرجانش در نگاهم درخشيد. با چشماني كه هميشه مرطوب بود و حالتي كه حسرتي دير پا از آن ميباريد، گفت: آخه من كه سوات ندارم. با تعجب گفتم: اگه سواد نداري، پس چطور قرآن ميخوني؟ پيرمرد باز خنديد و با ظرافتي كه خاص دوران پيرانه سري است، گفت: من سوات قرآني دارم روله جان. مانده بودم كه سواد قرآني يعني چه؟بعدها فهميدم كه سواد قرآني در اثر تكرار و تكرار و تكرار كسب ميشود.

مأيوس و پكر كتاب را پس كشيدم و بلند شدم. در حالي كه داشتم از اتاق پنجدري بيرون ميرفتم، دايه راهم را سد كرد. گويا حرف‌هاي ما را شنيده بود. در حالي كه لب و دهانش را چين انداخت، با تحكم رو به شوهرش كرد و گفت: سوات نداري كه نداشته باش‌! قصه و متل كه بلدي. يه قصه‌اي چيزي واسه اين طفلك تعريف كن!

دوباره رفتم و نشستم و تا آقا مرشد آمد حرفي بزند، از او پرسيدم: واسه چي سواد ياد نگرفتي؟ مرشد كه انگار چيزي به ذهنش رسيده بود، چشم‌هايش را گرد كرد و در حالي كه دستم را گرفت و در كنار خودش نشاند، گفت: حالا برات ميگم كه چرا بيسواد ماندم. سرا پا گوش شده بودم. قبل از آنكه قصه را شروع كند پرسيد: تا به حال اسم مكتبخانه به گوشت خورده؟جواب منفي دادم و مرشد با تكان سر چند لحظه‌اي نگاهش را به گل‌هاي قالي دوخت و پس از آن ادامه داد: زماني كه ما و همسن و سال‌هاي ما بچه بوديم، مدرسه‌هاي امروزي وجود نداشت. به جاي مدرسه جا‌هايي بود به اسم مكتبخانه. اما مكتبخانه با مدرسه خيلي فرق داشت. توي هر روستا و قصبه و شهر كوچك و بزرگي مكتبخانه وجود داشت. گاهي در هر محله‌اي يه مكتبخانه بود. اون وقتا معلم مكتبخانه‌ها به اسم «‌ميرزا‌» يا «‌آخوند‌» معروف بودن و افرادي بودن كه ميرزا رو توي كار‌هاش كمك ميكردن. به اون افراد «‌خليفه‌» ميگفتن. هر مكتبخانه رو به اسم ميرزاش ميشناختن. مثلاً ميگفتن مكتبخانه ميرزا رحيم.

ميرزا به جز تنظيم قباله و اجاره‌ نامچه، گاهي عقد كردن، يا طلاق دادن زن و شوهر را انجام ميداد و گاهي صيغه برادري و خواهري بين دو نفر ميخوند. يكي ديگه از كارهاي ميرزا نوشتن دعا و تعويذ بود و براي بيسواداي محل نامه مينوشت يا نامه‌هاي رسيده اهالي رو ميخوند.

اون زمان‌ها ميرزاي مكتبدار براي درس دادن به بچه‌ها پولي نميگرفت. چون گرفتن پول براي درس دادن دربين و در اعتقاد مردم يه جور گناه بود. گر چه بعضي از مكتبدارهايي كه آخوند نبودن، پول ميگرفتن و معاش زندگيش رو از راه مكتبداري در مياوردن.

اون وقتا كسي كه ميرفت مكتب بايد دنبال خودش يه تشكچه كوچيك ميبرد و جاي مناسبي ميذاشت و روي اون مينشست و با سر رسيدن ساعت تعطيل تشكچه رو با خودش به خونه ميبرد. به جز تشكچه بچه‌ها خورجين كوچيكي رو گرده شون مينداختن كه دفتر و دستك و قلم و دوات به اضافه ناهارشون رو توي اون ميذاشتن كه به اين خورجين كه بيشتر با جاجيم پاره درست ميشد «‌هيبه‌» ميگفتن.

در وقت سرما و سر سياه زمستون هر روز يكي از بچه‌ها هيزم جمع ميكرد. گاهي هم هر كدوم از بچه‌ها منقل كوچيكي با خودشون به مكتب ميبردن و اون رو جلوي خودشون ميذاشتن و يكي دو ساعتي از گرماي منقل گرم ميشدن. گر چه بيشتر مكتب‌ها بخاري هيزمي ديواري داشتن كه بعد از ذغال شدن هيزم‌ها، تكه‌هاي سرخ و خوريژ (خاكه) آتيش رو در منقل سفالي بزرگي ميريختن و منقل رو كنار دست ميرزا جا ميدادن.

قديما براي درس خوندن هيچ مانعي نبود. از يه بچه شش هفت ساله توي مكتب بود، تا يه پير مرد 70 ساله. بزرگ و كوچيك به قول شما همكلاس بودن. گاهي ميرزا براي تنبيه بچه‌هاي فضول و درس نخون چوب تنبيهش رو كه از تركه انار تهيه ميشد از زير زيرانداز پوستيش در مي‌آورد و كف دست بچه‌ها رو ميزد تا ادب بشن.

هر مكتبي يه زير زمين يا پستويي داشت كه چوب و فلق (‌فلك‌) رو اونجا ميذاشتن. وقتي كه يه خطاي بزرگي از يه بچه سر ميزد، ميرزا و خليفه اونو به زيرزمين ميبردن و اونو به فلق مي‌بستن. اون وقت در‌ها و شنجره‌ها (‌روزن‌هاي چوبي كه به خارج پستو و به كوچه و بازار باز ميشد‌) رو ميبستن كه در وقت تنبيه كسي از بيرون متوجه تنبيه نشه و يه وقت شفاعت بچه‌اي كه تنبيه ميشد رو نكنه. اون زمون‌ها پدر مادرا روز اول دست بچه‌هاشون رو ميذاشتن تو دست ميرزا و ميگفتن:« آميرزا گوشت اين بچه مال تو و استخونش مال ما‌» و اين حرف به اين معني بود كه ميرزا اختيار داشت كه تا سر حد مرگ بچه رو تركه بزنه و به فلق ببنده و اونقدر بچه رو تنبيه كنه كه تمام گوشت‌هاي تنش آب بشن.

بچه‌هاي مكتب براي جبران زحمت ميرزايي كه از اونا پول نميگرفت و تحفه قبول نميكرد، كار ميكردن. مثل جمع كردن هيزم و روفتن برف پشت بام و تميز كاري خونه ميرزا. يا در تابستون در درو گندم و جو دين شون رو ادا ميكردن.‌

اينجا بود كه داستان مرشد نيمي از استكان چاي يخ كرده شو سر كشيد و ادامه داد: ‌من و نايب پدر بزرگت همسن و همقطار بوديم و با هم به مكتب رفتيم. وقتي به هم ميرسيديم، فلك ديگه جلو دارمون نبود. زمين و آسمون رو به هم ميدوختيم. يه ميرزا داشتيم به اسم آميز مم باقر (آقا ميرزا محمد باقر) كه يغور و چار شونه بود. يه روز كه از بچه‌ها سه پاره ميپرسيد (سه پاره اولين كتاب مكتب بود) اما من و نايب نتونستيم جواب بديم. ميزمم باقر كه حسابي عصباني شده بود، گفت: مگه كر بودين كه من اينهمه سه‌پاره رو براتون گفتم؟ بعد گفت يه بلايي سرتون بيارم كه واقعاً كر بشين. پشت بند اين حرف چنان كشيده‌اي خوابوند زير گوش من كه برا هميشه گوشم ناقص شد و عيب كرد. همين بلا رو هم سر نايب آورد و چون گناهش از من بيشتر بود دو طرف صورتش رو كشيده زد. اما دريغ از طرفداري پدر و مادرامون. تازه خوشحال هم ميشدن كه ميرزا ميخواد سوات ياد بچه‌هامون بده.

كتاب سه پاره الفبا و سوره‌هاي كوچيك قرآن بود. گلستان سعدي، ديوان حافظ، جامع عباسي، صرف مير و تاريخ و صاف و نصاب الصبيان فراهي كتاب‌هايي بودن كه بعد از سه پاره ميخونديم. يه كتاب ديگه داشتيم به اسم سياق كه مقدار وزن‌ها مثل من و چارك خروار توي اون نوشته بود.

به نامه‌نگاري «‌كتابت‌» ميگفتن كه جزو در‌س‌هاي مكتب بود. اگه از كسي ميپرسيدي كه چقدر درس خوندي؟اسم كتابي را ميبرد كه نشون ميداد چقدر اون طرف سواد داره. مثلاً ميگفت: جامع عباسي خوندم. يا گلستان ميخونم. بچه‌ها اگه هر كدام از كتاب‌ها رو مطابق ميل ميرزا تموم ميكردن «‌قطعه‌» ميكشيد. قطعه يه نقاشي از ائمه اطهار ( ع ) بود كه با نقاب سفيد صورت مبارك اونها روميكشيدن.‌

مرشد با نگاه مهرباني كه به من كرد با حسرت گفت: «‌حيف كه از شانس بد ما آميز مم باقر مكتبدار كينه‌ا‌‌ي بود و همين من و نايب رو از درس و مكتب فراري داد. يعني اون روزي كه آميز مم باقر با سيلي زد زير گوشمون آخرين روز مكتب و درس خوندن ما بود و براي هميشه از مكتب و درس و مشق فراري شديم.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار